این غزل واقعا قشنگ بود؛
من یار تو بودم تو ولی یار نبودی
چون من، تو به این عشق گرفتار نبودی
صد بار، من از بغض تو باریدهام اما
تو ثانیهای، همدم و غمخوار نبودی
این فکر و خیال تو چرا ول کن من نیست؟
ای کاش چنین بر سرم آوار نبودی
من مسئله ای حل شدنی بودم و ای کاش
تا این حد از این مسئله بیزار نبودی
جز این دل صد تکه که صد بار شکستیش
چیزی به من خسته بدهکار نبودی
با یار جدیدت، شدی اینگونه و گرنه
تو اهل می و کافه و سیگار نبودی
عاشق شدهای خیر سرت؟ خُب به سلامت
رفتی که نباشی؟ برو انگار نبودی.
https://eitaa.com/June_zfmm/905
آیلار جان میدونی این غزل برای کیه؟
_
بله برای خانم شکیلا اسماعیلی هستش.
برخی آدمها شما را ترک میکنند، اما این پایان داستان شما نیست، پایان نقش آنها در داستان شماست.
دلم، یک اتفاق تازه می خواهد
نه مثل عشق و دل دادن
نه در دام غم افتادن
دگر اینها گذشت از ما
شبیه شوق یک کودک
که کفش نو به پا دارد
و گویی کل دنیا را
در آن لحظه به زیر کفشها دارد،
دلم یک شور بی اندازه می خواهد
نه با تو، با خودم تنها
فقط گاهی..
دلم یک اتفاق تازه میخواهد.
_فاضل نظری_