eitaa logo
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
149 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
240 ویدیو
7 فایل
بازیگر های ایرانی انتهای هنر بازیگری هستند 🎥🎬 این دوربین تماشاچی ساکتی می باشد 🎞🎥 سال تاسیس:1401 ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor https://eitaa.com/joinchat/4210033846C64b7348e3a لینک چنله جایگزین عضو بشید 👆🏻👆🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
پژواک: به محضه اینکه رسیدیم پاسگاه سریع از ماشین پیاده شدیم با هومن رفتیم داخل اتاق جناب سروان حمید خلیل وند؛ تا رفتیم داخل اتاق احترام گذاشتم. حمید : آزادی، بفرما بشین جناب سرگرد. پژواک : رفتم نشستم رو صندلی رو به روی یه دختر خانم نگاهش نکردم سر پایین بود. شیما : سلام جناب سرگرد قاسمی! پژواک : صداش آشنا بود تا صداشو شنیدم سرم رو آوردم بالا تو نگاه اول شناختمش همون دختری بود که عاشقش شده بودم به مِن مِن افتادم (با کمال ناباوری گفتم) : س، س، سلام خانم! حمید : پژواک جان ایشون خانم سرگرد هستن شیما رضایی قرار تو این ماموریت همراه تو و هومن و امیر باشن. هومن : به به خوشبختم خانم رضایی. شیما : منم همینطور جناب مرجان. پژواک : رو به شیما گفتم :« من شمارو جای دیگه ای ملاقات نکردم؟! » شیما : منم احساس میکنم شمارو یه بار دیدم. پژواک : امیدوارم واقعا دیده باشیم همدیگه رو :) شیما : حتما دیدم جناب. حمید : خب ماموریت از این قرار که شما باید جلوی یه باند مافیایی که البته سردسته اینا یه خانومی هستش که مردهای پولدار رو مخشون رو میزنه و باهاشون ازدواج میکنه و بعد طلاق میگیره و با مهریه اش میره اسلحه قاچاق میکنه خیلی هم خطرناکه. پژواک : دیوانه اس این زن 😐 حمید : هم دیوانه اس هم باهوش و خطرناک یه میکس کامله قشنگ. شیما : ماموریت ما چیه جناب سروان؟ حمید : ماموریت شما اینه که به طور نامحسوس وارد باندشون بشید. هومن : خب میگی خطرناکه زنه چجوری این کارو بکنیم؟! حمید : به راحتی تعقیب کردنشون، شبیه خودشون شدن و از بیرون مراقب بودن. پژواک : خب اینطور که من فهمیدم هر کدومه ما قرار یکی از این کارا رو بکنیم؟ حمید : درسته، هومن و امیر از بیرون مراقب اوضاع هستن یعنی چی؟ یعنی وارد باندشون نمیشن تا بتونن حواسشون به اوضاع باشه اطلاع بدن یعنی به هیچ عنوان دخالت نمیکنن، شیما خانم تعقیب میکنه مریم مرادی همون رئیس باند رو ایشون هم به هیچ عنوان وارد باند نمیشه و دخالت نمیکنن، حالا تو پژواک کارت سخت تره قراره وارد باند بشی و شبیه خودشون بشی سعی کن سر از کارشون در بیاری ببینی مریم دقیقا دنبال چیه. پژواک : حمید نگران نباش فقط تکی چجوری برم جلو؟ حمید : اگه لازم باشه یکی از بچه هارو برا کمکت میفرستم ولی تو باهوشی مشکلی پیش نمیاد. پژواک : اوکی حمید : مرخصید میتونید برید فردا ماموریت شروع میشه شب دوباره بیاید بگم ماموریت قراره چجوری شروع بشه. شیما : چشم جناب خداحافظ. هومن و پژواک : چشم. پژواک : تا از در اومدیم بیرون و از پاسگاه خارج شدیم دویدم سمت شیما و گفتم :« خانم رضایی! » شیما : بله! پژواک : میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ شیما : بله بفرمایید. پژواک : تا اومدم حرف رو بزنمو بهش بگم کیم و کجا دیدمش خروس بی محل هومن اومد. هومن : داداش بیا ببینم بدو. پژواک : واقعا منو ببخشید خانم رضایی بعدا حرفم رو میگم. شیما : مشکلی نیست (یه لبخند بهش زدم) :) پژواک : مات لبخندش شدم بعد یهوی هومن زد رو شونم... هومن : داداش کجایی؟ پژواک : هیچی، چته تو هان؟ هومن : هیچی گفتم بریم دور دور. پژواک : بیا گند زدی رفت...
هادی کاظمی در نقش حمید خلیل وند حمید خلیل وند دایی پژواک و سروان هستش، ایشون ازدواج کردن و یک فرد جدی چرا در عین حالش شوخ هستن و عاشق همسرشون...
ارسلان قاسمی در نقش امیر حسینی امیر یه آدم کاملا درونگرا هستش سربازه میخواد پلیس بشه و داخل ماموریت‌ ها حضور داره تا کامل یادبگیره چجوری پلیس باشه، مجرد هستش و مهربون عاشق موتور سواری هم هستش...
شبنم قربانی در نقش مریم مرادی مریم رئیس باند مافیایی قاچاقچی هستش، تا حالا 20 بار ازدواج کرده با مردای پولدار و طلاق گرفته و به لطف همونا میلیاردر شده؛ بر خلافه چهره آرومش یه آدم خطرناکه و نمیشه بهش اعتماد کرد...
اینم معرفی شخصیت های جدید ☕️😍
کمی زیبایی 🥺🤏🏻 ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
سلام قشنگای من 🥺✨
هومن : چی میخواستی بهش بگی؟ پژواک : یادته صبح بهم گفتی دختره دیگه برنمیگرده؟ هومن : آره یادم چطور؟ پژواک : هیچی الان برگشته :) ✨ هومن : همینو کم داشتیم که عشق کهنه شما برگرده 😶 پژواک : عشق کهنه نه عشق قدیمی ، اتفاقا خیلی هم به موقع بود؛ اصلا چرا من دارم به تو میگم تو که نمیفهمی. هومن : (با یه لحن مسخره گفتم) :«آره خواهشا با من از موضوعات عاشقانه حرف نزن،(بعد داد زدم گفتم) داداش من خودم عاشقم خجالت بکش .» پژواک : آخه خیلی خوشی من جات بودم تا الان از گریه سوی چشام میرفت. هومن : به زاویه قشنگش نگاه کن دارم تلاشمو میکنم نظرش رو عوض کنم 😁 پژواک : بریم پیشه داییم منتظره هاااا! 😂 هومن : آره! بدو 😂 پژواک : وارد اتاق داییم شدیم (سرهنگ حمید خلیل وند) سلام دادم و نشستم روی صندلی. حمید : خب سلام بچه ها؛ ماموریت شما اینه که امشب راه بیوفتید به سمت بالا شهر تهران، اگه مشکلی پیش بیاد که به پژواک شک بکنن خانم شیما مجبور هستن که نقش همسر ایشون رو بازی کنن... پژواک : تا این حرفو زد نگاه منو شیما به هم افتاد از خجالت سرمو پایین انداختم. شیما : دیدم چشمای منو آقای پژواک به هم گره خورد سریع سرمو پایین آوردم. هومن : توی ذهنم گفتم خدا بخیر کنه. حمید : امیر و هومن اصلا تحت هیچ شرایطی خودشون رو نشون نمیدن مرخصید برید که امشب یه مهمونی دارن پژواک باید بره اونجا. پژواک : چشم جناب سرهنگ. از پاسگاه اومدیم بیرون دیگه گفتم الان باید برم بهش بگم شاید دیگه فرصت نشه؛ رفتم سمتش صداش زدم برگشت نگام کرد. شیما : بفرمایید جناب قاسمی. پژواک : درباره اینه که من شمارو یه جا دیدم یعنی واقعا دیدم اصلا از همون نگاه اول فهمیدم که دیدم و کجا دیدم و اینا فقط ترسیدم بهتون بگم. شیما : من گفتم آشنا هستید ولی چرا ترسیدید؟ پژواک : آخه میدونید.. من... آخه... شیما : شما چی؟ پژواک : من به شما علاقه دارم، یعنی علاقه عادی نه دوستتون دارم دوست داشتن عادی نه عاشقتونم :) اصلا از وقتی که تو دانشگاه دیدمتون چند ترم همکلاسی بودیمو اینا عاشقت شدم اولش نمیدونستم عشقه ولی بعدش دیگه مطمعن شدم عاشقت شدم. شیما : خشکم زدش فکر نمیکردم همچین چیزی بخواد بگه در کمال ناباوری گفتم :« ببیند جناب قاسمی من انتظار این حرفارو نداشتم ولی من نمیخوام بگم عاشقتون نیستم یا اینکه کارتون اشتباه ولی اینجا اصلا موقعیت خوبی نیست ما باهم همکاریم قرار بریم ماموریت... پژواک : حرفشو قطع کردم گفتم :« ببخشید یه لحظه اگه میخواید بگید که نه من میدونم اصلا وقت خوبی برای این حرف ها نیست ولی خب فکر کردم دیگه فرصت نشه بگم چقدر دوستتون دارم؛ اگه میخوای قلبمو آتیش بزنی هیچ مشکلی نداره من با نبودنت ساختم هر روز میرفتم دم در دانشگاه تا شاید پیدات کنم اصلا فکرشم نمیکردم اینجا پیداتون کنم فقط یه جواب صاف و ساده به من بگید منو دوست دارید؟ شیما : حرفاش، صداش، اشک های توی چشمش حالمو دگرگون کرد با بغض بهش گفتم :« حرفاتون یه جوری آدم عاشقتون هم نباشه میشه :) پژواک : الان این یعنی دوستم داری؟ شیما : به نظر خودت چی؟ 🥰 من باید برم دیرم شده امشب مراقب خودتون باشید فردا اگه شد دوباره همدیگرو میبینیم خداحافظ. پژواک : چشم حواسم هست، خداحافظ. اینارو که گفت سوار ماشینش شد و رفت، انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد حرفاش یجوری بود که انگار اونم دوستم داره تو خیالم خودم بودم که هومن اومد. هومن : چیشد پیروز شدی؟ 😂 پژواک : شاید نمیدونم :) هومن : بیا بریم آماده شو با این تیپ نمیتونی بری مهمونی...