دلتنگی، مثل پوکی استخوون میمونه. به خودت میای میبینی هنوز راه میری و نفس میکشی ولی بند بند و رگ و پیِ تنت، همه درد.
مثل یه تیکه پارچهی مچاله شده که وقتی جلوی نور میتکونیش، ازش گرد و غبار میباره، ازم غم میباره.
شرمنده، از این بهتر بیان نمیشد.
جایی دور تر از خودم ایستاده ام
به تماشای کسی که جایِ من زندگی میکند،
چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی ..
اونی که بهش نزدیک میشی باید خیلی ارزشش رو داشته باشه، چون آدما هرچی به یکی نزدیکتر میشن از بقیه دور تر میشن و ممکنه به خاطر اون یه نفر خیلی موقعیت هارو از دست بدن..