eitaa logo
طائع.
58 دنبال‌کننده
17 عکس
3 ویدیو
0 فایل
طائِع: فرمان‌بردار نوشته‌های یک دانشجوی تبعیدی به علومج. "پلی‌لیستِ مداحی @OmBoka
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترک دبیرستانی، سر کوچه از هق‌هق نشست. دوستِ صمیمی‌اش او را در آغوش گرفت و سعی کرد با فریاد آرامش کند. «اینا هدفشون یه چیز دیگه‌ست یه کس دیگه‌ست با ما کاری ندارن عمو توروخدا بهش بگو اینا با یکی دیگه کار دارن اصلا...» دلم چروک شد. کاش می‌شد بفهمی که آمریکا وجودِ ایرانمان را نمی‌خواهد عزیزکم. وجودِ تمام ایرانمان روی نقشه‌ی جهان را نمی‌خواهد...
طائع.
دخترک دبیرستانی، سر کوچه از هق‌هق نشست. دوستِ صمیمی‌اش او را در آغوش گرفت و سعی کرد با فریاد آرامش ک
عزیز دلم، دیدی میناب را؟ جویِ خونی که عطر شکوفه‌های بهار و باروت می‌دهد می‌بینی؟ زیر پاهای خودمان، در خیابان‌های خودمان روان شده. خونِ دخترکانِ خودمان است. دخترکانِ دبستانی با کوله پشتی‌های صورتی و کتانی‌های چراغ‌دار. شاید حتی بعضی‌هایشان کفشِ نویی که برای عید خریده بودند را یک روز از مادرشان اجاره کرده بودند تا نشانِ هم‌کلاسی‌هایشان بدهند. شاید بعضی‌هایشان ذوقِ این را داشتند که پس از مدرسه به خانه برگردند و بعد همراه مادر و پدرشان برای افطارِ امشب، به گردش بروند. شاید بعضی‌هایشان منتظر بودند تا به خانه برگردند و برادر شیرخوارشان را ببوسند و به آغوش بکشند. می‌بینی؟ دخترانِ شیرینِ خودمان بودند. بعضی‌هایشان امروز داشتند حرفِ بعدی الفبا را می‌آموختند، بعضی‌هایشان جایزه‌ی حفظ کردن جدول ضرب را گرفته بودند و می‌خواستند نشانِ مادرانشان بدهند، بعضی‌هایشان شعرِ کتاب فارسی را حفظ کرده بودند و برای خواندنش پیش خانم معلم ذوق داشتند، بعضی‌هایشان روزه گرفته بودند و انتظارِ افطارِ سفارشی‌شان به مادر را می‌کشیدند تا دلی از عزا در بیاورند. می‌بینی؟ دخترکانِ ما بودند. دخترکانی شبیه به خواهر و دخترخاله و دخترعمو و خواهرزاده‌ی خودمان. دیدی عزیز دلم؟ آمریکا نبودنِ ایرانمان را می‌خواهد. نبودنِ ایرانِ ما و همه‌ی امیدها و آرزوهایمان روی این کره‌ی خاکی! اسرائیلِ بی‌شرف را هم می‌خواهی برایت بگویم؟ یادت هست وقتی که گفتیم منشِ وحشیانه‌ی این سگِ هار را می‌شناسیم؟ یادت هست که تاریخ چطور در همین صفحاتِ پیش از این روزهایمان نوشته شد وقتی بیمارستانِ معمدانیِ غزه، گورستان کودکانِ غریبِ خانواده از دست داده‌ی وحشت‌کرده‌ی مظلوم با قلب‌های ترسیده و پیکرهای کوچکِ زخمی و لرزان شد؟ گورستانِ پزشکان و پرستارانی که پیکر عزیزانشان را در گوشه و کنار بیمارستان می‌دیدند و با چشمِ خون و قلبِ گریان به دیگر مجروحان و شهیدان می‌رسیدند... عزیزکم، دنیا شبیهِ خیال‌پردازی‌های فانتزی و دروغ‌های فریبنده‌ی شبکه‌های صهیونیست و تروریست نیست. دنیا شبیه تاریخ است، عینِ واقعیت. تاریخِ اثبات شده‌ای که نمی‌خوانیم... س.ف میرزائی
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
کوله اش را یافته اند خودش را هنوز نه... 💔
خودمون که هیچ، بچه‌هایی تربیت می‌کنیم که تا هفت هزار نسل قبل و بعدتون (اگه باشه) رو بیارن جلوی چشم‌هاتون و روی پیشونی‌بندهاشون نوشته باشه «سرباز سید علی».
بعد از دوشبانه روز بمباران بی‌وقفه سراسر کشور به‌وسیله مدرن‌ترین جنگنده‌ها و موشک‌های چندتنی آمریکایی_صهیونی، بعد از ریختن‌ بمب‌های بی‌تعداد بر سر مراکز تجمع انسانی، بعد از ۷٠٠ پرواز جنگنده‌ها در آسمان ایران و فرود هزاران تن موشک و بمب بر سر مردم، از بیمارستان‌ها تا مدارس و خیابان‌ها، تا این لحظه آمار رسمی شهدا ۵۵۵ نفر است. بعد شما خبر کشته‌شدن ۴٠ هزار هموطن به‌وسیله باتوم و اسلحه در دو شب را باور کردید؟ حالا به ساده‌لوحی و زودباوری‌تان پی‌بردید؟ دیدید چطور رسانه‌ها بر مغزتان سوار شده‌بودند؟ در طرح دشمن بازی‌کردید و همین از زمینه‌های آغاز جنگ شد. حالا هنوز دیر نشده. به خود بیایید و مرجعیت رسانه‌ را از دروغگوهای بی‌شرافتی که شما را بازیچه اهداف‌شان کردند تا شهرها و خانه‌هایتان را بمباران کنند، بگیرید و مردانه کنار وطن خود بایستید؛ که اگر ثمره خون آیت‌الله خامنه‌ای بیدار شدن مردم‌اش باشد، پس ارزشش را دارد! «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
الله اکبرهای این شب‌ها، الله اکبرهای شب ۲۲ بهمن سال ۵۷ئه. سرنوشت‌ساز، حیاتی و استراتژیک.
هدایت شده از علیرضا زادبر
مردم بسیار عجیبی هستید عجب ملتی هستید! حقیقتا مُتحیر باید بود! امام‌تان را شهید کرده اند. دو قدرت هسته ای بمبارانتان می‌کنند. هفت هشت کشورکِ منطقه را همزمان می زنید. با این حال شهر به شهر در حمایت از "ایده شهید خامنه ای" هر شب به کف خیابان می آیید. عجب ملتی تربیت کره است این آیت الله شهید خامنه ای... خودش حضور ندارد اما میراث او اثر دارد. @Politicalhistory
و هربار که شعار الله اکبر طنین انداز می‌شد و جمعیت را به رخ می‌کشید، پس از چندمین الله اکبر، من در انتظار جمله‌ی بعد بودم. «خامنه‌ای رهبر...»
از حوالی غروب دوستان و آشنایان تماس می‌گرفتند و اظهار نگرانی می‌کردند: «گفتن حکیمیه رو تخلیه کنید. توروخدا برید...» در کتمان نمی‌رفت. محله‌مان را خالی کنیم؟ ابدا! در سخت‌ترین شرایط سنگرمان را حفظ نکردیم که حالا از ترس جانمان بگذاریم و برویم. ماندیم. طبق قرار مهمانِ عزیزمان برای افطار به منزلمان آمد. پس از افطار که دستور تخلیه تکذیب شد، طبق قرار هر شب آماده شدیم تا برای تجمعات از خانه بیرون بزنیم و به وظیفه شرعیمان رسیدگی کنیم. بر خلاف شب‌های گذشته، این‌بار دسته‌ی عزای رهبر شهیدمان در محله‌ی ما نیز مهیای حرکت شده بود. پس این‌بار به دسته‌ی محله‌ی خودمان پیوستیم. شهر خلوت بود. از هر ساختمان، یک چراغ روشن. انگار که دسته‌ی ما در شهر ارواح، سور زندگی بنوازد. دختر جوانی هم‌قدمم بود. کودکی شیرخوار در آغوش داشت و با دوستش حرف می‌زد. «بهش گفتم من جایی نمیام. می‌مونم همینجا توی خونه‌ی خودم. حق نداری بچه‌هامم جایی ببری.» به گمانم درباره‌ی همسر نگرانش سخن می‌گفت. قلبم لرزید و قرص شد. می‌بینی آقا؟ الگوی زن سوم را می‌بینی؟ شیرزنانه ایستاده در میدان. افتخار می‌کنی به دخترانت؟ جانِ ما مگر از جان تو ارزشمندتر است؟ جان دخترکانمان مگر از جان زهرای کوچکت ارزشمندتر است؟ همه‌ی ما فدای امنیت ایران. روایتِ داغ، حکیمیه، تهران. س.ف میرزائی
-