ما را هیچگاه همرنگ جماعت نمیبینی، آموختهایم در اصل خود باشیم نه تشبیه دیگران.
او برای من؟ گویی خود نور بود و تاریکیهای روی قلبم را که لمس میکرد، هر چه را که آلودگی بود میزدود!
از آدمها، سیاست و ظلم خستم...
دستمو بگیر منو ببر یهجای دور، جایی که هیچکس نباشه فقط من، تو و فلاسکِ چای.