تو مپندار که من دلبر دیگر گیرم
بی وفایی کنم و غیر تو دلبر گیرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم
دلم یه بیرون میخاد که هوا تاریک باشه...
با صدای بلند آهنگ بزارم و تو خیابون همینجوری راه برم و بلند بلند بخونم...
بدون هیچ دغدغه ای... بدون هیچ خیالی...
فقط راه برم و بخونم...
کَمیمَن
۱ روز تا تولدم🙂...
تقویمِ زندگیام به نقطهی عطف رسیده؛ درست در آستانهی پایانِ شانزدهسالگی… زمانِ آن رسیده که پروندهی این سالِ سخت را با تمامِ فراز و فرودهایش ببندم....
امسال برایم آموزگاری بیرحم بود؛ آموزگاری که برای هر درسش شبها اشک ریختم، برای هر کلمهاش معده درد های عمیق کشیدم و به بهایِ ذرهذرهی وجودم، به بینشی تازه رسیدم...
یاد گرفتم که اعتماد، متاعی نیست که به هر رهگذری پیشکش شود؛ آموختم که کلامِ شیرین، همواره نشانِ جانِ پاک نیست. یاد گرفتم که پیش از هر کس، باید سنگرِ وجودِ خودم را حفظ کنم و اولویتِ اولِ دنیایم، “خودم” باشم نه دیگری.آموختم که از هیچکس، هیچچیز بعید نیست و به بیان فسیح:هیچکس را در بندِ ثباتِ حال مخوان، که بحرِ ناپیدا کران را موجِ در موج است...
آری، من بیخطا نبودم؛ شاید سهمِ زیادی از این رنج، محصولِ ندانمکاریهای خودم بود. اما چه باک؟ همین اعتمادهای بیجا، همین دلسوزیهای افراطی و همین صد گذاشتنهای بیدریغ، سنگبنایِ «منِ» امروز شد....
راستی، خطاب به خودم…
از تو پوزش میطلبم که اینچنین به تو سخت گرفتم، که گذاشتم بشکنی و خرد شوی. اما امروز با تو عهد میبندم؛ عهدی محکم که نگذارم امسال برایت تکرار شود و از تو ممنونم که در سختترین طوفانها، سکان را رها نکردی.
ولی در نهایت هر چه بود، گذشت و در همان سالِ کهنه جا ماند و تمام شد...
امروز، با تمامِ وجودم به این «من» افتخار میکنم؛ به منی که از میانِ آتشِ تجربهها گذشت و هنوز استوار ایستاده است...
تولدت مبارک«من»✨
#دستنویس
کَمیمَن
تقویمِ زندگیام به نقطهی عطف رسیده؛ درست در آستانهی پایانِ شانزدهسالگی… زمانِ آن رسیده که پرونده
ولی پیامایی که با بعضیاشون ذوق کردمو با بعضیاشون بغض:)
مرسی که هستین:)🤍🥺
ولی باورم نمیشه این همون روزیه که کلی براش ذوق داشتم... 🙂
باورم نمیشه که یه سال بزرگتر شدم و بالاخره این سال و این سن که هیچ وقت دیگه بر نمیگردم تموم شد...
بهشت و جوی شرابش را ندیده ایم به خواب اما...
کشیدن این به هشیاری عذاب های جهنم را...