نیکا:راستش من یه خواهر بزرگتر داشتم به نام«کاترینا» . اون یه دختر خیلی زرنگ و زیرک بود و از بس همه چیز بر می آومد اون خیلی ساکت و بی سر صدا هم بود کاترینا بعد به دنیا اومدن من طبق گفته های مادرم که میگفت : کاترینا بعد به دنیا اومدن تو شبا تو خواب هذیون میگفت کلمه هایی مثل ‹ نه ، سرزمین چالش، نیکا ، نجات ، مرگ ، پیرمرد ، گروه و دختران رو زیاد میگفت تو خواب اول اونا فکر می کنند که کاترینا مریض شده و برای همین تو خواب هذیون میگه و بردنش دکتر. دکتر هم میگه چیزیش نیست و حالش خوبه و گفتن هذیون در خواب برای فرد سالم هم طبیعی پدر و مادرم هم نگرانی شان تمام میشود و به حرف دکتر گوش میکنند ؛ اما وقتی سال ها میگذرد و من ۴ ساله میشوم این هذیون ها ادامه پیدا میکنند و پدر مادم خیلی نگران میشوند یه شب مادرم کاترینا رو دیده که میاد منو از خواب بیدار میکنه و در گوش من چیزی میگه و میره و اون شب از اتاق کاترینا نور هایی و صداهای عجیبی بیرون میامده و هرکس به اتاق نزدیک شده چیزی مانع رفتن به داخل اتاق شده و بعد اون شب کاترینا ناپدید شده تا الان که فهمیدم به این سرزمین اومده.
نیکا: این بود داستان خواهرم .
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 6
همه مون از شنیدن داستان خواهر نیکا چشمامون گرد شده بود تا اینکه بغض کاملیا ترکید با های های کردن سمت کاملیا رفت بغلش کرد و گفت: عزیزم قربونت برم من واقعا برات ناراحتم انشالله که پیداش می کنیم.
نیکا هم بغض ش ترکید تو بغل هم گریه کردن ، تامارا هم رفت به جمعشون اضافه شد آروم گریه کرد، منم که داشتم نگاه میکردم آروم آروم اشک از روی صورتم سر خورد اومد پایین ؛ سریع اشکمو پاک کردم و گفتم پاشید پاشید انقدر فیلم هندی بازی راه نندازید اه. و پاشدیم راه افتادیم