آنان که امام حسین را تنها گذاشتند هم اشک میریختند
اشک کافی نیست، او یار میخواهد.
#سیدالشهدا
#أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
اين دنيا با تمامي زيبايي ها
و انسانهاي خوب و نيكوي آن محل گذر است...
نه وقوف و ماندن!
تمامي ما بايد برويم
و راه اين است
دير يا زود فرقي نميكند
اما چه بهتر كه
زيــبا برويم
❤🌷
#شهیدانہ
#شهید_رسول_خلیلی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
جانان؛🇮🇷
#آقا
شهادت که اتفاقی نیست رفیق
حتی یه ذره هم بوی دنیارو گرفته باشی ولت میکنه ؛میگه :
برو بچسپ به همون دنیای فانی و تعلقاتش..💔!
#شهیدانہ
هدایت شده از 🌸دختــران چــادری🌸
732.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 جوانان از رئیس جمهور بعدی این وامها را هم میخواهند!
🆔 @Clad_girls | دختران چادری
هدایت شده از 🌸دختــران چــادری🌸
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی زخم زبان زدند💔...
🎙همسر شهید جمهور سید ابراهیم رئیسی😔
🆔 @Clad_girls | دختران چادری
جانان؛🇮🇷
نام : شهید عبدالحسین برونسی
تولد : 3 / شهریور / 1321
محل تولد : نیشابور
شهادت : 23 / اسفند / 1363
محل شهادت : هورالعظیم _ عملیات بدر
سن : 42
مزار : بهشت رضای مشهد
خلاصه ای از زندگی :
سلام بر بندگان مخلص خدا ... عبدالحسین برونسی هستم .
در سال 1321 در روستای گلبوی کدکن از توابع شهرستان تربت حیدریه به دنیا آمدم . پدرم آقا حسینعلی و مادرم فضه خانم بودند . تحصیلات ابتدایی را در همان زادگاهم گذراندم و بعد از آن به علت جو نامناسب مدرسه ، آن را رها کردم و به جای آن به مکتب رفتم تا قرآن یاد بگیرم .
شغل های زیادی مثل کشاورزی ، کار در لبنیات فروشی ، سبزی فروشی و ... را امتحان کردم و در نهایت به بنایی رو آوردم . در سال ۱۳۴۷ با خانم معصومه سبکخیز ازدواج و صاحب پنج پسر و سه دختر شدم .
سال 1352 پس از آشنایی با یکی از روحانیون مبارز ، با درسهای آیت الله خامنه ای آشنا شدم و از آن پس دل در گرو جهاد و انقلاب نهادم . بارها توسط ساواک دستگیر و شکنجه شدم و بارها خانه ام مورد هجوم و بازرسی آنها قرار گرفت . حتی در یکی از این شکنجه ها ، ساواک تمام دندان هایم را شکست .
بعد از این قضیه ، مدتی هم به عنوان نقش رابط مقام معظم رهبری که به ایرانشهر تبعید شده بودند ، ایفای وظیفه کردم . بار آخر که دستگیر شدم حکم اعدام من صادر شده بود که با پیروزی انقلاب اسلامی اجرایی نشد .
پس از پیروزی انقلاب به صورت افتخاری به سپاه پاسداران پیوستم . با آغاز درگیری های کردستان به پاوه رفتم و با شروع جنگ تحمیلی خود را به جبهه های نبرد رساندم . در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده گردان خط شکن از ناحیه کمر مجروح شدم . در عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان خط شکن حر و در عملیاتهای رمضان ، مسلم ابن عقیل ، والفجر مقدماتی و والفجر یک به عنوان فرمانده گردان خط شکن عبد الله مبارزه کردم .
در عملیات های والفجر 2 ، والفجر 3 ، والفجر 4 ، خیبر ، میمک و بدر نیز به عنوان فرمانده تیپ 18 جواد الائمه (ع) حضور داشتم . در نهایت در عملیات بدر ترکش های یک خمپاره مرا راهی دیار حق کرد و من به شهادت رسیدم .
مقام معظم رهبری :
این اوستا عبدالحسین برونسی ، یک جوان مشهدی بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود ، شرح حالش را نوشته اند و من توصیه میکنم و واقعا دوست می دارم شماها بخوانید . من می ترسم این کتاب ها اصلا دست شماها نرسد . اسم این کتاب خاک های نرم کوشک است ، قشنگ هم نوشته شده ...
شهید برونسی تحصیلات عالیه که نداشت ، وقتی سخنرانی می کرد تاثیر حرفش از آدم های تحصیل کرده به مراتب بیشتر بود ، کاملا تحت تاثیر قرار می داد . روحیه ی انقلابی این است .
همسر شهید :
یک روز به ایشان گفتم : همسایه ها می گویند آقای برونسی از زن و بچه هایش سیر شده و همیشه جبهه است . خنده ای کرد و گفت : من باید بیایم به آنها بگویم من زن و بچه ام را دوست دارم ، اما جبهه واجب تر است . زن و بچه من این جا در امانند اما مردمی که آنجا خانه هایشان همه ویران و خراب شده در امان نیستند .
خاک های نرم کوشک :
صحبت از یک عملیات ویژه بود ، دشمن تانک های تی هفتاد و دو را وارد منطقه کرده بود ، خصوصیت این تانکها این بود که آرپی جی بهشان اثر نمیکرد ، اگر هم میخواست اثر کند باید میرفتی و از فاصله خیلی نزدیک شلیک میکردی .
سه گردان مامور شدند ، فرمانده یکی شان عبدالحسین بود . یک هفته ای می شد که عراقی ها روی این خط کار می کردند . دژ قرص و محکمی از آب درآمده بود . جلو دژ ، موانع زیادی توی چشم میزد جلوتر از ما یک دشت صاف و وسیع خودنمایی می کرد . موانع هم درست سرراه ما ...
دو تا گردان دیگر راه به جایی نبردند ، یکیشان راه را گم کرده بود یکی هم پای فرمانده اش رفته بود روی مین . هر دو گردان را بی سیم زدند که بکشند عقب حالا چشم امید همه به گردان ما بود . وقت راه افتادن عبدالحسین چند دقیقه ای برای پیدا کردن پیشانی بند معطل کرد ، بالاخره یک پیشانی بند پیدا کردیم که روش با خط سبز و با رنگ زیبایی نوشته بود یا فاطمه الزهرا ادرکنی .
سی چهل متر مانده بود برسیم به موانع ، یک هو دشمن منور زد آن هم درست بالای سر ما صدای شلیک پی در پی گلوله ها آرامش و سکوت منطقه را زد به هم . صحنه نابرابری درست شد . آنها توی یک دژ محکم ، پشت موانع و پشت خاکریز بودند ، ما توی یک دشت صاف همه خیز رفته بودیم روی زمین . تنها امتیازی که ما داشتیم ، نرمی خاک آن منطقه بود طوریکه بچه ها خیلی زود توی خاک فرو رفتند .
دشمن با تمام وجودش آتش می ریخت . آرپی جی یازده گلوله ، تانک دولول و هر اسلحه ای که داشت کار انداخته بود . عوضش عبدالحسین دستور داده بود که ما حتی یک گلوله هم شلیک نکنیم . حدود یک ربع تا بیست دقیقه ریختن آتش، شدید بود . رفته رفته حجمش کم شد ، و رفته رفته قطع شد .