- از تو گفتم
سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری ..
از تو گفتم
ازهمین عطری کهدر آغوشمن جامیگذاری!(:
خَمود ؛
- از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری .. از تو گفتم ازهمین عطری کهدر آغوشمن جامیگذار
؛
هرچه در گوش زمین و آسمان گفتم نشد
من مگو های دلم را با جهان گفتم نشد ..
خَمود ؛
؛ هرچه در گوش زمین و آسمان گفتم نشد من مگو های دلم را با جهان گفتم نشد ..
از دل جا مانده در آوار تنهایی نگفتم؛
از تو گفتم ..
«چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود، که بعدها فهمید غصه است.»
- ترلان؛ فریبا وفی.