قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا شهری است
قایقی باید ساخت
-سهراب سپهری
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
-سهراب سپهری
زندگی فهم نفهمیدن هاست
آسمان نور خدا عشق سعادت
با ماست
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است
-سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان، رگ های هوا پر قاصد هایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
-سهراب سپهری
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
دوستی؛
مثل یشم میمونه، محکم و زیبا و در عین حال شکننده. چیز عجیبیه، نه با کلمات توصیف میشه و نه با هیچ چیز دیگهای. احتمالا آدم ها هرگز یادش نخواهند گرفت:)