eitaa logo
شیدا.
24 دنبال‌کننده
3 عکس
7 ویدیو
0 فایل
مگر لیلی کند درمان، غم مجنونِ شیدا را. -نوشته‌های من- https://abzarek.ir/service-p/msg/5424888
مشاهده در ایتا
دانلود
شیدا.
سکوت. فضا، لبالب از سکوت بود. دلش‌ تنگ‌ بود. لااقل بگذارید اینطور فکر کنم که دلش در سیم‌های خاردار غ
«کاش خدا برای هر غمی در جهان، یک درخت می‌کاشت. کاش خدا برای من‌هم‌ یک سرو می‌کاشت.» دور شد. قدم‌هایش را تندتر کرد. لابد چون دلش نمی‌خواست اشک‌هایش را ببینم. اما از پل که گذشت، برگشت و نگاهم کرد. چشم‌هایش ابری شد. چیزی نگفت و رفت. -شیدا.
خنجری بده! تا که سینه‌ام را از عشق تو چاک کنم‌. -شیدا.
فتنه‌انگیزِ جهان؛ غمزه‌ی‌ جادوی‌ تو بود..
و خدا از یَوم‌اَلَسْت، درَفشِ سکوت را در اعماق غم، بنا نهاده‌بود. و چه می‌دانست این‌را، آن آدمی که «بلی‌ٰ» را از یاد برده‌بود.. -شیدا.
فرض کنید کسی در کمال سلامت عقل و در روزمره‌ترین‌ حالت ممکن‌اش‌؛ درحال زندگی کردن است. می‌خندد. وقتی گشنه‌اش‌ می‌شود، غذا می‌خورد. وقتی تشنه‌اش می‌شود یک لیوان آب یخ را بالا می‌کِشد و با سه قُلپ‌ تمامش‌ می‌کند. بعد هوس می‌کند برود خرید. بعد دلش می‌خواهد در بهترین بعداز ظهر یک جمعه، بخوابد؛ و می‌خوابد. و بلند می‌شود. مثلا فرزندان این شخص به جانش نق‌ می‌زنند که برایمان بستنی لیسی بخر. و می‌خرد. و می‌خورند. و از شدت سرمای وجود بستنی، دلشان یخ‌ می‌زند. و از گرمای این خاطره‌، دلشان داغ می‌شود. بعدها. الآن‌ها فقط در لحظه می‌مانند تا ببینند دنیا برایشان چه میخواهد. اما، بعد ها یکهو دلشان لک می‌زند برای بستنی لیسی‌های آخر هفته‌های او.. بگذریم. آن شخص مذکور تلویزیونش‌ را روشن می‌کند. همانطور که در حال عوض کردن کانال‌‌هاست؛ کسی به تلفن همراهش زنگ می‌زند. او، می‌جهَد که تلفن را بردارد و جواب تماس را بدهد. اما دیر می‌رسد. صدای زنگ گوشی، تمام می‌شود. اعتنایی نمی‌کند. تلویزیونش‌ را نگاه می‌کند. تماس فردای آن روز هم اتفاق می‌افتد. و مانند دیروزش‌، او نمی‌رسد که جواب تلفن را بدهد. و مانند دیروزش، او اعتنایی نمی‌کند و به آن شماره زنگی نمی‌زند. شاید با خودش می‌گوید: «اگر کار مهمی داشت، خب دوباره زنگ می‌زد!» فردا روزِ این فردا هم، دوباره گوشی زنگ می‌خورد. و آنکس‌ که جواب نمی‌دهد "او"ی‌ داستان من است.
صبر کنید اما! داستان من اینجا تمام نمی‌شود. از آنجا که این نویسه؛ یک نویسه است و بس. پس می‌توانید فرض کنید که او برای ادامه در شهری که هم‌اکنون در آن است؛ -همانکه‌ تویش برای بچه‌هایش بستنی لیسی می‌خرد. همان که برای استراحت در یک روز جمعه کانال‌های تلویزیونی را بالا و پایین می‌کند.- نیازمند داشتن مجوزی‌ است که درونش به او اجازه‌ی ماندن و خندیدن و خوردن و بستنی لیسی خریدن می‌دهند. اما، اوی داستان من دیگر مجوزی برای ادامه دادن ندارد. می‌خواهد بماند. ولی نمی‌تواند. و چه باید بکند کسی که دلش می‌خواهد ولی زورش نمی‌رسد؟ او حتی فرصت بستن چمدان‌هایش را ندارد. او فقط باید برود. او، حتی فرصت ادای‌ واژه‌ها برای خانواده‌ یا هر کسی که بتوان رویش اسم آشنا یا دوست را نهاد را ندارد. "او فقط باید برود." همین. قصد من تنها این بود که خودتان را به جای او بگذارید. نه! به جای او نگذارید اصلا. به جای همسرش بگذارید. -اگر داشته باشد- یا به جای بچه‌هایش، که دیگر بستنی لیسی را از دستان او نمی‌گیرند.. یا مثلاً به جای مادرش، یا پدرش؛ -اگر زنده باشند.- شما را با فکرتان تنها می‌گذارم. تا همینجا بس است. -شیدا.
من؛ همان عینکِ شکستهٔ روی نیمکت‌ام. که هر زنگ از روی میز می‌افتد. یکی از رویش رد می‌شود و فریاد می‌زند: «آخ!» -شیدا.