دلتنگی، مثل پوکی استخوون میمونه. به خودت میای میبینی هنوز راه میری و نفس میکشی ولی بند بند و رگ و پیِ تنت، همه درد.
مثل یه تیکه پارچهی مچاله شده که وقتی جلوی نور میتکونیش، ازش گرد و غبار میباره، ازم غم میباره.
شرمنده، از این بهتر بیان نمیشد.