هیچتر از هیچ.
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت، غمناک
اگر در این این جھان دیدنت میسر نشد قرار ما، جھان بعدی پایِ درخت پرتقال... شاید هم ماورای تمام باورهایمان دشتی باشد، پس تو را آنجا خواهم دید. :))
هر وقت توانش را داشتی برف را سیاه و کلاغ را سفید کنی، هر وقت توانستی آتش را لمس کنی و در آب نفس عمیق بکشی، در همان لحظه من نیز تو را فراموش خواهم کرد.