eitaa logo
خادم مجازی
154 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
330 ویدیو
7 فایل
بہ‌نامِ‌اللہ..🌱 دورهم‌جمع‌شدیم‌تابه‌حول‌وقوه‌الهے کمی‌ازشهادت‌وشهدابگیم‌و "رنگ‌بگیریم" •🕊 زیرمجموعہ‌کانالِ'عاشقانہ‌های‌حلال °• @Asheghaneh_halal •° •🕊 خادم‌کانال‌جهت‌انتقادیاپیشنهاد °• @nokar_mahdizahra •°
مشاهده در ایتا
دانلود
خادم مجازی
[ #عشق_نامہ💌 ] #نخل_های_بی_سر #قسمت_سی_پنجم لبيك، اي عزيزان!🗣 ـ لبيك، اي شهيدان! ـ لبيك، اي
[ 💌 ] به زمين گرم بخوري و بلند نشي، باطن پنج تن؛ اي رذل خدانشناس!😠 ناصر نگران حال مادر است و براي تـسكين درد او پـا بـه پـا همراهـي اش ميكند: ـ ننه جون ما كه جنگو شروع نكرديم؛ اينو خودت خـوب مـي دونـي. اونـا از موقعيت بعد از انقلاب ما سوء استفاده كردن؛ بيخبر ريختن تو خونه مـا، تـا ريشه انقلابو بخشكونن .😡 وظيفه مـن و حـسين و بقيـه اسـت كـه جلوشـون بايستيم. امروز، پشت كردن به جنگ، پشت كردن به امام حسينه. 😔 مادر آهي از ته دل ميكشد و ميگويد: ـ متوسليم به خودش و خون پاكش كه تو همين گرما، به دشت كربلا ريختـه شد. ننه من كه چيز ديگه اي غير از شما ندارم؛ شما هم فداي سر اون. ☺️ ناصر با شنيدن رضايت مادر، خوشحال مي شود و احساس سبكي مي كند. به سر پيچ حسينيه كه مي رسند، عده اي را مي بينند كه سـر جـدا شـده اي را دسـت گرفته اند و شعار ميدهند: ـ اين سند جنايت صدام است! اين سند جنايت ... 🗣 زن ها با ديدن سر جدا شده به آن زل مي زنند و بلند بلند گريه مي كنند😭. چند بچه همين كه سر را مي بينند جيغ مي زنند و پا به فـرار مـي گذارنـد . همـين كـه ناصر و مادرش پا به محوطة حسينيه مي گذارند، وانتي ، «غيژ»كنان ترمز مي كند و گرد و غباري كه تا آنجا تعقيبش مي كرد، از آن جلـو مـي زنـد و در هـوا معلـق ميشود و بر سر و روي مردم مي نشيند. عاقله مردي از ماشين بيرون مـي پـرد و صدايش را در صحن حسينيه رها ميكند: 🗣 ـ اين برادري كه خواهرشو خاك كرد، كيه؟ 🧐 دل ناصر فرو مي ريزد. ياد حسين مي افتد و احساس مي كند سـقف حـسينيه بر سرش هوار مي شود. زير چشمي مادر را مي پايـد و نگـاه پرسـشگر او را بـر چهرة خود ميبيند: 👀 ـ منم؛ اتفاقي افتاده؟ مرد تند جلو مي آيد و روبه روي ناصر ميايستد: ميخوايم تا جنت آباد با ما بياي. ☺️ ناصر مادرش را نگاه ميكند و با عجله مرد را كنار ميكشد و آرام ميپرسد: ـ داداشم شهيد شده؟ 🥺 ـ نه آقا! چند تا شهيد آوردن كه جزغاله شدن؛ گوشت پخته ان؛ مي خـوايم تـو كه دل و جرأت خاك كردن خواهرتـو داشـتي، بـه خاكـشون بـسپاري . بـه هركجاشون دست ميزني كنده ميشه.😭 ناصر هنوز مردد است. ميخواهد چيزي بپرسد كه مادر، نگران جلو ميآيد: ـ ننه خبري شده ناصر؟ ـ نه! يه چند تا شهيد آوردن، ميخوان من به خاك بسپارمشون.😞 ـ اگه طوري شده به من بگو ننه. ـ خود اين برادر كه اينجاست؛ ازش بپرس! ناصر كه با دست به طرف مـرد اشـاره مـي كنـد، مـرد زن را مخاطـب قـرار ميدهد: ـ نه مادر همينه كه گفتم، يه چند تا شهيده كه سوخته ان... مادر از نگراني بيرون مي آيد و ناصر را با مرد به جنت آباد ميفرستد. 😌 وانت به كوچة دايي كه مي رسد، ناصر با دست بر سقف آن مي زنـد و بلنـد ميگويد: ـ من اينجا پياده ميشم! 😞 وانت از ناله مي افتد و گرد و غبارش را بر سر ناصر و چند تاي ديگري كـه عقب آن تلنبار شده اند مي پاشد. ناصر بـدن كـرختش را بـه زور از كـف وانـت ميكند و پايين مي آيد. بعد دو دستش را بالا مي گيرد . دختركي را كـه از گريـه نمي افتد بغل ميكند. دخترك يك ريز گريه ميكند و «مامان»، «مامان» ميگويد. 😭 [در دنیاے مدࢪن📱 به سبک قدیمے با تو سخن میگویم اے عشق دیرین♥️] Eitaa.com/Khadem_Majazi