امروز توی تریبون آزاد دانشگاه دوتا از بچهها که جلوی من ایستاده بودن داشتن راجب این حرف میزدن که هرکس چه موضعی داره، برگشتن یه نگاهی به من که چادر سرم بود انداختن و پرسیدن تو کدوموری هستی؟! گفتم اینوری و اونوری چیه ، ما که هیچوقت باهم دو جبههی مقابل نبودیم ..
- یک عدد خوددرگیر -
امروز توی تریبون آزاد دانشگاه دوتا از بچهها که جلوی من ایستاده بودن داشتن راجب این حرف میزدن که هرک
اینو صرفا برای پوششمون گفتم
نه کسایی که راجب تنفرم ازشون قبلا حرف زدم.
شبیه پیرزنایی شدم که هر قسمت از بدنشون یه مشکل داره و باید واسش قرص بخورن .. :')
هرروز با همهی وجودم دعا میکنم این جریانات تموم بشه
تا قبل از اینکه ضربهی بزرگتری بهمون وارد کنه ..
والدین استعداد عجيبی توی بیش از حد نگران شدن و ترسوندنِ اعضای خانواده دارن :]
اینکه حس کنم برات کمرنگ و بیاهمیت شدم ، همین حس کمکم منو از پا درمیاره.
اون لحظاتی که باید تا رسیدن به طبقه موردنظر توی آسانسور کنار چندتا آدمی که نمیشناسی سر کنی، میتونه توی گینس بهعنوان رکورد "رومخ ترین لحظاتِ کنار هم قرارگرفتن" ثبت بشه.