خَمود ؛
_ سلامٌ علی لَونِ الحُزن فی عَینیک سلام بر رنگ اندوه در چشمهایت .. [محمود درویش]
قسم به قصهی چشمی
که غصه هاست در آن ..
امشب که ماه را
به آغوش کشیدم جای تو
فهمیدم زیبارویان به هم شبیه اند،
چشم نوازند ولی دلنواز نه.
ولی شهریار چه قشنگ میگه
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر
به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست..
خَمود ؛
میان جمع بغضی میفشارد این گلویم را مبادا اشک چشمانم بریزد آبرویم را..
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود ..