eitaa logo
Infinity
41 دنبال‌کننده
6 عکس
5 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter."
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز هم بعضی شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شن و صداها می‌خوابن، حس می‌کنم در رو باز می‌کنی و آروم میای تو. انگار زمان توی اون لحظه‌ها یادش می‌ره جلو بره. همه می‌گن «گذشته»، می‌گن «باید عادت کنی»، می‌گن «زندگی ادامه داره». ولی هیچ‌کس نمی‌گه با اون جای خالی چی کار کنم. با فنجونی که دیگه کسی ازش چای نمی‌خوره. با صندلی‌ای که هنوز هم ناخودآگاه براش جا نگه می‌دارم. با حرف‌هایی که هر روز توی ذهنم جمع می‌شن و جایی برای رفتن‌ ندارن. با آهنگی که قبلاً با هم گوش می‌دادیم، با هر خنده‌ای که ناخودآگاه دلم می‌خواد برگردم و بهت نشونش بدم. بعضی وقت‌ها به آسمون نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شاید واقعاً اون بالا جایی هستی. شاید توی یکی از اون ستاره‌ها نشستی و منو نگاه می‌کنی. ولی راستش، دلم ستاره نمی‌خواد. من تو رو می‌خوام. همون‌جوری که بودی، با صدات، با خنده‌هات، با اون عادت‌های کوچیکی که اون موقع‌ها به چشم نمی‌اومدن. عجیبه… دنیا بدون تو هنوز همون رنگ‌ها رو داره، همون صداها، همون خیابون‌ها. ولی انگار یه لایه نازک غم روی همه‌چیز نشسته. انگار هر لحظه‌ای که قشنگه، یه گوشه‌ش خالیه، چون تو نیستی که ببینیش. گاهی از خودم می‌پرسم آخرین باری که همدیگه رو دیدیم، می‌دونستم قراره آخرین بار باشه؟ اگه می‌دونستم، بیشتر می‌خندیدم؟ محکم‌تر بغلت می‌کردم؟ بیشتر می‌گفتم دوستت دارم؟ حالا فقط خاطره‌ها موندن. خاطره‌هایی که بعضی‌شون مثل مرهمن و بعضی‌هاشون مثل زخم تازه. ولی حتی اون دردشون هم برام عزیزه، چون تنها چیزیه که هنوز منو به تو وصل می‌کنه. اگه واقعاً جایی اون بالا نشستی، امیدوارم بدونی که هنوز هم هر آرزویی می‌کنم، اسم تو اولشه. و هر بار که به آسمون نگاه می‌کنم، دلم نمی‌خواد ستاره‌ها رو ببینم، دلم می‌خواد فقط… تو رو ببینم.
می‌دونی، آدم از یه جایی به بعد دیگه انتظار معجزه نداره. فقط یه چیز ساده می‌خواد… اینکه وقتی برمی‌گرده پشت سرش رو نگاه می‌کنه، ببینه یکی هست که بهش تکیه کنه. من هیچ‌وقت اون حس رو نداشتم. همیشه باید خودم قوی می‌بودم، خودم جمع‌وجور می‌کردم، خودم لبخند می‌زدم و وانمود می‌کردم همه‌چی خوبه. هر بار که قرار بود بابام بیاد، هر بار که می‌گفت «این دفعه فرق می‌کنه»، یه تیکه کوچیک از دلم باورش می‌کرد. با اینکه می‌دونستم آخرش چی میشه… با اینکه تجربه‌هام مثل یه زنگ خطر توی سرم داد می‌زدن که «دوباره همون داستانه». ولی بازم امیدوار می‌شدم. چون تهِ تهِ قلبم هنوز اون بچه‌ای هست که فقط می‌خواد باباش کنارش باشه. و حالا این موقعیت… برای بقیه شاید یه اتفاق معمولی باشه، یه قرار ساده، یه قول کوچیک. اما برای من، یه امتحان دیگه‌ست. یه شانس تازه برای اون که نشون بده می‌تونه متفاوت باشه… یا همون آدم همیشگی بمونه. و صادقانه؟ از الان می‌دونم آخرش چی میشه. این فقط یه فرصت دیگه‌ست برای اینکه دوباره ناامیدم کنه.