هدایت شده از قلمنَورد
جایی میان زمین و آسمان و به دور از نوری نمایان. لحظهای که به هرچه چنگ میزنم دستانم رها شده و باز گم میشوم. چشم که میگردانم، در پایین پاهایم درهی تاریک و عمیق از ترس را میبینم و در بالای سرم آسمانِ شب در حضور مه و طوفان؛ و بر روی گونههایم باران را احساس میکنم که اندک لحظهای بعد، موجب سُر خوردن دستهایم از پناهگاهِ موقت میشود... و من دوباره در لابهلای پیچ و خم افکارم زندانی میشوم. زندانی که هر سلولش یادآور اشتباهات گذشته و اضطراب از ندانستن آینده است و نگرانی از لحظات گذرانِ حال، که فرصت زندگی را از من ربودهاند./شکست
- https://eitaa.com/ZY2008
+ https://eitaa.com/Judy12
قلم: زینبیعقوبی
دوربین: مهدیقنبری
فقط به تک تک جملات نگاه میکردم و میخوندم و در عین حال نمیتونستم جلوی مغزم رو بگیرم که جملات رو تصور نکنه
نمیدونم چیچی!
قصد دارم که تیکه تیکه هایی که مینویسم رواینجا بزارم شما هم بخونین بعد راجب اینکه تیکه ی بعدی چی میش
به زودی تایپش میکنم میفرستم تیکه های اول رو
من ۴ صبح در حال گذاشتن مضحک ترین عکسای خودم به عنوان پروفایل به صورت موقتی چونکه حوصلم سر رفته😔