ممبر 💕 کانالت عالیه
مالک 💙🔷 مرسی عزیزم
ممبر 💕 من عاشق سریال کره ای هستم مرسی که معرفی میکنید
مالک 💙🔷 خواهش
یه پیرمرد پیر با یه عصا ی عجیب و غریب به سمتمون اومد .
من: نیکا این همون پیر مردِ دیگه مگه نه ؟
نیکا: آره آره همونه
تامارا: بیاید بریم.
من: بدوید
کاملیا: من خیلی می ترسم. اگه تنها راه نجات نبود نمی اومدم.!
من: اه خیلی ترسویی ها بیا دیگه کاملیا.
همه با هم به سمت پیرمرد راه افتادیم.
به پیرمرد رسیدیم.
با هاش حرف زدیم .
پیرمرد: ببینید بچه ها این جا سرمین سرماست شما باید با نشونه هایی که میبینید ، به سرزمین گرما ، بعد سرزمین درختان ، بعد سرزمین دریا ، بعد سرزمین آسمان ، بعد سرزمین فضایی ، بعد سرزمین نور ، بعد سرزمین تاریکی و بعد.......
پیرمرد چند ثانیه مکث کرد و گفت: بعد.... سرزمینی از تمام این سرزمین ها تاحالا ۶ گروه از دختران مثل شما به این سرزمین اومدن گروه پنجم گروه نبود فقط یک دختر بود اونم: به نیکا اشاره کرد و گفت: خواهر نیکا کوچولوعه.
یه لحظه نیکا افتاد زمین و گریه کنان گفت: داستان خواهرم مفصله باید براتون تعریف کنم.
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 5
ممبر 💕 کانالت خیلی خوبه
مالک 💙 🔷 مرسی عشقم
ممبر 💕 کانالت خیلی عالیه
مالک 💙 🔷 خیلی ممنون
نیکا:راستش من یه خواهر بزرگتر داشتم به نام«کاترینا» . اون یه دختر خیلی زرنگ و زیرک بود و از بس همه چیز بر می آومد اون خیلی ساکت و بی سر صدا هم بود کاترینا بعد به دنیا اومدن من طبق گفته های مادرم که میگفت : کاترینا بعد به دنیا اومدن تو شبا تو خواب هذیون میگفت کلمه هایی مثل ‹ نه ، سرزمین چالش، نیکا ، نجات ، مرگ ، پیرمرد ، گروه و دختران رو زیاد میگفت تو خواب اول اونا فکر می کنند که کاترینا مریض شده و برای همین تو خواب هذیون میگه و بردنش دکتر. دکتر هم میگه چیزیش نیست و حالش خوبه و گفتن هذیون در خواب برای فرد سالم هم طبیعی پدر و مادرم هم نگرانی شان تمام میشود و به حرف دکتر گوش میکنند ؛ اما وقتی سال ها میگذرد و من ۴ ساله میشوم این هذیون ها ادامه پیدا میکنند و پدر مادم خیلی نگران میشوند یه شب مادرم کاترینا رو دیده که میاد منو از خواب بیدار میکنه و در گوش من چیزی میگه و میره و اون شب از اتاق کاترینا نور هایی و صداهای عجیبی بیرون میامده و هرکس به اتاق نزدیک شده چیزی مانع رفتن به داخل اتاق شده و بعد اون شب کاترینا ناپدید شده تا الان که فهمیدم به این سرزمین اومده.
نیکا: این بود داستان خواهرم .
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 6
همه مون از شنیدن داستان خواهر نیکا چشمامون گرد شده بود تا اینکه بغض کاملیا ترکید با های های کردن سمت کاملیا رفت بغلش کرد و گفت: عزیزم قربونت برم من واقعا برات ناراحتم انشالله که پیداش می کنیم.
نیکا هم بغض ش ترکید تو بغل هم گریه کردن ، تامارا هم رفت به جمعشون اضافه شد آروم گریه کرد، منم که داشتم نگاه میکردم آروم آروم اشک از روی صورتم سر خورد اومد پایین ؛ سریع اشکمو پاک کردم و گفتم پاشید پاشید انقدر فیلم هندی بازی راه نندازید اه. و پاشدیم راه افتادیم