و هربار که شعار الله اکبر طنین انداز میشد و جمعیت را به رخ میکشید، پس از چندمین الله اکبر، من در انتظار جملهی بعد بودم. «خامنهای رهبر...»
از حوالی غروب دوستان و آشنایان تماس میگرفتند و اظهار نگرانی میکردند: «گفتن حکیمیه رو تخلیه کنید. توروخدا برید...»
در کتمان نمیرفت. محلهمان را خالی کنیم؟ ابدا! در سختترین شرایط سنگرمان را حفظ نکردیم که حالا از ترس جانمان بگذاریم و برویم. ماندیم. طبق قرار مهمانِ عزیزمان برای افطار به منزلمان آمد. پس از افطار که دستور تخلیه تکذیب شد، طبق قرار هر شب آماده شدیم تا برای تجمعات از خانه بیرون بزنیم و به وظیفه شرعیمان رسیدگی کنیم. بر خلاف شبهای گذشته، اینبار دستهی عزای رهبر شهیدمان در محلهی ما نیز مهیای حرکت شده بود. پس اینبار به دستهی محلهی خودمان پیوستیم. شهر خلوت بود. از هر ساختمان، یک چراغ روشن. انگار که دستهی ما در شهر ارواح، سور زندگی بنوازد. دختر جوانی همقدمم بود. کودکی شیرخوار در آغوش داشت و با دوستش حرف میزد. «بهش گفتم من جایی نمیام. میمونم همینجا توی خونهی خودم. حق نداری بچههامم جایی ببری.» به گمانم دربارهی همسر نگرانش سخن میگفت. قلبم لرزید و قرص شد. میبینی آقا؟ الگوی زن سوم را میبینی؟ شیرزنانه ایستاده در میدان. افتخار میکنی به دخترانت؟ جانِ ما مگر از جان تو ارزشمندتر است؟ جان دخترکانمان مگر از جان زهرای کوچکت ارزشمندتر است؟ همهی ما فدای امنیت ایران.
روایتِ داغ، حکیمیه، تهران.
س.ف میرزائی
هنوز نمیدانم این روزها به زندگی روزمرهام برگشتهام یا نه. اما دست کم به خانهی خودم برگشتم. این روزها را درست نمیدانم چطور میگذرانم. برای ماه رمضان امسالم آنقدر رویا بافته بودم که همهشان پنبه شدند و با هر بمب و موشکی که خراب شد روی سر شهر و کشورم، پنبههایم هم به باد رفتند. میخواستم در خانهی خودم باشم، برای دوتاییمان سحری درست کنم و سفرهی افطار بچینم، مهمان دعوت کنم و زیر نور کمرنگِ ریسهی جدیدم قرآن بخوانم. ولی سایهی جنگ روی سر زندگیمان افتاد و مهمان خانهی پدری شدم. شبها به مشت گره کردن و شعار دادن در خیابان گذشت و روزها به خوابیدنهای از سرِ اندوه. گفته بودم وقتی غمِ عالم روی دلم هوار میشود، به خواب پناه میبرم؟ گفته بودم. بازهم گفتم. این روزها که سعی میکنم خودم را از رختخواب و دنیای مشوش و پردغدغهی ذهنم بیرون بکشم و بیشتر به دنیای بیرون نگاه کنم، میانِ فعالیتهای روزانهای که خودم را با آنها مشغول میکنم، لا به لای حرف زدن با بچهها، بین ثانیههایی که با خیال درهم و برهمِ جنگ و خانه و خانواده و وظیفه و ماه رمضان و حضرت محبوب میگذرند، درست در همان وقتی که فکر میکنم حالم خوب است یا دستکم بهتر، اندوه و ماتم به دلم چنگ میاندازند. اضطرار و دلتنگی قلبم را در مشت میفشارند و مثل پهلوان پنبهای که توهمِ قوی بودن دارد، در خود مچاله میشوم. پاهایم سست میشوند و رمقِ در دستانم، یکباره روی زمین میریزد. یادم میآید نبودنش را. یادم میآید آن صبح کذایی که همسرم تماس گرفت و خبر داد که حوالی بیت را زدهاند. شبیه آوارهها در ترافیکِ خیابان گیر افتاده بودم و برای تنها پناهِ روزهای سختِ ایرانمان، برای همان که کمتر از یک ماهِ پیش در پاسخ ویدیویی از او نوشته بودم «میتونم تا ابد فخر بفروشم به عالم و آدم که رهبرمی آقا»، «فالله خیرٌ حافظا» میخواندم. و بعد یادم میآید آن صبح شوم را که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم و در پاسخ به صدای بهتزدهی دوستم، با تشر جواب دادم که خبر شهادتِ آقا کذب است! ساعت پنج صبح این چه مزخرفاتیست؟ کاش واقعا مزخرفاتِ کذب بود. کاش با همان آشفتگی بیرون نمیجستم و صدای قرآن و بغض مجری و زیرنویسِ تلویزیون را نمیشنیدم و نمیدیدم. یا کاش همان روز میمُردم. همان لحظه یا حتی قبلتر. کاش من فدای او میشدم و باقیِ عمرم به عمر او میرسید. یادم میآید که میخواستم بیاناتش را بخوانم و این بار واقعیِ واقعی به حرفهایش گوش کنم. یادم میآید سالهای دبیرستان وقتی به مهاجرت تحصیلی فکر میکردم و یا حتی مهاجرت برای زندگی در بلادی دیگر یا حتی هجرت به مجاورت امیرالمومنین در نجف، تنها دلیل اسیری این دل واماندهام در ایران او بود. یادم میآید در نوجوانی با خیالِ آنکه اگر شهیدهی گمنام شوم روی مزارم مینویسند «فرزند سیدعلی» چه شبهایی را به سحر رساندم. یاد میآید در یازده سالگی پشت سرش نماز خواندم و همان چند دقیقهای که در پسِ جمعیت مشتاق و در تکاپو میخکوبِ نور هیبتش که فقط از پشت سر، از دور تماشا میکردم شده بودم، شد شیرین خاطرهی تمام رمضانهای زندگیام. یادم میآید که در ده سالگی با سخن از انتخاب رهبر بعدی به هقهق میافتادم. یادم میآید در شش سالگی پدرم عکس او را بالای سرش در اتاق بخ دیوار چسبانده بود و در ویدیویی او را استاد و رهبر خویش خطاب میکرد و شوقِ آغاز ترم جدید درس خارج فقه او را داشت. یادم میآید حتی در چهار سالگی عکس او روی دیوار خانهی کوچکمان بود. از هرکجای زندگی که یادم میآید او بود. انگار که زندگی بدونِ او بیمعنا باشد. انگار که زندگی بدونِ وجود او حتی در مخیلهام نگنجد و واقعیتپذیر نباشد. و حالا این کابوسِ تلخ گریبانم را گرفته باشد و جانم را ذره ذره در کاسهی مرگ بریزد. چطور میشود این نبودن را باور کرد و پذیرفت؟ چطور میشود این داغ را تا رجعت به دل داشت؟ به گمانم هیچ چیز جز رسیدنِ منجی، بازگشتِ سمسامِ منتقم، مهدیِ قائم دلمان را آرام نخواهد کرد. دیگر هیچچیز، حالمان را خوب نخواهد کرد. خدایا، ما را برای دیدنِ چه روزهایی آفریدهای... چه روزهایی...
«صبر چگونه میکنی بر این همه جفت، علی؟
بغض چگونه میخوری، یاد بده به ما علی.
آه امام اولین،
بگو به منجی زمین.
تمام دلشکستگان،
منتظرند بعد از این...»
س.ف میرزائی
@ItsTaaee
جنگ خیلی پردهها را کنار میزند. خیلی درها را باز میکند و در دل تاریکی، خیلی نورها را روشن میکند. جنگ چهرهی آدمها را نشان میدهد. جنگ حتی چهرهی خیلیها را تغییر میدهد. صفِ باشرف و بیشرف را جدا میکند. به آدمها جسارتِ فریاد کشیدنِ باورها را میدهد. جسارت ایستادن پای آرمانها. بزدلها را روسیاهِ تاریخ میکند و قهرمانها را ابدی. لااقل، جنگ رمضان اینگونه بود.
جنگ رمضان خط پررنگی کشید برای جدا کردنِ جبههی حق و باطل. خط پررنگی که حجت را بر جهان تمام کرد و چشمها را روی حقیقت گشود. خط پررنگی که جای تردید باقی نگذاشت. و این خط پررنگ، خونِ بهای سنگینی بود که ما برای بیداری جهان دادیم. داغ سختی که به عمرها عزاداری و شیون و روی خراشیدن هم جبران نخواهد شد. بهای سنگینی که رهبرِ شیعیانِ مسلمانانِ جهان بود. یا شاید باید گفت، رهبر شیعیان و مسلمانان و جهان. این خط پررنگ خون رهبر شهیدی بود که جهان حتی بیش از مریدانِ ایرانیاش میشناختندش. مردی که ذوالفقار علوی بر کمر بسته بود و پیامبرِ مقاومت و اسلام ناب محمدی بود.
[ آه ای داغِ بر دل نشسته، که تو هرگز آرام نخواهی گرفت... ]
جنگ نشان داد میتوان کسانی را دید که در شناسنامههایشان نوشتهاند، ایرانی. اما بزرگترین دشمنِ تمدنِ ایران را با عجز و التماس میخوانند تا جنگنده بر فراز شهرهای ایرانشان پرواز دهد و بمب و موشک بر سر کودکانِ وطنشان بریزد و مدرسهها و بیمارستانها را آوار کند. و جنگ مردمانی را نشانمان داد که همزبان ما نبودند، شناسنامههایشان ایرانی نبود، حتی یکبار هم پا به شهرهای ایران نگذاشته بودند، اما شبیه به اعضای یک خانواده در کنار مردم ایران ایستادند و از جان و مال خود گذشتند و در راهِ خواهران و برادرانِ ندیدهی ایرانیشان هر آنچه داشتند ایثار کردند.
جنگ به ما هموطنان بیوطن را نشان داد و چهرهی کریح المنظر بیشرفیشان رسوا کرد. و جنگ به ما آشناترین همدلان و دوستان را در سراسر جهان هدیه داد. مردمِ مظلوم لبنان و حزبالله، برادرانِ عزیز عراق، غیورمردان یمن، مهربانمردمانِ کشمیر و شیعیانِ ستمدیده و مظلوم پاکستان.
حالا قلبم، شبیه پرندهی آزادی که در قفسی تنگ محبوس باشد، به سینه میکوبد. وجودم در مشت اندوه مچاله شده و انگار که هر یک از آن صد و شصت بمبِ فرود آمده بر سر عزیزانِ مظلوم لبنانیمان، بر روحم خنج میکشند و آسمان را بر سرم آوار میکنند. ما را برای دیدنِ چه روزهایی آفریدهای خدایا. در قلبهای ما چه ظرفی جای دادهای که حتی پس از شهادتِ عزیزتر از جانمان هم زنده ماندیم، شهادتِ فرزندانمان را در زیر آوارهای شهرمان دیدیم و دههی هفتادیهایمان پدر و مادر شهید شدند، خیابانهای شهرمان زیر موشک و بمبِ جنگندهها مملوء از جانفدایانِ وطن بودند و حالا در هیاهویِ آتشبسی مضحک، پارههای جانمان در آنسوی دنیا شهیدِ خشمِ شکستِ دشمن میشوند. جنین و نوزاد و مادر و پرستار و پزشک در زایشگاه، قربانیِ سربازانِ ابلیس میشوند و ما قلبهایمان در آتش خشم و غم میسوزد. ما را برای دیدنِ چه داغهایی آفریدهای خدایا. چه داغهایی...
س.ف میرزائی
@ItsTaaee
به خیابان فلسطین میرسیم. کمی جلوتر دخترکی موهای لخت بلندش را پشت سر بسته و پرچمش را تکان میدهد. یک دستش را به دست مردانهی پدر سپرده و دست دیگرش را به پرچم. لبخند شیرینی روی لبهایش نشسته و با صدای دخترانهی نازکش، بلند شعار میدهد. «هیهات منا الذلة» خانوادهاش تکرار میکنند. به او لبخند میزنم.
- چطوری میشه شعار دختربچههای چهار پنج سالهمون این باشه و زیر بار خفت و خواری بریم؟
در خیابان فلسطین به راهمان ادامه میدهیم. نوزادانِ کوچک در آغوش مادرانشان، نظارهگرِ خروش جمعیتاند به سوی قتلگاه. برای هرکدامشان، یکبار مجزا قلبم ذوق میکند و چشمهایم قامت کوچکشان را در بغل میگیرند. به اواسط خیابان میرسیم. پسرکی حدودا هفت ساله با پدرش خیابان را طی میکند. پدر پشت سر پسر. پسرک در یک دست پرچمی به بلندای قد خودش دارد و آن را علم کرده، و دست دیگرش را که سربند پرچم ایران بر آن بسته مُشت. با تمام توان حنجرش شعار میدهد و صدایش خیابان را پُر کرده. خسته نمیشود. درست مثل پسری که پدر از دست داده و در حرارتِ انتقام، میسوزد. به انتهای خیابان میرسیم. به تقاطعی که مقابلمان بسته است و مردم به سمت مقتل در حرکتاند و عزاداری میکنند. نگاهم در جمعیت، به پیرزنی تنها میافتد. روی ویلچر نشسته. یک ویلچر برقی که به دو دستهاش پرچم ایران و حزبالله را آویخته و به تنهایی آن را هدایت میکند. هنوز دیدنِ چنین صحنههایی برایم حیرتآور و هیجانانگیز است. میان جمعیت میایستیم. به آنسو که به بیت میرسد نگاه میکنم. چشمهی خشکشدهی چشمانم در این چهل روز، جاری میشود و قطرات اشک بیمهابا روی گونههایم میغلتند. در آن اتمسفر، میانِ درختان و خیابانهایی که چهل روز است در فراغ رهبرشان نفس کشیدهاند و همپای باران باریدهاند، قلبم میگیرد. تیر میکشد. پاهایم سست میشوند و جانم در آتش اندوه گُر میگیرد. چه کسی گمان میکرد محرم و رمضانمان به حقیقت یکی شوند؟ چه کسی گمان میکرد بعد از تو آنقدر زنده بماند که در اربعینت خیابانهای شهر را با اشکهایش آب و جارو کند؟ ما را برای دیدن چه روزهایی آفریدهای خدایا. به سمت بالای خیابان بر میگردیم تا دوباره سوار ماشین شویم. قلبم طاقت آنهمه غم را ندارد. امروز تهران، برای آنکه چهلمین روز از این ماتم باشد، زیادی آفتابی و سبز است. خورشید با هر پرتواش به روحم چنگ میاندازد و گمان میکنم حالاست که جان از کف بدهم. خیابان را طی میکنیم و من هنوز صورتم خیس اشکهاییست که چهل روز محبوس بودند در پشت مردمکهایم. و صدای مداحی در سرم اکو میشود «هر چقدم گریه کنم، سیر نمیشم، حسین جانم... من چجوری از غم تو، پیر نمیشم، حسین جانم...» فرار کردن از غمها، برایم عادت شده انگار. ما را برای دیدن چه روزهایی آفریدهای خدایا. چه روزهایی...
س.ف میرزائی
@ItsTaaee
دخترک کوچکی بودم و آرزو داشتم من هم زورِ مردها را داشته باشم برای علمداری. آرزو داشتم پرچم بزرگِ دسته را بچرخانم. بزرگتر که شدم، آرزو داشتم پسر باشم بلکه دستم به پرچم بزرگ هیئت برسد. هیچکدام مقدر نبود. بزرگتر شدم و آرزوهای کودکانهی هیئتیام را در بقچهی سبز مخملی پیچیدم و کنج پستوی قلبم گذاشتم. امشب اما، دخترک کاپشن صورتی روی دوش بابایش یه آرزوی من رسید. علمدار تجمع که پرچم بزرگ یاحسین را میگرداند، به سمت دخترک آمد. میلهی بزرگ پرچم را به دخترک داد و گفت «بابا نگه میداره. نگران نباش.» و دخترک لحظاتی علمدار بیرق سرخ یاحسینِ میدان صادقیه بود. ستاره در چشمهایم دوید و بغض شعف در گلویم دوید. چه روزهایی را میگذرانند سربازهای کوچکِ آقاسیدعلی و آقاسیدمجتبی. چه روزهایی در دفتر کوچک خاطراتشان با برچسبهای کودکانه ثبت میشود. نظامی که پایه نهادی و درختی که آب دادی تا تنومند شود، چه فرزندانی پرورش میدهد حضرت آقا. چه روزهایی، چه بچههایی...
س.ف میرزائی
@ItsTaaee
هدایت شده از فلسطین جنوبی
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹انیمیشن لگویی پربازدید جدید ایرانی با صحنههایی از رهبر شهید انقلاب
@felestin_jonubi