حالا رفتیم پیش فست فودی دوستم ، آقاعه اونطرف تر از مغازه وایساده بود از دور بهش سلام کرد و دید اومد سلام داد و اینا
فاطمه : قشنگ مشخصه انقدر اومدی اینجا میشناسین همو :)))))))
خلاصه که سفارشو دادم و با فاطمه منتظر نشستیم تا آماده بشه و جدی شبیه مستا کنار خیابون بودیم :)))
داشتم فکرمیکردم اسکل بازیامونو چطوری تعریف کنم داغون بنظر نیاد دیدم نمیشه بیاید اینجارو فاکتور بگیریم🤡
بعد که ساندویچا آماده شد خانومش گفت میخواید با ماشین برسونیمتون؟ و من اینجوری بودم که بیا توی قلبم زننن😭😭😭
اومدیم از میدون رد شیم یه ماشینه خیابونو با پیست اشتباه گرفته بود فرمونو چرخوند نزدیک ما و صدای لاستیکش شهرو برداشت و من گفتم یا ابالفضلللل الان میشیم شهدای غدیرررر🤣🤣🤣