هرکسی تو کتاب زندگیش یه فصلی داره که حتی تو خلوت خودشم دوست نداره دوباره بخونتش....
دلم میخواد رو بعضیا یه برچسب بزنم بنویسم اینا مال منن، توروخدا از یه حدی بهشون نزدیکتر نشین....
دوباره داره اون ورژن لوس و رو مخم ظهور میکنه...
نمیدونم چرا اینقدر رو مخ شدم...
خودمم از دست خودم کلافم یعنی...
خود گیری زیاد پیدا کردم...
هوف.
کَمیمَن
دوباره داره اون ورژن لوس و رو مخم ظهور میکنه... نمیدونم چرا اینقدر رو مخ شدم... خودمم از دست خود
نمیدانم این روزها بر من چه میگذرد؛ گویی در میانهی طوفانی بیهوا، به نسخهای از خویش بدل شدهام که حتی خود نیز از تماشایش میگریزم. آنقدر در بندِ پریشانیهایِ بیامان اسیرم که گاهی از خودِ خویش نیز هراسان میشوم.
نمیدانم کدامین گره در جانم کور شد که اینگونه بیقرار و ناسازگار گشتهام، اما این را به یقین میدانم که در این هیاهویِ غریبِ تنهایی، بیش از هر زمانِ دیگری تشنهی نگاهی هستم که خستگیهایم را به مهر، و سکوتم را به عشق پاسخ گوید.
آگاهام که این روزها در چنبرهی گلایههایِ مکرر و خلقی تند گرفتار آمدهام؛ اما در جستوجویِ قلبیام که فراتر از این «منِ آشفته»، حقیقتِ پنهانِ مرا ببیند. آیا کسی هست که در هجومِ این فصلِ سردِ درونم، همچنان ایستاده بماند و بیدریغ، دستِ مهر بر سرِ این حالِ پریشانِ من بکشد؟؟؟؟؟
#دستنویس