در این مدّت زندگی بهگونهای سپری شده است که میتوانم سالها بدون آنکه اتفّاقِ غمانگیزی رخ بدهد،
غمگین بمانم.
هیچتر از هیچ.
آبیِ من، آرامشیست كه با آمدنش تمام طوفانهای درونم ساکت شدند، کسی كه بودنش کافیست برای اینکه دنیا جای بھتری باشد، او دلیل لبخندهایست كه بیدلیل میزنم، آغوشش برایم امنترین جای دنیاست.
هیچتر از هیچ.
خاورمیانه را به تقلید چشمان شرقی تو ساختهاند؛ پرالتهاب، اندوهگین، خسته و زیبا…
حقیقتاً چشمهایت برایِ غمگین بودن زیادی زیباست، کاش میشد درونِ چشمانت بذری از شادی بکارم.
هیچتر از هیچ.
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت، غمناک
اگر در این این جھان دیدنت میسر نشد قرار ما، جھان بعدی پایِ درخت پرتقال... شاید هم ماورای تمام باورهایمان دشتی باشد، پس تو را آنجا خواهم دید. :))