#همسایه_دانا
☯️روزی روزگاری درسرزمینی دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند.
شکارچی سگی داشت که هر بار از خانه شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی به بار می آورد.
هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی میرفت و شکایت از خسارت هائی که سگ او به وی وارد آورده میکرد.
هر بار نیز شکارچی با عذر خواهی قول میداد که جلوی سگش را بگیرد و نگذارد دیگر به مزرعه وی برود.
مرتبه بعد که همین حادثه اتفاق افتاد ، دهقان که دیگه از تکرار حوادث خسته شده بود ، بجای اینکه پیش همسایه اش برود و شکایت کند ، سراغ قاضی محل رفت تا از طریق قانون شکایت کند.
در محل قاضی هوشمندی داشتند
شکارچی برای قاضی ماجرا را تعریف کرد.
قاضی به وی گفت من میتوانم حکم صادر کنم و همسایه را مجبور کنم و با زور تمام خسارت وارد آمده به شما پرداخت کند.
ولی این حکم دو نکته منفی دارد.
یکی احتمال اینکه که باز هم این اتفاق بیفتد هست،
دیگر اینکه همسایه ات با شما بد شده برای خودت یک دشمن ساخته ای.
آیا میخواهی در خانه ای زندگی کنی که دشمنت در کنار شما و همسایه شما باشد؟
✅راه دیگری هم هست
اگر حرف هائی را که به شما میزنم اجرا کنی احتمال وقوع حادثه جدید خیلی کمتر و در حین حال از همسایه ات بجای دشمن یک دوست و همیار ساخته ای.
وی گفت اگر اینطور است حرف شما را قبول میکنم و به مزرعه خویش رفت و دوتا از قشنگترین بره های خودش را از آغلش بر داشت و به خانه شکارچی رفت. دهقان در زد، شکارچی در را باز کرد و با قیافه عبوسی به وی گفت دیگه سگ من چکار کرده؟
❇️دهقان در جواب، به شکارچی گفت من آمدم از شما تشکر کنم که لطف کردید و سعی کردید جلوی سگ تان را بگیرید که به مزرعه من نیاید.
بخاطر اینکه من چندین مرتبه مزاحم شما شده ام دوتا بره به عنوان هدیه برای فرزندان شما آوردم.
شکارچی قیافه اش باز شد و شروع به خنده کرد و گفت نه شما باید ببخشید که سگ من به مزرعه شما آمده.
با هم خداحافظی کردند وقتی داشت به مزرعه اش برمی گشت صدای شادی و خوشحالی فرزندان وی را از گرفتن هدیه ای که به آنها داده بود را می شنید.
❇️دهقان روز بعد دید همسایه اش خانه کوچکی برای سگش درست کرده که دیگه نتواند به مزرعه وی برود.
چند روز بعد شکارچی به خانه دهقان آمد و دوتا بز کوهی که تازه شکار کرده بود را به عوض هدیه ای که به وی داده بود داد و با صورتی خندان گفت چقدر فرزندانش خوشحالند وچقدر از بازی با آن بره ها میبرند و اگر کاری در مزرعه دارد با کمال میل به وی کمک خواهد کرد.
https://eitaa.com/KashkulJudy
📕در حیات و ممات خوشنام باشیم📕
✏️بعضی ها هستند در حیات خود به دیگران خیر می رسانند حتی اگر شده با یک تبسم.
ولی هستند کسانیکه نه اینکه خیری به دیگران نمی رسانند در مسیر راه آنها خار می پاشند و ذلت دیگران موجب خشنودی آنهاست.
📚 وصیت پدر عاقبت اندیش.
ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ به فرزندش گفت:
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ! چهار ﻭﺻﯿﺖ به تو ﺩﺍﺭﻡ. امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ۴ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ! و آنها را عملی کنی
۱- بعد از اینکه فوت کردم مرا غسل دادند، این جوراب کهنه را به پایم بپوشان.
۲- اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ یا به عبارتی تعمیر و بازسازی کن، ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ
۳- اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ کن!
۴- ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ کشیدن ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ، ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ!
پدر فوت کرد و پس از شتشو در هنگام دفن .
پسر گفت: به وصیت پدرم این جوراب کهنه را به او بپوشانید و بعد دفن کنید.
ملای مسئول دفن و کفن گفت: پسر جان! به جز این سه تیکه پارچه میت چیزی با خود نمی برد .
ولی جوان اصرار کرد .
❇️ملا متوجه شد که پدر می خواست به فرزند درس عملی دهد، که هر چیزی جمع کرده باشی، نمی توانی حتی یک جوراب که کهنه شده و فاقد ارزش مادی است با خود ببری .
پس سعی کن
اولا- مسئول جمع آوری اموال نباشی
ثانیا- مال حرام برای وراث نگذاری
خلاصه ملا فرزند مرحوم را توجیه کرد و او از خواسته اش گذشت.
یک ماهی گذشت، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺑﻪ وصیت دوم ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ و بازسازی به شکل روز در آورد.
پس ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ، نگاهی به دید خریدار به منزل کرد، ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ بود ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ!
ﺑﻌﺪ از یک سال ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ. ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ!
ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!
ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ.
در پایان میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ، باتوجه به وصیت آخر پدر، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ به فرد معتاد ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﻣﻮﺕ رفت، ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﺨﺪﺭ ﺑﻮﺩ!
ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ و مادر ﺭﺣﻤﺖ و مغفرت را از ﺧﺪﺍﻭند متعال ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ.
نکته اول: به شکرانه ثروت حلالی که پدر برایش گذاشته بود و همچنین به شکرانه نصایح پدر که موجب بیداری او شده بود، تصمیم گرفت در منزل غذا درست کند و بسته بندی حداقل ۲۰۰ پرس غذا بین نیازمندان و همسایه ها خیرات کند، جهت شادی روح والدینش و هر ساله هم تکرار کند.
که والدین در حیات و ممات خود همیشه فرزند را، از خط انحراف نجات دادند…
نکته دوم: ﮐﺎﺵ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻗﻄﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺳﻄﺮﯼ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ، ﻧﻪ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺭفتنی…!.
نکته سوم: آدم با عملکرد مثبت حتی بعد از فوتش به نیکویی یاد می شود.
ولی افراد کلاش و کثیف، چه در حیات چه ممات، همواره لعن خواهند شد.
https://eitaa.com/KashkulJudy
🟢 جوگیر شدن برای عبادت و کار خیر، همراه با یک داستان
🔹 شخصی از یک واعظ نقل میکرد که من در یک منزل منبر رفتم و آنجا منبرم خیلی گرم شد. بعد هم یک روضه بسیار طولانی و گرمی خواندم. صاحب مجلس هم خیلی گریه کرد. وقتی پایین آمدم پاکتی به من داد. دیدم پول خیلی زیادی داده ولی یک مقدارش تاکرده و بقیه مچاله شده است. فهمیدم او همینجور که تحت تأثیر قرار میگرفته و گریه میکرده پانصدتومان زیاد کرده، باز کمی بیشتر، پانصدتومان دیگر ریخته، و همین طور پانصد تومان پانصد تومان مچاله کرده و داده است.
دو ساعت بعد هم لابد پشیمان شده که چرا این قدر پول دادم (خنده حضار).
🔸 این است که نه نمازِ طولانی که یکدفعه انسان تحت تأثیر قرار بگیرد چندان ارزشی دارد نه انفاق یکدفعه که لوطیگری شمرده میشود. آنچه که مداومت داشته باشد، مثلاً انسان هر هفته یا هرماه انفاقی کند و در شرایط مختلف تصمیمش این است که مثلًا روز جمعه این را من انفاق کنم، آن وقت است که این کار از عمق روحش برمیخیزد. یا همان نماز و عبادت و دعای کمیل و غیره، یک وقت شخص تحت تأثیر یک کسی قرار میگیرد، یکدفعه در یک شب جمعه تا صبح دعا میخواند، بعد همه شبهای جمعه دیگر تا صبح خُر و پُف میکند؛ این اثری ندارد.
🔹 ولی اینکه انسان فرض کنید هر شب جمعه قرارش این باشد دو ساعتش را به عبادت و دعا بپردازد اما بر این کار مداومت داشته باشد آن وقت است که این کار از عمق روحش برمیخیزد و اثر تربیتی روی روحش دارد.
📗 استاد مطهری، آشنایی با قرآن، ج ۹، ص۱۱۱ (با اندک تلخیص)
https://eitaa.com/KashkulJudy
✅عاقبت کار
پیرمرد با پسر، عروس و نوهاش در خانهای زندگی میکرد.
چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمیدید، گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمیشنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن میلرزید.
وقتی سر میز غذا مینشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز می ریخت، حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشهی دهانش بیرون میریخت و منظرهی زشتی بوجود میآورد.
هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد، تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشهای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد.
از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسهی کوچک سفالی میریختند.
غذای او آنقدر کم بود که هیچوقت سیر نمیشد، در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد.
روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست.
عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید.
بعد برای پیرمرد یک کاسهی چوبی خریدند، پیرمرد شکایتی نکرد و هر روز توی آن غذا میخورد.
روزها آمدند و رفتند تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف میزدند، پسر کوچک آنها تکه چوبی روی زمین گذاشته بود و با چاقوی کوچکی روی آن میکوبید.
پدر پرسید: «چکار میکنی پسرم؟»
پسرک جواب داد: «میخواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید برایتان غذا بریزم و جلویتان بگذارم.»
روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند.
از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد میلرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمیزد.“
برای عضویت در کانال به لینک زیر ضربه بزنید
👇👇👇👇👇👇👇
╭═━⊰🍃🌺⚫️🍃⊱━═╮
https://eitaa.com/KashkulJudy
╰═━⊰🍃🌺⚫️🍃⊱━═
✅مرد خسیس
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و دارایی زیادی جمع کرده بود قبل از مرگ به زنش گفت: من میخواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم.
او از زنش قول گرفت که تمامی پولهایش را به همراهش در تابوت دفن کند، زن نیز قول داد که چنین کند.
چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.
وقتی مأموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بهجا آوردند و میخواستند تابوت مرد را ببندند و آنرا در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید، من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.
بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.
دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند: آیا واقعاً حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟
زن گفت: من نمیتوانستم بر خلاف قولم عمل کنم.
همسرم از من خواسته بود که تمامی داراییاش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم، البته من تمامی داراییهایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.
در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند.“
برای عضویت در کانال به لینک زیر ضربه بزنید
👇👇👇👇👇👇👇
╭═━⊰🍃🌺⚫️🍃⊱━═╮
https://eitaa.com/KashkulJudy
╰═━⊰🍃🌺⚫️🍃⊱━═
https://eitaa.com/KashkulJudy
📚عبای عاریتی
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری از شاگردان مرحوم میرزای بزرگ شیرازی در سامرا بود
میرود محضر امیرالمؤمنین (ع) در حرم زیارت و به آقا امیرالمؤمنین میگوید
آقا ما داریم برمیگردیم به ایران و میدانم برگردم، سیل مقلّدین و مراجعین در مسائل شرعیه به سمت ما میآید. آقا، یک الگویی را به ما معرفی کنید که من در آیندهی زندگیام، این الگو بشود برایم شاخص، این استقبال دنیا، مرجعیت، عزّت، ثروت و آقایی، ما را غافل نکند
حاج شیخ عبدالکریم حائری سه ماه نجف می ماند و صبح و شام وقتی حرم مشرّف میشد، از امیرالمؤمنین(ع) همین خواسته را تقاضا میکرد
سه ماه هم ایشان کربلا میماند.
جمعاً میشود شش ماه. دیگر ایشان داشته باز ناامید میشده که شاید آقا امام حسین(ع) هم مصلحت نمیدانند که معرفی کنند، آن شب با دل شکسته از حرم میرود در همان منزلی که در کربلا اسکان داشتند، ایشان شب میخوابد،
خواب سیدالشهداء (ع) را میبیند. آقا میفرمایند
"شیخ عبدالکریم! از ما یک انسان جامعِ کاملِ وارسته میخواهی به عنوان الگو؟" میگوید: بله آقا
میفرمایند: فردا صبح وارد حرمِ ما که میخواهی بشوی طلوع فجر، کنار قبرِ حبیب بن مظاهر اسدی، یک جوان ۱۸ سالهای نشسته، عمامهای کرباسی به سر دارد و یک عبای کرباسی ولباس کرباسی هم پوشیده. شما که وارد میشوی، این جوان بلند میشود وارد حرم میشود یک سلامی پایین پا به من میکند، یک سلام به علی اکبر، یک سلام به جمیع شهدا و از حرم خارج میشود. بعد از طلوع فجر. این جوان را دریاب که یکی از انسانهای بزرگ است "
حاج شیخ میفرماید: بیدار شدم
طلوع فجر، وقتی وارد حرم شدم، دیدم کنار قبر حبیب بن مظاهر، همان گوهری که امام حسین(ع) حواله کرده بود، نشسته است
وارد شدم، قیام کرد و آمد در حرم، یک سلام به حضرت سیدالشهداء(ع)، یک سلام به حضرت علی اکبر و یک سلام به جمیع شهداء و سپس ازحرم خارج شد. آمد به ایوان و از آنجا به صحن رفت
دنبالش دویدم. در صحن،صدایش زدم و گفتم: آقا،بایست من با شما کار دارم
برگشت یک نگاهی به من کرد و گفت: "آقا! عمامهی من عاریتی است "و رفت
از صحن رفت بیرون، رفت در کوچه پسکوچههای کربلا، دنبالش دویدم
آقا! عرضی دارم، مطلبی دارم، بایست دوباره درحال حرکت برگشت و گفت
"آقا! عبای من هم عاریتی است "؛و رفت
آقای حاج شیخ عبدالکریم میگوید
دیدم دارد از دستم میرود؛ محصول شش ماه زحمت درِ خانهی دو امام،بااین دو کلمه دارد میگذارد و میرود
دویدم و خودم را به او رساندم و دستش را گرفتم و گفتم: بایست.عبای من عاریتی است؛ عمامهی من عاریتی است یعنی چه؟
شش ماه التماس کردهام تا شما را معرفی کردهاند، کار دارم با شما
یک نگاهی به حاج شیخ میکند و میگوید
چه کسی من را به شما معرفی کرد؟
آقا شیخ عبدالکریم میگوید
صاحب این بقعه و بارگاه حضرت سیدالشهداء(ع)
به حاج شیخ عبدالکریم میگوید
امروز چندمِ ماه است؟
حاج شیخ عبدالکریم روز را میگویند
میگوید: دنبال من بیا
از کوچه پس کوچههای کربلا میروند تا به خارج از کربلا میرسند. یک تلّی بود که روی آن تل،یک اتاقکی بود. میرسد به درِ آن اتاق و میگوید
اینجا خانهی من است، فردا طلوع فجر، وعدهی دیدار من و شما همین جا
میرود داخل و در را میبندد
مرحوم حاج شیخ فرموده بود: من در عجب بودم؛ خدایا،این چه مطلبی میخواهد به من بگوید که موکول کرد به فردا.چرا امروز نگفت؟!
آن درسی که بناست به من بدهد و زندگی آیندهی من را تضمین کند در معنویت؛ بشود درس؛ بشود پیام
ایشان میفرماید
لحظه شماری میکردم. آن روز گذشت تا فردا و طلوع فجر، رفتم بیرونِ کربلا، روی همان تل. پشتِ همان اتاقک. آمدم در بزنم، صدای نالهی پیرزنی از درون آن اتاق بلند بود و صدا میزد
وَلَدی! وَلَدی. پسرم، پسرم
در زدم، دیدم پیرزنی با چشمان اشکآلود در را گشود
گفتم: خانم دیروز یک جوانی زمان طلوع فجر، وارد این خانه شد و گفت اینجا خانهی من است و با من وقت ملاقات گذاشته.این آقا کجاست؟
گفت: این پسرِ من بود، الآن پیشِ پای شما از دنیا رفت
وارد شدم. دیدم پاهای این جوان به قبله دراز، هنوز بدن گرم
گفتم: وا أسفا! دیر رسیدم
یک روز حاج شیخ بر فراز تدریس کرسی درس خارج در قم، این خاطره را نقل کرده بود از دوران جوانی و بعد فرموده بود: آن درسی که آن جوانِ بزرگ و کامل از طرف امام حسین (ع) به من آموخت، درسِ عملی بود
روز قبل به من گفت
آقا عمامهی من عاریتی است، عبای من عاریتی است
فردا جلوی چشمانِ من عبا و عمامه را گذاشت و رفت
میخواست به من بگوید
شیخ عبدالکریم حائری! مرجعیت،عاریتی است. ریاست،عاریتی است خانههایتان،عاریتی است
پولهای حسابتان،عاریتی است وجودتان،عاریتی است. سلامتیتان،عاریتی است
هر چه میبینید،عاریه است و امانت است
دل به این عاریهها نبندید. اینها را یا از شما میگیرند و یا حوادث میبرد، یا وارث
https://eitaa.com/KashkulJudy
🍀 پاسخگویی در پیشگاه خدا 🍀
🔹 حاج شیخ #عبدالکریم_حائری نوکری به نام کربلایی علیشاه (کبلعلیشاه) داشت. شبی زمستانی زنی برای کمک گرفتن به درب خانه حاج شیخ میآید و به کبلعلیشاه میگوید: «من شوهرم را از دست دادهام و چند بچه از او برایم مانده است، در خانه چیزی برای خوردن نداریم و زغال هم برای گرم کردن باقی نمانده است.»
🔸 کبلعلیشاه میگوید: «حالا برو فردا بیا تا فکری برایت بکنیم.» حاج شیخ عبدالکریم حائری این گفتگو را میشنود و نوکرش را صدا میزند و درباره ماجرا پرسوجو میکند؛ کبلعلیشاه هم جریان را میگوید.
🔹 حاج شیخ میگوید: «اگر این زن راست بگوید و ما او را دستخالی روانهاش کنیم و او و فرزندانش با شکم گرسنه در این سرمای زمستان سر بر بالین بگذارند، جواب خدا را چه خواهیم داد؟»
🔸 لذا دستور میدهد نان و غذا و زغال و لوازم مورد نیاز را به منزل آن خانم ببرند و تحویل آنان بدهند.
📚 سرگذشت و خاطرات آلطه، ص۱۶۶
https://eitaa.com/KashkulJudy
و اما چند نکته مدیریتی برای زندگی :
ﺩﺭﺁﻣﺪ:
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺗﮑﯿﻪ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺧﺮﺝ :
ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ، ﺑﺰﻭﺩﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﺪ .
ﭘﺲﺍﻧﺪﺍﺯ:
ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ خرج کنید.
ﺭﯾﺴﮏ:
ﻫﺮﮔﺰ ﻋﻤﻖ ﯾﮏ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻧﮑﻨﯿﺪ .
ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ:
ﻫﻤﻪ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﻫﯿﺪ .
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺍﺕ:
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﮐﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
https://eitaa.com/KashkulJudy
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💡 خواب دیدن و الهام قلبی 💡
♨️ بعضی وقتها ما خوابی می بینیم و یا اینکه آن احساس میکنیم به قلب ما الهام شده کاری رو انجام بدیم
❓آیا خواب دیدن و الهامات قلبی حجت است و ما باید به آن توجه کنیم ؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
https://eitaa.com/KashkulJudy
MoeinSayeh_Moein_128.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
خواننده: استاد معین
ترانه: به تو هرگز نگفتم
https://eitaa.com/KashkulJudy
Moein - GahMusic.com12 Elaheye Naz.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
🎤 استاد معین
🎸 الهه ی ناز 𝄠♥️
🌖✨ ایام بخیر و آرامش
❁🍃🌺🍃❁═🍃🦋🍃🦋🍃
🍃🦋🍃🦋🍃❁🍃🌺🍃❁═
https://eitaa.com/KashkulJudy