جانان؛🇮🇷
شهید صدرزاده :
بهترین چیز براي یه عاشق دیدن معشوقشه،
چه بهتر ك براي معشوق جون بدي و توي خون بغلتي ..
#سیدابراهیم
#شهیدمصطفیصدرزاده
#شهیدانه
33.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به همچین بانوهایی افتخار میکنیم...
✌🏻🇮🇷🇵🇸
#أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
822.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفر بخیر جوونی که شدی عاقبت بخیر...🥲🇮🇷
۲۰ خرداد سالروز شهادت مدافع
حرم عباس دانشگر
"جوان مومن انقلابی"
#مدافع_حرم
#شهادت
جانان؛🇮🇷
نام : شهید عباس دانشگر
تولد : 18 / اردیبهشت / 1372
محل تولد : سمنان
شهادت : 20 / خرداد / 1395
محل شهادت : سوریه _ حلب
سن : 23
مزار : سمنان _ محلات _ امامزاده علی اشرف
خلاصه ای از زندگی :
سلام بر رفقای عزیزم من عباس دانشگر متولد سمنان هستم . از بچگی پدرم من را به همراه خود به مسجد می برد و حضورم در مسجد و بسیج باعث شد که رفتار و گفتارم با اخلاق اسلامی زینت داده شود . من یک خواهر و دو برادر بزرگتر از خودم داشتم .
در دوران تحصیلات ابتدایی ، راهنمایی و دبیرستان جزو شاگردان ممتاز کلاس بودم و توانستم با رتبه عالی در دانشگاه سمنان در رشته مهندسی کامپیوتر(نرم افزار) قبول شوم و از طرفی به خاطر عشق و علاقه ای که به سپاه پاسداران داشتم در آزمون دانشگاه امام حسین(ع) هم شرکت کردم و قبول شدم .
یک هفته ای در فکر بودم که کدام یک را انتخاب کنم . اکثر دوستان و آشنایان پیشنهاد دادند که در رشته کامپیوتر ادامه تحصیل بدهم ولی من به این نتیجه رسیدم که دانشگاه امام حسین(ع) که را انتخاب کنم و به دیگران هم گفتم که من دوست دارم برای خدمت به اسلام وارد سپاه پاسداران شوم .
پنجم مهر سال 1390 وارد دانشگاه امام حسين(ع) شدم و رخت رزمندگي به تن كردم .
من در 23 بهمن 1394 دختر عمويم را به همسري برگزيدم و صیغه ی محرمیت بین ما جاری شد ولی كمتر از سه ماه بعد در اول ارديبهشت سال 1395 عازم سوريه شدم .
چون من تازه داماد بودم رفقايم در سوريه هم قسم شده بودند كه از من مراقبت كنند و من را سالم به ايران برگردانند اما دست تقدیر در 20 خرداد ماه چیز دیگری را رقم زد .
روزهای پایانی مأموریتم بود و 50 روز بود که در محورهای متعدد درگیری حاضر میشدم که در منطقه خلصه در حومه جنوبی استان حلب سوریه با موشک تاو آمریکایی به شهادت رسیدم .
همرزم شهید :
عباس ساعت سه و نيم بعد از ظهر پنج شنبه به شهادت رسيد ولي ما در مقر بوديم ، نمي دانستيم كه عباس شهيد شده يا نه ، فقط مي دانستيم كه عباس براي جلوگيري از پيشروي دشمن به جلو رفته ، موقع غروب خورشيد بود كه همه نگران بوديم و مي گفتیم عباس الان مياد ، سياهي شب فرارسيد همه بي قرار بوديم .
گاهي از مقر بيرون مي آمديم ، چشم انتظار عباس بوديم ، از سر شب تا صبح هر صدايي كه مي آمد همه بيرون مي پريديم كه عباس اومد ... عباس اومد ...
صبح فرارسيد ، نيروهايي براي تفحص جلو رفتند ، پيكر مطهرش را به عقب آوردند . ديديم خون صورت عباس را خضاب كرده و سرخي اش سرزمين حلب را رنگين كرده است .
مادر شهید :
عباس من برای مردن حیف بود . او باید شهید می شد . این اواخر فوق العاده شده بود ، نماز خواندنش را خیلی دوست داشتم ، خیلی زیبا نماز می خواند . با نگاه کردن به او هنگام نماز آرامش می گرفتم . یقین داشتیم عباس شهید می شود .
وقتی پسرم رفت از خدا خواستم اگر عاقبت به خیری بچه ام در شهادت است ، شهید و اگر در ماندن و خدمت کردن است بماند . عباسم از من خواسته بود برای شهادتش دعا کنم .
هنگام دفن کردن پیکرش ، به او گفتم : شیرم حلالت مادر! ازت راضیم . سربلندم کردی ...
منبع. هادیون
#شهیدانہ