eitaa logo
Infinity
58 دنبال‌کننده
10 عکس
6 ویدیو
0 فایل
"Where whispers float, waves carry stories, and skies stretch endlessly. A gentle corner for the moments that matter."
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز هم بعضی شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شن و صداها می‌خوابن، حس می‌کنم در رو باز می‌کنی و آروم میای تو. انگار زمان توی اون لحظه‌ها یادش می‌ره جلو بره. همه می‌گن «گذشته»، می‌گن «باید عادت کنی»، می‌گن «زندگی ادامه داره». ولی هیچ‌کس نمی‌گه با اون جای خالی چی کار کنم. با فنجونی که دیگه کسی ازش چای نمی‌خوره. با صندلی‌ای که هنوز هم ناخودآگاه براش جا نگه می‌دارم. با حرف‌هایی که هر روز توی ذهنم جمع می‌شن و جایی برای رفتن‌ ندارن. با آهنگی که قبلاً با هم گوش می‌دادیم، با هر خنده‌ای که ناخودآگاه دلم می‌خواد برگردم و بهت نشونش بدم. بعضی وقت‌ها به آسمون نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شاید واقعاً اون بالا جایی هستی. شاید توی یکی از اون ستاره‌ها نشستی و منو نگاه می‌کنی. ولی راستش، دلم ستاره نمی‌خواد. من تو رو می‌خوام. همون‌جوری که بودی، با صدات، با خنده‌هات، با اون عادت‌های کوچیکی که اون موقع‌ها به چشم نمی‌اومدن. عجیبه… دنیا بدون تو هنوز همون رنگ‌ها رو داره، همون صداها، همون خیابون‌ها. ولی انگار یه لایه نازک غم روی همه‌چیز نشسته. انگار هر لحظه‌ای که قشنگه، یه گوشه‌ش خالیه، چون تو نیستی که ببینیش. گاهی از خودم می‌پرسم آخرین باری که همدیگه رو دیدیم، می‌دونستم قراره آخرین بار باشه؟ اگه می‌دونستم، بیشتر می‌خندیدم؟ محکم‌تر بغلت می‌کردم؟ بیشتر می‌گفتم دوستت دارم؟ حالا فقط خاطره‌ها موندن. خاطره‌هایی که بعضی‌شون مثل مرهمن و بعضی‌هاشون مثل زخم تازه. ولی حتی اون دردشون هم برام عزیزه، چون تنها چیزیه که هنوز منو به تو وصل می‌کنه. اگه واقعاً جایی اون بالا نشستی، امیدوارم بدونی که هنوز هم هر آرزویی می‌کنم، اسم تو اولشه. و هر بار که به آسمون نگاه می‌کنم، دلم نمی‌خواد ستاره‌ها رو ببینم، دلم می‌خواد فقط… تو رو ببینم.
می‌دونی، آدم از یه جایی به بعد دیگه انتظار معجزه نداره. فقط یه چیز ساده می‌خواد… اینکه وقتی برمی‌گرده پشت سرش رو نگاه می‌کنه، ببینه یکی هست که بهش تکیه کنه. من هیچ‌وقت اون حس رو نداشتم. همیشه باید خودم قوی می‌بودم، خودم جمع‌وجور می‌کردم، خودم لبخند می‌زدم و وانمود می‌کردم همه‌چی خوبه. هر بار که قرار بود بابام بیاد، هر بار که می‌گفت «این دفعه فرق می‌کنه»، یه تیکه کوچیک از دلم باورش می‌کرد. با اینکه می‌دونستم آخرش چی میشه… با اینکه تجربه‌هام مثل یه زنگ خطر توی سرم داد می‌زدن که «دوباره همون داستانه». ولی بازم امیدوار می‌شدم. چون تهِ تهِ قلبم هنوز اون بچه‌ای هست که فقط می‌خواد باباش کنارش باشه. و حالا این موقعیت… برای بقیه شاید یه اتفاق معمولی باشه، یه قرار ساده، یه قول کوچیک. اما برای من، یه امتحان دیگه‌ست. یه شانس تازه برای اون که نشون بده می‌تونه متفاوت باشه… یا همون آدم همیشگی بمونه. و صادقانه؟ از الان می‌دونم آخرش چی میشه. این فقط یه فرصت دیگه‌ست برای اینکه دوباره ناامیدم کنه.
گاهی که به گذشته فکر می‌کنم، حس می‌کنم بیشترِ عمرم را در حاشیه‌ی زندگی خودم ایستاده بودم؛ مثل تماشاگرِ داستانی که باید قهرمانش می‌بودم. روزها یکی‌یکی آمدند و رفتند، و من همیشه فکر می‌کردم وقتِ واقعی زندگی هنوز نرسیده است. منتظر یک حالِ بهتر بودم، یک موقعیت مناسب‌تر، یک نسخه‌ی شجاع‌تر از خودم. به خودم می‌گفتم «فعلاً نه، بعداً.» اما آن «بعداً» هیچ‌وقت شکل نگرفت. فقط سال‌ها گذشتند و من با خودم وعده‌های ناتمام گذاشتم. خیلی از کارها را می‌توانستم انجام بدهم و نکردم. خیلی از حرف‌ها را می‌توانستم بزنم و نگفتم. نه به این خاطر که نمی‌خواستم، بلکه چون همیشه فکر می‌کردم هنوز وقت هست. انگار زمان را چیزی بی‌انتها تصور کرده بودم؛ مثل جاده‌ای که هرچقدر هم در آن تعلل کنی، باز هم ادامه دارد. اما حالا که عقب را نگاه می‌کنم، می‌بینم جاده پشت سرم کوتاه‌تر از چیزی است که خیال می‌کردم. بعضی از ایستگاه‌ها را بدون اینکه پیاده شوم رد کرده‌ام، بعضی منظره‌ها را حتی نگاه هم نکرده‌ام. فقط نشسته‌ام و گفته‌ام: «دفعه‌ی بعد.» بدترین بخشش این است که نمی‌توانم بگویم تقصیر کسی بوده. نه دنیا جلویم را گرفته، نه آدم‌ها. بیشتر وقت‌ها این خودم بودم که عقب کشیدم، که تردید کردم، که شروع نکردم. شاید هنوز هم چیزی از مسیر باقی مانده باشد؛ نه آن‌قدر طولانی که دوباره همه‌چیز را از اول بنویسم، اما به اندازه‌ای که حداقل چند صفحه‌ی آخرش را با ترس و تعلل پر نکنم. شاید نتوانم گذشته را عوض کنم، اما می‌توانم کاری کنم که وقتی یک بار دیگر عقب را نگاه می‌کنم، حسرتِ امروز را هم به آن‌ها اضافه نکنم.
سال‌ها گذشته. اون دعوا احتمالاً برای تو تبدیل شده به یکی از هزار تا خاطره‌ی محوی که دیگه حتی یادت هم نمیاد. شاید اگه ازت بپرسن، اصلاً یادت نیاد چی گفتی، یا به کی گفتی. شاید برات فقط یه لحظه‌ی عصبانیت بوده، یه جمله‌ی بی‌فکر که مثل بقیه حرف‌ها از دهنت دراومده و رفته. اما برای من، اون جمله هیچ‌وقت نرفت. هنوز هم گاهی، بی‌هیچ دلیلی، وسط یه روز معمولی، برمی‌گرده توی سرم. همون لحن، همون نگاه، همون جمله: «تو فقط روی کاغذ باهوشی… توی دنیای واقعی هیچی نیستی، یه احمقی.» عجیبه که ذهن آدم بعضی چیزها رو ول نمی‌کنه. خیلی چیزهای خوب، خیلی موفقیت‌ها، خیلی تعریف‌ها، همه‌شون کمرنگ می‌شن، اما یه جمله‌ی تلخ، سال‌ها هم که بگذره، تازه می‌مونه. بارها سعی کردم به خودم بگم تو عصبانی بودی، منظوری نداشتی، اصلاً مهم نیست. به خودم گفتم آدم‌ها تو دعوا چیزهایی می‌گن که واقعاً باور ندارن. اما نمی‌دونم چرا، از بین همه‌ی حرف‌هایی که توی زندگیم شنیدم، همون یکی بیشتر از همه دلم رو شکست. انگار چون از تو شنیدمش. از کسی که فکر می‌کردم باید نزدیک‌ترین آدم به من باشه. از کسی که انتظار داشتم وقتی شک دارم، مطمئنم کنه، نه اینکه همون شک رو تبدیل به یه جمله‌ی قطعی کنه. شاید تو یادت نباشه. شاید اگه الان بهت بگم، تعجب کنی و بگی: «واقعاً همچین چیزی گفتم؟» و من هم سر تکون بدم و بگم: «آره، گفتی.» و تو شونه بالا بندازی، چون برای تو فقط یه جمله بوده. اما برای من، یه صداییه که هنوز خاموش نشده. هر بار که توی یه موقعیت واقعی کم میارم، هر بار که دست‌پاچه می‌شم، هر بار که اشتباه می‌کنم، همون جمله مثل یه سایه میاد کنارم می‌ایسته. نه با صدای خودم، با صدای تو. شاید هیچ‌وقت نفهمی یه جمله‌ی کوتاه، چقدر می‌تونه توی ذهن یه آدم عمر کنه. شاید هیچ‌وقت لازم هم نباشه بفهمی. اما من هنوز، بعد از این همه سال، گاهی می‌ایستم و با خودم فکر می‌کنم… اگه اون روز، اون جمله رو از تو نمی‌شنیدم، الان هم این صدا توی سرم بود؟آیا هنوزم این حس ناکافی بودن رو داشتم؟