کَمیمَن
هوف... گاهی آدم برای اینکه با منطقش کنار بیاد باید پا رو دلش بزاره:)))) هر چند اگه این پا گذاشتن رو
کاش میشد...
میشد و میموندین کنارم...
کاش نمیزدم زیر همه چی...
کاش اینقدر دنیا پیچیده نبود...
هر که آمد ، ضربه ای بر من زد و از من گذشت...
من،شباهت های دردآلود با " در " داشتم...
آن کس که جنون را به تو آموخته بود
در سینهی من آتشی افروخته بود
یک لحظه به خود آمدم و فهمیدم
اشعار ترم از عشق تو سوخته بود
به چه می اندیشی؟!
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگر رفت ز یاد؟
به چه می اندیشی؟!
به دوچشمی که تو را هیچ ندید؟
به دودستی که تو را هیچ نخواست؟
به رفیقی که غبار غمت از چهره نرفت؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟!
به بهاری دیگر به امیدی دیگر یا رفیقی دیگر...