-
چه رفته است بر این بینوا؟ نمیپرسی..
کجاست شور و شر من؟کجا؟ نمیپرسی..
مگو که از غم این سالخورده باخبری
تو سالهاست که حال مرا نمیپرسی..
چنان که حد وفای تو را شناختهام
غریب نیست که از آشنا نمیپرسی
حکایت ستمی را که رفته بر دل من
از آن دو چشم ستمگر چرا نمیپرسی؟!
نوشتمت که هنوز اشکهای من جاریست
ولی دریغ که از ماجرا نمیپرسی.. :)
- سجاد سامانی .
خَمود ؛
- نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت:) دل نهادم به صبوری که جز اين چاره ندارم.. - سعدی .
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید..
-
تا نیمهراه همسفری داشتیم، رفت
با اینکه هر دو چشم تری داشتیم، رفت
پابند ما نبود و دل از ما گرفت و برد
ما نیز هم دلی سفری داشتیم، رفت
ما را به هر ستارهی بختی امید نیست
در هفت آسمان قمری داشتیم، رفت
هر شب خیال بالش امنیست در سرم
در آرزوی دوست سری داشتیم، رفت
باران شدم که راه نیفتد ولی نشد
تنها امید مختصری داشتیم، رفت
ما را تو با گرفتن جان امتحان نکن!
از جان خود عزیزتری داشتیم، رفت ..
• سیدمهدی ابوالقاسمی