🌸🍃
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمت_یازدهم
... سمت چپم را نگاه کردم. عمو و پسر عمه ام ، آقاجان سید و... ایستاده بودند🧐 عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود😳 پسر عمه ام نیز از شهدای دفاع مقدس بود . از اینکه بعد از سال ها آن ها را می دیدم خیلی خوشحال شدم😍
زیرچشمی به جوان زیبارویی که در کنارم بود نگاه کردم. من چقدر اورا دوست دارم 😍 چقدر چهره اش برایم آشناست🧐🤨
یکباره یادم آمد. حدود 25 سال پیش ، شب قبل از سفرمشهد ، عالم خواب.حضرت عزرائیل 😍 با ادب سلام کردم . حضرت عزرائیل جواب دادند . محو جمال ایشان بودم 😍 که با لبخندی بر لب به من گفتند : برویم؟ 😊 با تعجب گفتم: کجا؟ 😳 بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم. دکتر جراح ، ماسک روی صورتش را درآورد و به اعضای تیم جراحی گفت:مریض از دست رفت.😔😔 دیگه فایده نداره...😭
ادامه دارد...