☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#عکس خیلی گوگولی شدن 😭🤏🏻✨ ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#بوی_بارن
#پارت_ششم
پژواک : رفتیم یه رستوران نزدیک خونه ایی که برامون اجاره کرده بودن، رستوران که بودیم یه پسره که از اول ماموریت من دیده بودم حواسش به ماست رو دیدم رو کردم به هومن و یه مدلی که کسی نفهمه گفتم :« هومن اون پسره که میزه روبه رویی نشسته از اول ماموریت حواسش به ماست داره تعقیب مون میکنه. »
هومن : من فک کردم فقط منم که دیدمش 😄
پژواک : این فکرو نمیکردی تعجب میکردم 😒 ولی قضیه جدی باید گزارش بدیم.
امیر : دیدم دارن پچ پچ میکنن گفتم :« چه خبرتونه پچ پچ میکنید حالا ما غریبه شدیم دیگه آره؟
پژواک : غریبه چیه مسخره بازی در نیاره یه مشکله شخصی بود امیر زشته جلو خانم
امیر : آهان حالا شد شخصی باشه دارم براتون 😌
شیما : دعوا نکنید الان ما باید حواسمون به ماموریت باشه عع.
پژواک : عع راست میگه دیگه شیما خانم خجالت بکشید.
هومن : ممنونم داداش من نه حرف زدم نه چیزی میندازی گردن من 😢
...
#بوی_بارن
#پارت_هفتم
پژواک : غدا که خوردیم رفتیم تو کوچه به بچه ها گفتم :« من بیرون کار دارم شما برید خونه من میام. »
دیدم پسره که تعقیب مون میکرد اومد تو کوچه رفتم یه گوشه قایم شدم تا اومد جلو گرفتمش کوبیدمش به دیوار با لحن عصبی گفتم :« چرا تعقیب می کنی مارو دنباله چی هستی؟ از طرف کی اومدی؟
کاوه : با لحن دستوری گفتم :« اول یقه منو ول کن تا بهت بگم من کیم. »
یقمو که ول کرد گفتم :« من از طرف رئیس اومدم اولن بخاطره امنیت خودتون منو فرستاده دومن این چه وضع رفتار با کسیه بخاطره شما تا اینجا اومده؟!
پژواک : من تورو نمیشانسم اصلا از کجا بدونم راست میگی؟
کاوه : حقم داری باور نکنی میتونی زنگ بزنی از رئیس بپرسی، بعدشم من از این به بعد باشما هرجا برید میام.
پژواک : آره زنگ میزنم اصلا همین الان میزنم .
زنگ زدم رئیس :« الو! سلام رئیس این پسره کاوه کیه؟ بله! خب، آخه ما احتیاج نداریم! چشم، خدانگهدار.
کاوه : خب الان بریم خونه؟!
پژواک : آره بریم ولی من ازت خوشم نمیاد همین الان بگم، بعدم به شیما خانم نزدیک نمیشیاااا.
کاوه : خندیدم گفتم :« شیما رو من خیلی وقته میشناسم نمیخواد برا من غیرتی بشی.
پژواک : چی؟ تو از کجا میشناسیش؟
کاوه : شیما دوسته صمیمی منه از خواهر به من نزدیک تر.
...
#بوی_بارن
#پارت_هشتم
فردا صبح...
شیما : از تخت خواب بلند شدم رفتم جلوی آینه روسریمو مرتب کردم ادکلن زدم در اتاق باز کردم رفتم بیرون.
هیچ کس توی حال نبود فقط امیر بود که خوابیده بود صدای خروپفش کل خونه رو برداشته بود؛ رفتم توی آشپزخونه دیدم یکی دم یخچاله گفتم ببخشید تا برگشت دیدم کاوه است با تعجب گفتم :« سلام! کاوه تو اینجا چیکار میکنی؟ »
کاوه : با تعجب زیاد گفتم :« سلام عزیز دلم! من اینجا چیکار میکنم؟ معلومه دیگه پژواک مگه دیشب بهتون نگفته بود من از طرف رئیس اومدم تا خراب کاری نکنید.
شیما : نه چیزی نگفت اگرم گفته باشه به آقای مرجان و حسینی گفته حالا تو که میخواستی بیای چرا به من نگفتی؟ 😂
کاوه : ببخشید با شما هماهنگ نکردم 😔😁
شیما : داداش نداشته خودمی کاوه مرسی که هستی :) ✨
کاوه : لبخند زدم گفتم :« منم از تو ممنونم که منو مثل داداشت میدونی.
هومن : بلند شدم از اتاق اودم بیرون دیدم کاوه و شیما دارن باهم حرف میزنن تا دیدم رفتم تو اتاق پژواک پریدم رو تختش تکونش دادم در گوشش بلند گفتم:« بیدارشوووووو. »
پژواک : داد زدم :« چته تو امروز باز تهاجمی شدی؟» 😐
هومن : بلند شو برو ببین تو آشپزخونه چه خبره.
پژواک : چه خبره گشنته؟!
هومن : بابا شیما داره با کاوه یواشکی گل میگن گل میشنون .
پژواک : تا اینو گفت بلند شدم بدو بدو رفتم تو آشپزخونه؛ به بهانه آب خوردن رفتم دم یخچال گفتم :« سلام شیما خانم صبحتون بخیر. »
شیما : سلام صبح شما هم بخیر جناب قاسمی.
کاوه : منم دیدم که به من سلام نداد گفتم :« علیک سلام جناب. »
پژواک : کسی با شما نبود 😏
کاوه : خیلی سرد و خشک گفتم :« آره دیدم ولی من یاد گرفتم کسیو دیدم سلام کنم حالا هرکسی میخواد باشه.»
شیما : خندم گرفت گفتم :« کاوه جان برو بشین رو مبل من صبحونه بیارم باهم بخوریم. »
پژواک : گفتم :« پس ما چی شیما خانم منو امیر و هومن هم هستیم. »
شیما : بله میدونم منظورم همتون بودید.
پژواک : منم کمکتون میکنم :)
شیما : ممنون لطف میکنید.
کاوه : تا شنیدم پژواک چی گفت رفتم تو آشپزخونه گفتم :« شیما جان من کمکت کنم بهتر نیست؟ »
...