֙⋆پرتوی نور .
زاویه دیدم دقیقا این بود :))) احساس میکردم هر لحظه امکان داره بمیرم
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود .
֙⋆پرتوی نور .
ساعت ۱۱شب که از کتابخونه اومدم نشستم سر این پروژهای که باید ۱۰ ام بریم تحویل بدیم ولی برای من هنوز ناقصه💆🏻♀.
دلم یه خواب کافی میخواد
احساس میکنم حتی اگه اینم تحویل بدم بازم مدرسه رهام نمیکنه .
پنجره اتاق پانسیون رو باز کردم دیدم اعع ماه جلومه😭حالا میگفتن ماه توت فرنگی ولی خب در اون حد هم صورتی نبود