من؛
همان عینکِ شکستهٔ روی نیمکتام.
که هر زنگ
از روی میز میافتد.
یکی از رویش رد میشود
و فریاد میزند:
«آخ!»
-شیدا.
کسی چه میداند؟
که من
در کدام پیادهرو
به یاد قدمهات
افتادهام.
زمین خوردهام.
بعد
بلند شدهام؛
و خواستم که
خاکهای دلتنگی را
از پاهایم
بتکانم
اما
نشد.
-شیدا.