eitaa logo
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
149 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
240 ویدیو
7 فایل
بازیگر های ایرانی انتهای هنر بازیگری هستند 🎥🎬 این دوربین تماشاچی ساکتی می باشد 🎞🎥 سال تاسیس:1401 ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor https://eitaa.com/joinchat/4210033846C64b7348e3a لینک چنله جایگزین عضو بشید 👆🏻👆🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
پژواک ایمانی در نقش پژواک قاسمی پژواک سرگرد هستش و خیلی آدمه عصبیه. توی دانشگاه با دختری آشنا میشه و عاشقو دلباخته سخته اون دختر میشه ولی بعد از تموم شدن دانشگاهش اون دختر رو دیگه ندید، هرروز بعد از تموم شدن دانشگاهش میره دم در دانشگاه و منتظر دختر میمونه تا شاید روزی برگرده پژواک بهش بگه که دوستش داره، یه دوست باحالم داره که اسمش هومن در ادامه باهاش آشنا میشیم...
جواد عزتی در نقش هومن مرجان هومن خیلی بامزه اس و مسخره بازی درمیاره حتی تو ماموریت ها همین اخلاقش باعث شده پژواک همیشه هرجا میخواد بره اونو باخودش ببره و حتی بخاطره همین رفیق صمیمی شدن و مثل کوه پشت همدیگن. ایشونم عاشقه یه دختر چشم آبی هستش که بخاطرش حاضر هرکاری بکنه ولی دختر خانم بخاطره شغل هومن باهاش ازدواج نمیکنه...
نازنین بیاتی در نقش شیما رضایی شیما یه دختره شاد و مهربون و ایشونم پلیسه و سرگرد هستش مثل پژواک، شیما همون دختری که پژواک تو دانشگاه باهاش آشنا شد و عاشق و دلباختش شد. شیما و شیوا باهم دوست صمیمی هستن که با شیوا هم آشنا میشیم...
الیکا ناصری در نقش شیوا مهدویان شیوا نقاش هستش و دوست صمیمی شیما دختره مهربونی ولی منطقی تصمیم میگیره. شیوا به هومن جواب رد میده چون خوشش نمیاد هومن پلیس باشه حتی به شیما هم میگه استفا بده ولی خب اینکارو نمیکنه...
اینا کاراکتر های اصلی رمان بودن تو طول داستان کاراکتر های دیگه هم اضافه میشن...
پژواک : از اداره اومدم بیرون سوار ماشین شدم تا برم سمت دانشگاه تو راه همش به فکر شیما بودم اصلا از فکر بیرون نمیره بعد از این چند سال. رسیدم به دانشگاه از ماشین پیاده شدم نشستم روی سکو جلو در دانشگاه و منتظر موندم ولی خب طبق روال نیومدش تو فکر بودم تا اینکه گوشیم زنگ خورد یهویی از فکر بیرون اومدم (هومن بود) جواب دادم : پژواک : الو! سلام هومن هومن : الو! سلام داداش خوبی؟ کجا رفتی یهو؟ پژواک : آره خوبم، (با یه لحن مسخره گفتم) تو این همه ساله با من رفیقی نمیدونی این ساعت کجا میرم؟! هومن : خب حواسم نبود ببخشید ولی تو که میدونی دختره دیگه برنمیگرده چرا میری اونجا ؟ پژواک : فضولیش به شما نیومده حالا چیکارم داشتی؟ هومن : بی ادب،(با لحن سریع گفتم) زنگ زدم بگم تشریف بیارید پارک جلو اداره واجبه حضوری باید بهت بگم بهونه هم نیار خداحافظ. پژواک : خدا... نذاشت خداحافظی کنم باهاش انگار دنبالش کردن. (در همین هنگام) شیما : روی صندلی اتاق پاسگاه نشسته بودم امروز قرار بود بریم یه ماموریت ولی خب منتظر جناب سروان بودم تا بیاد برام بگه ماموریت چطوری و کجا قرار برم. (یه ربع بعد) پژواک : رسیدم پارک هومن اومده سوار ماشین شد. هومن : سلام ، باید بریم ماموریت گازشو بگیر بریم اداره حرفم نزن بدوووو تا همین الانشم دیر کردیم. پژواک : من فقط بهش سلام دادم گازشو گرفتم سمت داره...
سلام قشنگای من ✨
ادیت از طوبی به زودی...
پژواک: به محضه اینکه رسیدیم پاسگاه سریع از ماشین پیاده شدیم با هومن رفتیم داخل اتاق جناب سروان حمید خلیل وند؛ تا رفتیم داخل اتاق احترام گذاشتم. حمید : آزادی، بفرما بشین جناب سرگرد. پژواک : رفتم نشستم رو صندلی رو به روی یه دختر خانم نگاهش نکردم سر پایین بود. شیما : سلام جناب سرگرد قاسمی! پژواک : صداش آشنا بود تا صداشو شنیدم سرم رو آوردم بالا تو نگاه اول شناختمش همون دختری بود که عاشقش شده بودم به مِن مِن افتادم (با کمال ناباوری گفتم) : س، س، سلام خانم! حمید : پژواک جان ایشون خانم سرگرد هستن شیما رضایی قرار تو این ماموریت همراه تو و هومن و امیر باشن. هومن : به به خوشبختم خانم رضایی. شیما : منم همینطور جناب مرجان. پژواک : رو به شیما گفتم :« من شمارو جای دیگه ای ملاقات نکردم؟! » شیما : منم احساس میکنم شمارو یه بار دیدم. پژواک : امیدوارم واقعا دیده باشیم همدیگه رو :) شیما : حتما دیدم جناب. حمید : خب ماموریت از این قرار که شما باید جلوی یه باند مافیایی که البته سردسته اینا یه خانومی هستش که مردهای پولدار رو مخشون رو میزنه و باهاشون ازدواج میکنه و بعد طلاق میگیره و با مهریه اش میره اسلحه قاچاق میکنه خیلی هم خطرناکه. پژواک : دیوانه اس این زن 😐 حمید : هم دیوانه اس هم باهوش و خطرناک یه میکس کامله قشنگ. شیما : ماموریت ما چیه جناب سروان؟ حمید : ماموریت شما اینه که به طور نامحسوس وارد باندشون بشید. هومن : خب میگی خطرناکه زنه چجوری این کارو بکنیم؟! حمید : به راحتی تعقیب کردنشون، شبیه خودشون شدن و از بیرون مراقب بودن. پژواک : خب اینطور که من فهمیدم هر کدومه ما قرار یکی از این کارا رو بکنیم؟ حمید : درسته، هومن و امیر از بیرون مراقب اوضاع هستن یعنی چی؟ یعنی وارد باندشون نمیشن تا بتونن حواسشون به اوضاع باشه اطلاع بدن یعنی به هیچ عنوان دخالت نمیکنن، شیما خانم تعقیب میکنه مریم مرادی همون رئیس باند رو ایشون هم به هیچ عنوان وارد باند نمیشه و دخالت نمیکنن، حالا تو پژواک کارت سخت تره قراره وارد باند بشی و شبیه خودشون بشی سعی کن سر از کارشون در بیاری ببینی مریم دقیقا دنبال چیه. پژواک : حمید نگران نباش فقط تکی چجوری برم جلو؟ حمید : اگه لازم باشه یکی از بچه هارو برا کمکت میفرستم ولی تو باهوشی مشکلی پیش نمیاد. پژواک : اوکی حمید : مرخصید میتونید برید فردا ماموریت شروع میشه شب دوباره بیاید بگم ماموریت قراره چجوری شروع بشه. شیما : چشم جناب خداحافظ. هومن و پژواک : چشم. پژواک : تا از در اومدیم بیرون و از پاسگاه خارج شدیم دویدم سمت شیما و گفتم :« خانم رضایی! » شیما : بله! پژواک : میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ شیما : بله بفرمایید. پژواک : تا اومدم حرف رو بزنمو بهش بگم کیم و کجا دیدمش خروس بی محل هومن اومد. هومن : داداش بیا ببینم بدو. پژواک : واقعا منو ببخشید خانم رضایی بعدا حرفم رو میگم. شیما : مشکلی نیست (یه لبخند بهش زدم) :) پژواک : مات لبخندش شدم بعد یهوی هومن زد رو شونم... هومن : داداش کجایی؟ پژواک : هیچی، چته تو هان؟ هومن : هیچی گفتم بریم دور دور. پژواک : بیا گند زدی رفت...