خلاصه که پامیشم آماده میشم و با گفتن پیام های دوستداشتنی ای به نوری جان ، به سمت مدرسه حرکت میکنم .
اون روزی که برف زیاد اومده بود داشتم خوشحال و سر زنده میرفتم مدرسه
داشتم آهنگ میخوندم برا خودم بعد یه صحنه ای رو دیدم که صدام قطع شد اصلا .
یه گربهی مرده کنار پیاده رو دیدم که توی برف افتاده بود .
اصلا خیلی صحنه فجیهی بود
کاش نمرده بوده باشه و خواب بوده باشه .
خب خلاصه رفتم مدرسه و زنگ اول دینی داشتیم ، معلممون تدریسشو کرد و اومد روخوانی بپرسه
نوبت یکی از بچه هامون که خیلی طنزه شد ، این خیلی عادی و معمولی شروع کرد به خوندن آیه اول
تا آیه رو که تموم کرد یهو صداشو کلفتت و دورگه کرد گفت الللللههههههههه [با لحن اینایی که قاريا رو تشویق میکنن]
؛کاتوره
تا آیه رو که تموم کرد یهو صداشو کلفتت و دورگه کرد گفت الللللههههههههه [با لحن اینایی که قاريا رو تشو
یاد رسول الله افتادم :)))))))
سید من اگه میگفتم کلاس روخوانی روانخوانی و تجوید رفتم و اصلا حافظ ام چیکار میکردی ؟
بهرحال تف به ریا . نگفتم .