دخترا با ریحانه [خواهر کوچیکم] دوست شده بودن ، بعد موقع رفتن ریحانه نق میزد و اذیت میکرد بعد اونا هی میخواستن سرشو گرم کنن مامانم گفت میشه ریحانه رو بزارم پیش شما؟
همشوون بلا استثنا گفتن نهه بچه باید پیش مادرش بمونه همیشه
و من اونجا تا اعماق وجود و استخونم 💔 شدم.
من تجربهی خانه سالمندان رفتن رو هم داشتم ؛ نمیدونم درسته یا نه ولی حس میکنم دیدار با دخترا و پسرای بهزیستی به مراتب سختتره
چون روحیه لطیف تر و شکننده تره
؛کاتوره
من تجربهی خانه سالمندان رفتن رو هم داشتم ؛ نمیدونم درسته یا نه ولی حس میکنم دیدار با دخترا و پسرای
البته یادمه رفته بودیم خانه سالمندان یه لحظه انقدر ناراحت بودم رفتم توی یه اتاق خالی فقط گریه کردم
بعد دوستم اومد جوو عوض کنه گفت به اتاق خالی داری گریه میکنی احمق؟🤣🤣😭
خلاصه که ازشون خداحافظی کردیم و همشون پرانرژی خدافظی کردن و برامون دست تکون دادن و دیدار ما تموم شد :")