eitaa logo
؛کاتوره
963 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
173 ویدیو
11 فایل
من؟ یه دختری که درحال گذروندن روزمرگیشه. اینجا؟ اتاق مجازی موردعلاقش که هیجانات و اتفاقات روزشو توش توصیف میکنه و محتوای خاص و فاخری نداره؛ همون نگاه جزئی‌تر به روزمرگیاست. موندنی شدی؟ قدمت سر چشم🤍
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم چرا مامانم هردفعه میاد تو اتاقم و میگه "آفرین سرت تو گوشی باشه." و من در جواب میگم "باشه." عصبانی میشه طبیعتا جز گوش دادن به حرفش کار دیگه ای کردم؟ *
؛کاتوره
دلم تنگ شد خدا
ادامه خاطرات میگوییم
؛کاتوره
و اسم اون قسمت روبروی فروشگاهو هم گذاشتیم موگوموگو و هر موقع میخوایم آدرس بدیم میگیم محل موگوموگو 😭
ما داشتیم اینا رو میخوردیم و با هم حرف میزدیم که گوشی حنا زنگ خورد و مامان شهید آبیاری بود ")
حنا از قبل رفته بود خونه مادر شهید و باهاشون دوست بود ، یادمه پشت تلفن به حنا میگفت برای من و عباسمم دعا کن و من کلا اشک بودم براشون :)))
ما سرگرم صحبت با مادر شهید و گپ و گفت شدیم که یهو دیدیم پنج دیقه مونده به اذان و ما هنوز جلوی فروشگاه رضوی ایم 😀
یعنی حس میکنم رکورد زدیم تا به نماز رسیدیم بچه ها
؛کاتوره
یعنی حس میکنم رکورد زدیم تا به نماز رسیدیم بچه ها
بدو بدو رفتیم از سقاخونه دو تا لیوان آب پر کردیم. تو راه هی میریخت اومدیم جا پیدا کنیم شلووغ. کلی رفتیم تا بالاخره پیدا شد بعد دیدیم مهر نگرفتیم. باز حنا پاشد رفت دنبال مهر. اومدیم بشینیم با دوتا لیوان آب وضو بگیریم. زیر چادر ساق دستو جورابو آستین و روسریو عینک و دستبند و ساعت همه رو مجبور شدیم در بیاریم. بعد یه خانومه رد شد زارت زد یه لیوانمونو ریخت 💀 فقط یه نصفه لیوان آب موند برامون. خواستیم وضو بگیریم آب زدیم‌ به صورتمون نصف ضدآفتابا ریخت رفت تو دهنمون تلخ بد مزه. مکبر گفت قد قامه الصلاة ما هنوز نپوشیده بودیم. یه بچه عه پشت سرمون هی چادر منو میکشید اعصابم داغون. همه پاشدن قامت بستن ما هنوز با سر و تهه چادر درگییر وای😭😂
خلاصه که نمازو خوندیم هر طور که شده بود
از اول سفر حنا همش میگفت یه باغ مانندی هست که شبیه بهشته ولی هیچی ازش یادم نیست که بگردیم دنبالش بریم اونجا و از خادما هم نمیتونستیم اطلاعات بگیریم
خلاصه بعد نماز گفتم بیا فقط با هم بدون کفش قدم بزنیم و مهم نباشه که مقصد کجاست ، هر جای مشهد الرضا قشنگه :)
با هم رفتیم و رفتیم و یهو دیدم حنا میگه عسل اون روبرو رو نگا کن ؛ وقتی نگاه کردم دیدم دقیقا همون باغی بود که حنا دنبالش بود و همون چایخونه اصلی باغ رضوان😭😭
انقدر راه رفته بودیم پاهامون قفل کرده بودن ، یهو کنار دارالشفا یه آمبولانس روشن دیدیم خیلی همزمان با حنا به هم خیره شدیم و بعد گفتم ببین بلدی طوری غش کنی که کف بالا بیاری ما رو ببرن خونه؟ :)