قرار بود گروهی بشیم و اصلا شیر تو شیر میشد؛ یهو یکی از رفیقای مامانم گفت ما این طرفی میریم من گفتم من و فاطمه هم بیایم؟ تا گفت آره دست فاطمه رو کشیدم و با خودم بردم .
حالا خیابونا قحطی زده بود و هیشکی رد نمیشد
ما: سگ مدفوع کنه به این شانس یه خوشگلم رد نمیشه شهرو زیبا کنه .