#بوی_بارن
#پارت_چهارم
پژواک : با هومن رفتیم کت شلوار بخریم.
هومن : وارد مغازه که شدیم یه کت شلوار مشکی خوشگل نظرمو جلب کرد خوراک خوده پژواک بود محکم زدم تو کمرش.
پژواک : آی! چته؟ چرا یهو تهاجمی میشی؟
هومن : خودت تهاجمی میشی؛ این کت شلوار مشکیه خوراکه خودته بدو پرو کن بدووو.
پژواک : باشه همچین زدی گفتم چیشد.
هومن : آفرین 😁
پژواک : رفتم پوشیدم تا اومدم بیرون دیدم هومن یجوری نگاه میکنه گفتم :« چته باز؟ »
هومن : هیچی، فقط جذاب شدی رفت پژواک تو حیفی با این دختره ازدواج نکن حیفی حیف.
پژواک : ببین هومن من عاشقشم اوکی دیگه هم راجبش حرف نزن؛ لباس رو گرفتیم اومدیم بیرون با هومن سوار ماشین شدیم و رسیدیم دم خونه مریم، از ماشین پیاده شدم هومن رفت پیشه امیر تا از ماشین پیاده شدم دیدم بله خانم شیما هم اومدن، سلام کردم و رفتم داخل خونه.
مریم : داشتم از مهمونا پذیرایی میکردم تا چشمم به یه آدم جدید افتاد رفتم سمتش و گفتم :« سلام جناب من تاحالا شمارو ندیدم آشنا بشیم؟ »
پژواک : سلام خانم مرادی، بله حتما من یه شرکت بزرگ دارم 6 ماه اول سال رو ایرانم 6 دوم سال رو آمریکا خب اسمم حمید هستش.
مریم : خوشبختم میتونم حمید صداتون کنم شما هم منو مریم؟
پژواک : آره چراکه نه.
مریم : شما مگه شغلتون چیه؟
پژواک : شما فک کن سهام دارم 😉
مریم : منو کجا شناختید؟ 😅
پژواک : آوازتون همجا پیچیده همش حرف مریم مرادی غوغا کردید.
مریم : پس اسلحه میخواید؟
پژواک : شاید، از خودتون بگید؟ 😄
مریم : من خیلی ازدواجیم در همین حد بدونید کافیه.
پژواک : (یکم هول شدم )گفتم :« عع من که اصلا ازدواج رو دوست ندارم.
مریم : عع، اوکی بیاید بشینید به دوستان آشنا بشید.
پژواک : حتما...
#بوی_بارن
#پارت_پنجم
پژواک : با دوستاش که آشنا شدم در همین هین گوشیم زنگ خورد هومن بود رفتم تو بالکن جواب دادم :« الو! هومن چیشده؟
هومن : الو! داداش خیلی صمیمی نشو دیگه بزن بیرون ما تا کی وایسیم؟!
پژواک : خب باید بهش نزدیک بشم اینا هم که زیادی خوردن فکشون خوب کار میکنه ول کن نیستن من الان بهونه میارم میزنم بیرون شما دوتا کوچه بالاتر یا سر کوچه منتظرم باشید.
هومن : باشه ما سر کوچه منتظریم (داشتم حرف میزدم شیما گفت)
شیما : بهشون بگید حواسشون باشه.
هومن : چشم داداش شیما خانم میگن حواست به خودت باشه.
پژواک : بگو چشم . قطع کردم رفتم تو گفتم :« همین الان باید برم یه کار خیلی واجب دارم بازم ممنون از مهمون نوازی تون خانم مرادی.
مریم : من ممنونم تشریف آوردید با بای.
پژواک : خداحافظ. زدم بیرون بدو بدو رفتم سمت ون سر کوچه سوارش شدم.
شیما : سلام آقای قاسمی خسته نباشید.
پژواک : سلام بانو، سلامت باشید.
امیر : سلام پژواک جان چیشد؟
پژواک : هیچی یه مشت آدم لوس و مسخره دور هم جمع شدن چرت و پرت میگن.
امیر : مسخره برا یه دیقشونه.
شیما : فقط داشتم نگاهش میکردم خیلی قشنگ شده بود سعی میکردم به رو خودم نیارم ازش خوشم میاد ولی نمیشد.
هومن : عاشقت شده آره؟
پژواک : آره فقط من دلم میخواد بزنم لهش کنم 😁
شیما : منم همراهتون بیام بزنیدشون؟ 😊
پژواک : برگشتم نگاش کردم خندیدمو گفتم : نه شما نمیخواد خودتون رو قاطیه این ماجرا کنید :)
شیما : چشم 😅
هومن : دیدم داره کار به جاهای باریک میکشه بحثو عوض کردم گفتم :« خب کجا بریم؟ نظرتون چیه بریم رستوران شام بخوریم؟ »
پژواک : آره من که میام.
شیما : منم میام.
امیر : بنده هم پایه ام 😂 .
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#بوی_بارن #پارت_پنجم پژواک : با دوستاش که آشنا شدم در همین هین گوشیم زنگ خورد هومن بود رفتم تو ب
اینم پارت دوم امیدوارم خوشتون بیاد 🥺✨
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#شات دو عدد زیبا 😭🤏🏻✨ ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆
#شات چه قابی شد 😂🤏🏻✨ ☆𝑰𝒓𝒂𝒏𝒊𝒂𝒏 𝒂𝒄𝒕𝒐𝒓☆ @Iranianactor
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا