؛
أَما أُخالِصُ وُدّی؟ أَلَم أُراعِکَ جَهدی؟
فَکیْفَ تَنقُضُ عَهدی؟ وَ فیمَ تَهجُرُنی؟ قُل!
مَنِ المُبَلِّغُ عَنّی إِلیٰ مُعَذِّبِ قلبی؟
إِذا جَرَحْتَ فُؤادی بِسَیْفِ لَحْظِک، فَاقْتُل
لَأُوْضِحَنَّ بِسِرّی و لَو تَهَتَّکَ سِتْری
إذَا الْأَحِبَّةُ تَرضیٰ دَعِ اللَّوائِمَ تَعْذُل
تَمِیلُ بَینَ یَدَینا و لا تَمِیلُ إِلَینا
لَقَد شَدَدتَ عَلَینا، إِلامَ تَعقِدُ؟ فَاحْلُلْ
فُتاتُ شَعرِکَ مِسکٌ إِنِ اتّخَذتُ عَبیراً
وَ حَشوُ ثَوبِکَ وردٌ و طِیبُ فِیک قَرَنفُل
_سعدی
خَمود ؛
؛ أَما أُخالِصُ وُدّی؟ أَلَم أُراعِکَ جَهدی؟ فَکیْفَ تَنقُضُ عَهدی؟ وَ فیمَ تَهجُرُنی؟ قُل! مَنِ ال
تَمِیلُ بَینَ یَدَینا ..
[ مقابل ما میچرخی و به سوی ما نمی آیی همانا بر ما سخت گرفتی؛
تا کی گِرِه میزنی؟ پس گره را باز کن.]
- از تو گفتم
سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری ..
از تو گفتم
ازهمین عطری کهدر آغوشمن جامیگذاری!(:
خَمود ؛
- از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری .. از تو گفتم ازهمین عطری کهدر آغوشمن جامیگذار
؛
هرچه در گوش زمین و آسمان گفتم نشد
من مگو های دلم را با جهان گفتم نشد ..
خَمود ؛
؛ هرچه در گوش زمین و آسمان گفتم نشد من مگو های دلم را با جهان گفتم نشد ..
از دل جا مانده در آوار تنهایی نگفتم؛
از تو گفتم ..
«چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید غصه است.»
- ترلان؛ فریبا وفی.