همیشہ گریہ های زیر باران ماجرا دارد
کہ یک سر در پشیمانی سری هم در وفا دارد...
میان خاطراتت آن چنان بر سینہ میکوبم
کہ ثابت میکند یک دست هم گاهی صدا دارد...
نبودت روزهایم را بہ قدری بی هویت کرد
کہ در تقویم من تنہا غروب جمعہ جا دارد...
تصور میکنم عاشق شدن یک درد موروثیست از آنجا کہ پدر عمریست در دستش عصا دارد...
یقین دارم کسی ظرف دعا را جابہ جا کردہ
تو را من آرزو کردم کسی دیگر تو را دارد!!
کَمیمَن
ولی من تو زندگیم هر چقدر اذیتم کرده باشن همه رو میبخشم!!! همه رو!!! به جز سه نفر!!! و امیدوارم رو
ولی آدمیزاد است و بخشش و گذر...
من که ازتون گذشتم...
بخشیدم و گذر کردم...
ولی خب...
مسپرمتون به خدا...
خراب شد تصویرش
حتی اگر خدا فرستد
باران اسیدی برای تطهیرش
برف و پاکی برای تشبیهش
محمد و عیسی برای تضمینش
یا که شیطان برای تقصیرش
تمام شد...
خراب شد تصویرش!!!
هوف...
گاهی آدم برای اینکه با منطقش کنار بیاد باید پا رو دلش بزاره:))))
هر چند اگه این پا گذاشتن رو دل خیلی سخت باشه:))))