خودنویس
❤️🍃 🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️ ❤️🍃 #خاطره «تو فقط بخند» #حوراومحمدحسین قسمت7⃣
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت8⃣
بعد از معرفی اون نوبت به من میرسه
میگویم :
خب منم حوراء سادات مطهری هستم . شونزده سالمه . پدرم شش ساله فوت کردن . یه خواهر بزرگتر دارم که ازدواج کردن و به برادر بزرگتر که مجرده . خانوادهی مذهبی هستیم . از نظر اقتصادی الحمدلله دستمون به دهنمون میرسه . همین دیگه .
بنیامین میگوید : شما ملاک های خیلی مهمتون چیه ؟
بعد از کمی مکث میگویم : اول از همه ایمان به خدا و خوش اخلاقی . اگر این دوتا رو داشت میرم سراغ مورد های بعدی مثل ظاهر ، تحصیلات ، شغل ، خانواده .
کمی دیگر حرف میزنیم و بیرون میرویم .به نظرم برای جلسهی اول کافی است .
هنوز نظر خاصی ندارم . مادر بنیامین میگوید : انشاءالله هفتهی دیگه زنگ میزنم جواب رو میپرسم .
کمی بعد میروند .
بعد از تعویض لباس ها به هال میروم و روی مبل مینشینم . هر کس نظری دارد . اما من فعلا خنثی خنثی هستم .
ترجیح میدهم فکر کنم . من دلم بدجور گیر محمدحسین است . قطعا این علاقه با ازدواج از بین نمیرود .
دلم میخواهد با آیه حرف بزنم . بهش زنگ میزنم و جریان را تعریف میکنم . آیه باورش نمیشود و میگوید : همین بنیامین راد خودمون ؟ دوست داداشم ؟ میگویم : آره .
آیه میگوید : آخ کوفتت بشه حوراء . حالا نظرت چیه ؟
_چمیدونم . فعلا که نشناختمش .
آیه میگوید : ببین حوراء جواب منفی بدی من میدونم و تو. پسر به این ماهی . از همه نظر عالیه .
آیه نمیدانی چه خبر است !
میگویم : اگه یه خواستگار مث این برات بیاد و تو یکی دیگه رو بخوای چه جوابی میدی ؟
با جیغی که میکشد کر میشوم . میپرسد :
یکی دیگه رو میخوای ؟ چشمم روشن . خوب رو نمیکنی .
_الکی چرت و پرت نگو . نبابا کیو بخوام ؟ همینطوری پرسیدم .
_دروغ نگو . بگو به جون آیه .
سخت است اما میارزد . برای بار اول به جانش قسم دروغ میخورم
_جون آیه .
خیالش راحت میشود .
کمی باهم حرف میزنیم . آرام میشوم . و قطع میکنیم .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت 9⃣
سه روز دیگر باید جواب خانوادهی راد را بدهم . این چند روزه خیلی آشوبم . نمیدانم چه مرگم است ، فقط میدانم از ته دلم راضی نیستم.
آماده میشوم و میروم پایگاه بسیج محله . کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدهم . وارد میشوم .ساختمان خلوت است . پایگاه یک ساختمان بود . وارد که میشدی یک راهروی دور و دراز داشت و با پلههایی بلند . چندین پله را که میگذراندی وارد سالنی میشدی که چند اتاق داشت . یک اتاق آبدارخانه بود . یک اتاق انبار . و دو اتاق کنار هم پایگاه بسیج خواهران و برادران بود . کلید انداختم و در اتاق خواهران را باز کردم و وارد شدم . چادرم را در آوردم و تا کردم گذاشتم روی چوب لباسی و مشغول کارهایم شدم . نیم ساعتی گذشت که دیدم سر و صداهایی از بیرون میآید ، بیخیال شدم و به کارم ادامه دادم . اما مگر صداها ساکت میشدند . دست از کار کشیدم . صدای دوتا پسر می آمد . چقدر صداها آشنا بود . گوش تیز میکنم . یکی از پسر ها بلند میگوید : تو غلط کردی . چقدر بی معرفت . چقدر بی معرفت . بنیامین از پشت بهم خنجر زدی . تو میدونستی من دوسش دارم . تو تنها کسی بودی که منِ دَر به دَر بهش اعتماد کردم و راز وامونده مو گفتم . ای بیمعرفت .
محمدحسین بود . از حرف هایش سر در نمیآوردم . صدای آن پسر هم بلند شد : تو که دوسش داشتی چرا اقدام نکردی ، چرا نرفتی خواستگاری ؟
صدای کشیدهی بلندی باعث شد هیییییین بکشم . دوییدم طرف در و چادرم را سر کردم و رفتم بیرون . بنیامین دست روی صورتش گذاشته بود و تکیه داده بود به دیوار و جلویش .... محمدحسین .
قلبم دیوانه وار میکوبید . محمدحسین داد کشید : میخواستم برم که تو لعنتی نذاشتی . گند زدی به زندگیم رفیق به ظاهر با مرام . داشتم برا خودم کار جور میکردم که رفتم دست رد نزنن رو سینهام .
تا حالا محمدحسین را انقدر درمانده ندیدهام . دلم برایش سوخت پسرک مغرور زندگیام حالا داشت گریه میکرد . باورم نمیشد .
هیچ کدام حواسشان به من نبود . بنیامین گفت : تو به من گفتی حوراء و دوست داری ، منم دوسش دارم . حق دارم برم خواستگاریش . محمدحسین نشست روی زمین . باور نمیکردم . یعنی محمدحسین از من ..... وای نه .... امکان ندارد . بدجور توی شوک بودم . حالم از بنیامین بهم میخورد . کارش اصلا درست نبوده . محمدحسین بلند میشود تا به اتاق برادران برود . من را میبیند . اول کمی تعجب میکند اما بعد اخم غلیظی بین ابروانش جای میدهد و میرود توی اتاق .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
(این داستان کاملا واقعی است)
در خاطرات اسامی تغییر میکنند .
خاطرات زیباتون رو برای ما بفرستید
👇👇👇👇
🆔@royaye_vesal
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
خودنویس
❤️🍃 🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️🍃❤️ 🍃❤️🍃❤️ ❤️🍃 #خاطره «تو فقط بخند» #حوراومحمدحسین قسمت 9⃣
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت 🔟
باور نمیکنم این همان محمدحسین است . خیلی شکسته شده . قبل از اینکه بنیامین ببینتم میروم توی اتاق و در را میبندم . مینشم پشت میز و سرم را میگذارم روی میز . بد جور هنگ کردهام .
با خودم میگویم : یعنی محمدحسین هم من را دوست داشته ؟ باورم نمیشود . حالا جواب بنیامین را چه بدهم ؟
من نیاز به توضیح دارم . باید بفهمم جریان چیست ؟
دوباره از اتاق خارج میشوم . دم در اتاق برادران به جز کفش های محمدحسین کفش دیگری نبود و این خبر از رفتن بنیامین میداد . رفتم دم اتاق و در را زدم . قلبم تند تند میزدم . احساس میکردم هر آن ممکن است از حلقم بزند بیرون . بعد از مدتی صدای گرفتهی محمدحسین گفت : بفرمایید . در را باز کردم . پشت میز نشسته بود و آرنج هایش روی میز بودن و دست هایش را پشت سرش قفل کرده بود . حرفی نزدم که سر بلند کرد و با دیدن من جا خورد ، گفت : بله ؟
جلو تر رفتم و گفتم : آقای شریعت ، ببخشید مزاحم شدم ، کارتون داشتم . میگوید : خانم مطهری اگر میخواید راجع به حرف های من و بنیامین چیزی بپرسید باید بگم که همه چیز درسته . من باید زودتر به شما میگفتم . الان هم نمیخوام مزاحم انتخاب شما بشم ، شما حق انتخاب دارید .
باورم نمیشود این پسر همان محمدحسین مغرور و بداخلاق است. حرفی ندارم که بزنم . همه چیز را شنیدم . محمدحسین میگوید:
میشه بشینید ؟ میخوام باهاتون حرف بزنم . مینشینم روی صندلی رو به رویش . کلافه دستی توی موهای طلایی اش میکشد و میگوید : شما 5 ساله با آیه دوست شدی . از همون اول شدی رفیق جون جونیه آیه . روزی نبود که آیه نگه : حوراء چی . اول اصلا نمیشناختمت اما بعدها فهمیدم چرا آیه انقد اسمتو میاره . کم کم احساس کردم برام با همهی دخترها فرق داری . حسی که به تو داشتم به بقیه نداشتم . برام مهم شده بودی . مهم بود منو تو چه لباسی میبینی . منو با کی میبینی . در حال انجام چه کاری .
#ادامه_دارد
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
خاطرات زیباتون رو با تغییر اسامی برای ما بفرستید (لطفا محاوره بنویسید)
👇👇👇👇
🆔@royaye_vesal
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت 1⃣1⃣
_مهم بود منو تو چه لباسی میبینی . منو با کی میبینی . در حال انجام چه کاری . خلاصه شده بودی شخصیت اصلی زندگیم .
دلم نمیخواست کسی از ماجرا بو ببره . مخصوصا خودت . به خاطر همین سعی میکردم باهات بیش از حد جدی رفتار کنم . راستش اون روز توی دفتر امام جمعه هم خیلی اعصابم خورد شد که هادی اونطوری تعریف کرد .من یه معذرت خواهی بدهکارم بهت .
ببینید این چن وقته افتاده بودم دنبال کار . اتفاقا یه کار هم پیدا کردم توی سازمان برق . بالاخره به خاطر رشتهام برقکاری بلدم . گفتم کارم که جور شد به مامان میگم با مادرت صحبت کنه . احتمال میدادم که بگید نه . اما گفتم حالا نمیریم سر خونه زندگیمون ، هر وقت شما خواستی ، فعلا فقط عقد میکنیم تا مطمئن باشم ماله خودم هستین . که بنیامین همهی معادلاتم رو بهم زد . فقط میخوام یه چیز و بدونم . اینکه آیا شما جوابتون به بنیامین مثبته ؟
چه میگفتم ؟ میگفتم خبر نداری من عاشقت هستم ؟
گفتم : خیر . جوابم منفیه . نه بخاطر شما به خاطر رفتارهایی ازشون که به دلم ننشست .
قلبا از جواب منفیام راضی بودم
لبخند دندان نمایی زد . حس خوبی بهم دست داد .
اون روز بهترین روز عمرم بود و بهترین خبری که تا آن موقع شنیده بودم خبر علاقهی محمدحسین به خودم بود .
بلند شدم و خداحافظی کردم و
از اتاقش خارج شدم . سر خوش به اتاق خواهران رفتم و کارهایم را در کمال خوشحالی انجام دادم .
باید دلیلی برای جواب منفیام پیدا میکردم . البته هنوز تحقیقات ما کامل نبود.
به خونه برگشتم . سر میز ناهار داداش کمیل ساکت بود . مامان پرسید : کمیل مادر چیزی شده ؟ کمیل گفت : راستش مامان ، چطور بگم . نگاه نگرانش را به من دوخت . ادامه داد : رفتم برا تحقیق دانشگاه بنیامین .
با کنجکاوی زل زدم به دهان کمیل .
_چند تا از بچه های دانشگاه و کلاسش میگفتن با یکی از هم کلاسی هاش که اتفاقا دختر چادری هست رابطه داره .
مامان هیییییین بلندی کشید و آرام زد روی گونه اش : وای خدا مرگم بده .
باورش برام سخت بود ، اما از طرفی خوشحال بودم که دلیل رد کردنم جور شد .
قربان بزرگیت بشم خدا جونم .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت 2⃣1⃣
مامان اولش كمی ناراحت شد اما بعد خدا را شکر کرد که هنوز وارد زندگیش نشدهام فهمیدیم .
سهشنبه بود که خانم راد زنگ زدن برای گرفتن جواب . مادر بهش گفت : والا راستش در خوب بودن شما و آقا پسرتون که شکی نیست اما حوراء نظرش منفیه و میگه من سنم کمه . اتفاقا نظر خودم و پسرمم همینه ، سنش هنوز کمه برا این حرفها . انشاءالله دختر خوبی نصیب آقا بنیامین بشه .
مامان که قطع کرد گفت : خانم راد خیلی ناراحت شده و کلی اصرار کرده .
بیخیال این حرف ها به اتاقم رفتم . خیلی سرخوش بودم . از جوابم کامل راضی بودم مخصوصا وقتی جریان ارتباطش را با همکلاسیاش را فهمیدم راضی تر هم شدم .
حدود یک هفته بعد مادر آیه زنگ زد خانهمون . من توی اتاق بودم و مامان جواب داد . به جز خودم کسی نمیدونست برای چی زنگ زده . مامان بعد از احوالپرسی گفت : خیر باشه . به سلامتی . بعد از مدتی سکوت گفت : حوراء ؟ والا هنوز بچهس . مادر آیه نمیدونم چی گفت که مامان گفت : بله ، چشم . من با کمیل و حوراء حرف میزنم ببینم نظرشون چیه . سلامت باشید . بزرگیتونو میرسونم . خدانگهدار.
قطع کرد و بلافاصله منو صدا کرد و گفت : حوراء بیا ببین چه خبره .
متعجب رفتم توی هال . مامان با حیرت تعریف میکرد : مامان آیه بود . من هم متعجب تر میپرسم : خب ؟ چیکار داشت ؟
_چمیدونم والا . میگفت برای امر خیر مزاحم شدم . به ظاهر نشون میدادم تعجب کردهام
گفتم : برا کی ؟
مامان به شوخی و به حالت « خاک تو سر نفهمت نکنن » گفت:
برای کمیل دیگه ، میخوان بیان خواستگاری .
از لحن مامان خنده ام گرفت.
_ مامان راستشو بگو .
_خدا یه عقلی بهت بده ، مگه ما چند تا دختر مجرد تو این خونه داریم ؟ برای تو دیگه .
میگم مگه داداش آیه از تو بدش نمیاومد ؟ مگه نمی گفتی باهات خیلی جدی و بد اخلاقه ؟
شانه بالا می اندازم و میگم : چمیدونم والا . حالا لابد عاشقم شده .
دردلم عروسی به پا بود . هیچ وقت انقدر خوش حال نبودم .
مامان پرسید : نظرت چیه ؟
_ خب به نظرم باید بیشتر باهاش آشنا بشم . من یه اطلاعات کلی ازش دارم اما باید با هم همکلام بشیم ببینم نظرم چیه ؟
مامان که همیشه معتقد بود : خواستگار را بدون عذر دینی نباید رد کرد . گفت : آره ، منم میگم بیان ، بیشتر آشنابشید . البته نظر داداشت هم مهمه
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت 3⃣1⃣
.
صدای زنگ در میآید . میدوم سمت در . چهرهی حلما در آیفون ظاهر میشود با ذوق باز میکنم و میدوم سمت حیاط . حلما خواهر بزرگترم 23 دارد و پنج سال است ازدواج کرده و حاصل ازدواجش یک پسر یک ساله است . همسر حلما خیلی خوب است و همیشه حکم برادر را برایم داشته .
امیرارشیا را در آغوشش میکشم و بوسه بارانش میکنم . با حلما سلام و احوالپرسی میکنم و میگویم : امیر باهاتون نیست ؟ حلما میگوید : نه سرکاره . شب میاد . وارد میشویم و امیرارشیا را میبرم توی اتاقم تا حسابی باهاش بازی کنم . این چن وقته حتی حوصلهی این فسقلی را هم نداشتم .
برای ناهار مامان جریان را به کمیل و حلما گفت ، هر دو تعجب کردند ، همه فکر میکردند از من بدش میآید .
داداش گفت : خوب میشناسمش . پسر بدی نیست . اما اول باید تحقیق کنیم مثل بنیامین نشه .
حلما هم میگوید : آره ، هم از دانشگاهش ، هم محل کارش ، هم همسایه ها ، هم رفقا ، هم مسجدیا . از همه باید بپرسید . هر چند میدونیم خانواده خوبی هستن .
مادر آیه زنگ میزند و مامان میگوید : هنوز فکر هایم را نکردهام و به وقت بیشتری نیاز دارم . قرار میشود یک هفتهی دیگر زنگ زند و جواب را بپرسد . استخاره میزنم و خیلی خوب در میآید.
نزدیک عید است و حال و هوای عید همه جا را گرفته .
پانزدهم اسفند بود که مادر آیه زنگ زد تا جواب را بگیرد . مادر گفت : تحقیق کردیم همه خوبیتون و گفتن . استخاره هم زدیم خوب اومده . تشریف بیارید قدمتون روی چشم .
بعد از صحبت مادر با تلفن گوشیام زنگ میخورد ، آیه است .
جواب میدهم : جانم ؟
_جانت سلامت زن داداش خُلم .
صدای محمدحسین میآید : اِء زشته آیه . آیه میگوید : دروغ میگم ؟ اگه خُل نبود که جواب مثبت نمیداد . با حرص میگویم : کی گفته من جوابم مثبته ؟ آیه میگوید : اوه اوه اوضاع خراب شده ، غلط کردم عرووووووووس . مگه میشه بهش گفت بالا چشمت ابروعه ؟
صدای خندهی محمدحسین میآید . آیه میگوید : عروس آماده باش برا شب جمعه میخوایم بیایم خونتون . از لحنش خندهام میگیرد .
صدای مادرش می آید که صدایش میکند . آیه میگوید : عروس من برم مامانم کارم داره . انشاءالله از چن وقت دیگه توهم میای اینجا دیگه فقط من نباید کار ها رو انجام بدم .
صدای محمدحسین می آید که با تحکم میگوید : آیهههههههههههههههههه . آیه میگوید : یاحسییین . من رفتم . میگویم : برو عزیزم ، خدانگهدار _خداحافظ.
قطع میکنم . خدا را از ته دل شکر میکنم .
شکرلله شکرلله شکرلله
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
💟نکته :خاطره هاتون رو به این آی دی بفرستید تا بدون ذکر نام در کانال قرار بگیره
👇👇👇👇
🆔 @z_hiam
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت4⃣1⃣
قرار شد سوم عید بیایند خواستگاری . حس خاصی داشتم . قلبم لبریز از شور و شوقی وصف ناپذیر بود .
از صبح حلما و امیرارشیا آمدند اینجا ، داداش هم از کارش مرخصی گرفته .
همه فهمیده اند رفتار من خیلی عجیب شده . حلما میگوید : نه به اون خواستگارش که از یه هفته قبل دپرس بود ، نه به این . دختر داره ذوق مرگ میشه .
آرام میکوبم به بازوی حلما .
قرار است ساعت 5 بعدازظهر بیایند .
شومیز گلبهیام را میپوشم . آستین هایش بلندهستند و تا روی مچم را میپوشانند ، روی مچم دگمه دارد . خود شومیز تا روی ران هایم است . روسری زمینهی سفید با گل های ریز صورتیام را لبنانی میبندم .
مینشینم روی تخت ، دستی میکشم روی چادر سفید تا شدهام.
نگاهی به بالا میکنم و میگویم : الهی رضاً به رضاک . الحمدالله
تشکر از خدا کار هر روزم شده بود . میترسیدم اگر خدا را شکر نکنم محمدحسین را از من بگیرد .
زنگ در باعث میشود از جا بپرم . میدوم توی آشپزخانه . کمیل در حالی که شیرینی ها را در ظرف میچیند میگوید : ببخشید حوراء خانم ، میشه یه کمکی بدی ؟
با عجله میگویم : نه . کمیل میگوید : نه که خواستگارای منن . من باید کارا رو انجام بدم .
میرود . صدای احوالپرسی دو خانواده میآید . امیر همسر حلما هم آمده . از صدا ها تشخیص میدهم آیه و محمدحسین و مادرشان اند .
حس عجیبی دارم . قلبم دیوانه وار خودش را به دیوارههای قفسه سینهام میکوبد . نفس عمیقی میکشم . در دل صلواتی میفرستم . آنقدر این کارم را تکرار میکنم تا کمی آرام میشوم .
تقریبا نیم ساعتی میگذرد که مامان میگوید : حوراء جان ، چای رو بیار مامان .
چای هایم را میریزم توی استکان ها و سینی به دست وارد پذیرایی میشوم . میدانم اگر به محمدحسین نگاه کنم قطعا قلبم میلرزد و سینی از دستم میافتد ، بدون نگاه به اون ، سربلند میکنم و با لبخند روبه مهمانان سلام میدهم . مادرش با رویی گشاده جوابم را میدهد .
آیه هم با شیطنت نگاهم میکند .
چای را به مادرش تعارف میکنم. برمیدارد و میگوید : ممنون عروس گلم .
احساس میکنم قلبم از خوشحالی میایستد. به محمدحسین میرسم . هنوز نگاهش نکردهام ، چای را که برمیدارد چشم میدوزد به چشمانم ، قلبم میایستد ، با لبخندی دلبرانه میگوید : این چای خوردن داره .
کنار مادرم مینشینم . نگاهی به محمدحسین میاندازم . مثل همیشه موها و ته ریشش مرتب هستند . کت و شلوار نپوشیده . پیراهن آستین بلند آبی فیروزهای پوشیده و طبق معمول آستین هایش را روی ساعدش تا زده . با شلوار کتان مشکی .
ناخودآگاه لبخندی روی لبم مینشیند . محمد سرش را بلند و میکند و من را میبیند که زل زدهام به و میخندم ، سرش را به حالت « چیه ؟» تکان میدهد . به معنی هیچی سرم را تکان میدهم . صدای طاهره خانم مادر آیه من را به خود میآورد . روبه مامان میگوید : اعظم خانم اگر اجازه بدید ، حوراء خانم و محمد برن با هم حرفاشونو بزنن .
مامان میگوید : خواهش میکنم ، بفرمایید . حوراء جان آقا محمدحسین و راهنمایی کن .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت 5⃣1⃣
بلند میشوم ، پاهایم از خودم نیستند . جلو میروم و در اتاق را باز میکنم . محمدحسین میگوید : بفرمایید . میگویم : نه . بفرمایید . محمد میگوید : بفرما . وارد میشوم و او هم پشت سرم .
روی صندلی ها مینشینم . محمدحسین در اتاق قدم میزند و در و دیوار اتاق را از نظر میگذراند . روی یک قاب عکس میماند . وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. عکس بچگی هایم . یادم رفت بردارم . محمدحسین نگاهی به عکس میکند ، نگاهی به من . میگوید : اون موقع بامزه تر بودی . چیزی نمیگوید که روبه رویم مینشیند و میگوید : خب من باید معذرت خواهی کنم برای اینکه کت و شلوار نپوشیدم . خوشم نمیاد . میخندم و میگویم : مهم نیست . محمدحسین دستی به ته ریشش میکشد و میگوید : ما که هم دیگه رو میشناسیم ، چی بگیم ؟
راست میگوید . نمیدانم باید چه بگویم . میپرسد : شما انتظاراتت از من چیه ؟
خیلی صادقانه میگویم :
خب من تا حالا به جز بداخلاقی و اخم و تَخم چیزی از شما ندیدم ، راستش من یکم زود رنجم ، ناراحت میشم باهام بدرفتاری کنید . حالت نگاهش عوض میشود ؛ مهربان نگاهم میکند و میگوید : اونموقع قرار نبود بشی همهی زندگیم .
از خوشحالی بال در میآورم . لبخندی میزنم که محمدحسین شیطون میگوید : البته اگه کار اشتباهی انجام دادی تنبیه میشی . و خندهی مرموزانهای میکند . به حالت قهر سر برمیگردانم . می آید جلوی پایم روی زمین مینشیند و میگوید : حوراء خانم شوخی کردم . اهمیت نمیدهم که میگوید : تروخدا بهم نگاه کن .
اخمم را غلیظ تر میکنم که میگوید : حیف که نامحرمیم و اِلا یه کاری میکردم بخندی . برمیگردم سمتش و با تعجب میپرسم : چه کاری ؟
میگوید : هرکاری که لبخند روی لبت بیاره ، تو فقط بخند ، من حاضرم همه کاری انجام بدم .
باور نمیکردم این همان پسر مغرور و اخمو است که برای خندیدن من همه کاری انجام میدهد ؟
میگوید : ناراحت نشو دیگه . خواستگاریه . حرفهای مهمی داریم که باید بزنیم .
خیلی بیحس بهش زل میزنم و میگویم : اگر میخواید اذیتم کنید از الان بگید که بدونم .
میخندد و میگوید : من غلط بکنم . شما تاج سر مایی .
لبخندی میزنم. محمدحسین نفس آسودهای میکشد .
میپرسم : شما چه انتظاری از من دارید ؟ محمدحسین میگوید : من شما رو اینطوری انتخاب کردم . مهمترین انتظاری که ازت دارم اینه که عوض نشی . همینطور بمونی!
میگویم : دیگه ؟
میگوید : خب ، من روی آیه هم خیلی حساسم ، دوست ندارم کسی غیر. از خودم خندههاشو ببینه . رفتار با نامحرم برام خیلی مهمه . من رفتار شما با نامحرم رو دیدم ، خیلی خوبه . جدی و مغرورانه ولی مودب .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
قسمت6⃣1⃣
میگوید : نظر شما راجع به عقد و اینا چیه ؟
میگویم : به نظرم اول یه صیغهی محرمیت 1 ماهه خونده باشه تا بیشتر همو بشناسیم . بعد اگر به نتیجهی مطلوبی رسیدیم عقد کنیم . ولی ....
با کنجکاوی میپرسد : ولی چی ؟
میگویم : من دوسال دیگه درسم تموم میشه و کنکور میدم . این دو سال و عقد باشیم و ازدواج بیوفته بعد از کنکور من . که حواسم بیشتر به درسم باشه .
میگویم : آره ، عالیه .
چیزی یادش میافتد و میگوید : شاید من تیپم همچین مذهبی نباشه ولی قلبا به خیلی چیزا اعتقاد دارم ، مخصوصا نماز اول وقت . حتما نمازهاتون و باید اول وقت بخونید .
میگویم : چه خوب ، بله من تا جایی که میتونم سعی میکنم اول وقت باشه .
خندهای میکند . دلم غنج میرود . میپرسم : شما رابطه تون با موسیقی چطوریه ؟
میگوید : هم آهنگ گوش میدم هم مداحی . توی ماشین هم آهنگ هست هم مداحی . شما مخالف موسیقی هستید ؟
میگویم : بله ، فقط مداحی .
میگوید : خب منم سعی میکنم کمتر گوش بدم .
صدای مامان میآید : جلسهی اوله ها . هنوز وقت هست . خندهام میگیرد . حدود دو ساعتی توی اتاق بودیم . هر دو با لبخند خارج شدیم ، طاهر خانم گفت : انشاءالله دهنمون و شیرین کنیم ؟ محمدحسین میگوید : شیرین کنید . مامان میپرسد : خب ؟ محمد میگوید : من و حوراء خانم به این نتیجه رسیدیم یه ماه صیغه باشیم تا آشنا تر بشیم .بعد اگر به توافق رسیدیم عقد کنیم . عروسی هم انشاءالله بعد از کنکور حوراء خانم .
کمیل میخندد و میگوید : قرار عروسی رو هم گذاشتید ؟
طاهره خانم میگوید: آره ، برنامه ریزیتون خوبه .
پس انشاءالله یه روزی رو انتخاب کنید بریم محضر یه صیغهی یک ماهه بخونن . مامان میگوید : پس ما خبر میدیم بهتون .
کمی مینشینند و بعد قصد رفتن میکنند .
احساس میکنم خوشبخت ترین دختر روی زمینم .
همه ی خانواده راضی هستند .
قرار شد شب جمعهی هفتهی بعد برویم محضر و صیغهی محرمیتی بخوانند .
#ادامه_دارد
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
❤️🍃
🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
🍃❤️🍃❤️
❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
شب جمعه هم رسید . شبی که با تمام شب های زندگیم فرق داشت .
مانتوی نباتی با روسری هم رنگش را میپوشم . سر آستین های مانتوام طرحی شبیه کاشی کاری بود . روسریام هم از این طرح داشت . چادر عبایم را روی سرم تنظیم میکنم .
به پذیرایی میروم . کمیل پیراهن آستین بلند سفید با شلوار کتان مشکی پوشیده .
موهای مجعد مشکیاش رو به بالا شانه شدهاند و ته ریش مشکیاش مثل همیشه مرتب .
من را که میبیند لبخند شیرینی میزند. میگوید : نگاه فسقلی چه تیپی زده .
خندهای همراه با شرم و حیا میکنم . قلبم لبریز از شوق است . هر دو منتظر مامان هستیم . مامان که می آید ، بیرون میرویم و سوار ماشین 206 سفید کمیل میشویم . نیم ساعت بعد دم یک محضرخانه هستیم . دم در منتظر میایستیم تا بقیه هم بیایند . از دور ماشین پرشیای امیر را میبینم . پیاده که میشوند حلما با خوشحالی به سمتم می آید و من را در آغوش میکشد . امیر هم جلو میآید و بعد از سلام و احوالپرسی میگوید : نه دیگه ، مثل اینکه فسقلی هم بزرگ شده . همه میخندند .
مدتی نمیگذرد که صدای ماشینی میآید . برمیگردیم . سمند سفید محمدحسین پارک میکند و محمدحسین ، طاهره خانم و آیه پیاده میشوند . نگاهی به محمدحسین میکنم ، پیراهن نباتی پوشیده با شلوار قهوهای . در دل برایش لاحولولاقوةالابالله میخوانم . جلو میآیند و بعد از سلام و احوال پرسی وارد محضر میشویم . کمیل آرام دم گوشش میگوید : خوب با هم ست کردین . برای اینکه فکر بدی نکند میگویم : آیه ازم پرسید چه رنگ میپوشم ، منم گفتم . نمیدونستم برای چی میخواد .
خلوت است ، وارد اتاق میشویم . کنار محمدحسین روی صندلی هایی که برایمان چیده اند مینشینم .
از این همه نزدیکی قلبم بدجور میکوبد . محمدحسین نگاهی بهم میکند و لبخند میزند . و چه شیرین است لبخند کسی که به اخمو بودن معروف است . عاقد جملاتی میگوید ، بعد میپرسد : چه مدت ؟ محمدحسین نگاهی به من میکند و میگوید : یک ماه . عاقد میگوید : مهریه ؟
تعجب میکنم ، اصلا فکرش را نکرده بودیم . محمدحسین میخندد و میگوید : مهریه ؟ فکر اینجاشو نکرده بودم .
از حواس پرتی هر دومان خندهام گرفت . محمد میگوید : چی میخوای ؟
_ نمیدونم . چیزی به ذهنم نمیرسه .
محمدحسین میگوید : سکه خوبه ؟
_آره پنج سکه به نیت پنج تن آل عبا .
محمدحسین رو به عاقد میگوید : پنج سکه به نیت پنج تن
عاقد دوباره جملاتی میگوید
_دوشیزهی مکرمه سرکار خانم حوراء سادات مطهری فرزند حاج احمد آیا بنده وکیلم شما را به عقد موقت آقای محمدحسین شریعت فرزند رسول به مدت یک ماه با مهریهی پنج سکه طلا در بیاورم ؟
زیر لب بسم اللهی میگویم و میگویم : با اجازهی بزرگتر ها بله .
صدای صلوات و دست و سوت با هم قاطی میشود . نوبت محمدحسین میرسد . او هم بله را میگوید . طاهره خانم جلو میآید و جعبه ی انگشتری را به محمدحسین میدهد . محمد انگشتر ظریفی را در میاورد و اشاره میکند دستم را جلو ببرم . دست راستم را جلو میبرم ، محمدحسین دستم را در دستان مردانهاش میگیرد و انگشتر را در انگشتم میکند . حس عجیبی بهم دست میدهد .
محمدحسین با تعجب دم گوشم میگوید : چرا انقد یخی ؟ دستم را در دستش میفشارد . دست های او گرم گرم است و دستهای من یخ یخ .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
🍃❤️🍃❤️🍃❤️
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
_ نمیشه نرید ؟
_نه خیر نمیشه .
کلافه مینشینم روی صندلی و میگویم : پس من کجا برم ؟
مامان میگوید : شانست حلما اینا هم رفتن مسافرت .
همه دست به دست هم داده بودند تا من آواره بشوم ، مامان تند تند چمدانش را میبست .
مادربزرگم یکدفعه حالش بد میشود و میبرنش بیمارستان . مامان هم میخواهد برود شهرستان پیشش .
کمیل هم با دوستانش رفتهاند مشهد .
از آنطرف هم حلما و امیر باخانواده ی امیر رفته اند مسافرت .
خوش به حالشان ، اگر این مدرسهی لامصب نبود من هم میرفتم .
حالا من ماندهام و تنهایی .
حتی فکرش هم برایم سخت است که شب تنها بمانم در این خانه ی درندشت .
تلفن زنگ میخورد . مامان جواب میدهد و از لحن صحبتش میفهمم طاهره خانم است .
تازه یادم میافتد چه گندی زدهام . به آیه گفتم که مامان دارد میرود و حالا طاهره خانم زنگ زده اصرار کند من بروم خانهشان . وااااااای.
مامان تعارف میکند : نه زحمتتون میشه . آخه معلوم نیس من کی بیام . آخه .... فدات بشم ، عزیزی . آخه میخوام شما اذیت نشید و اِلا من که مشکلی ندارم . چشم چشم . زنده باشید . خدانگهدار .
قطع میکند و با عجله رو به من میگوید : پاشو پاشو جمع کن محمدحسین داره میاد دنبالت بری خونشون . با حیرت و غیظ میگویم : یعنی چی ؟ امکان نداره من برم اونجا . اصلا راحت نیستم . مامان میگوید: راه دیگهای نیست ، نمیدونم چی بود این وسط حلما هم رفت مسافرت .پاشو حاضر شو . وسایل مورد نیازتم ببر . چیزی یادت نره
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
#خاطره
«تو فقط بخند»
#حوراومحمدحسین
.
بی حرکت نشسته ام که دمپایی را شوت میکند سمتم ، جا خالی میدهم . میگویم : ولی من معذبم . مامان میگوید :
بابا معذب چی ؟ شوهرته .
به اجبار بلند میشوم و چمدان کوچک صورتیام را برمیدارم و هرچه دم دستم میآید میاندازم داخلش .
کلی لباس خونگی و بیرونی و وسایل مدرسه و ....
یک ساعت بعد زنگ در خورده میشود . محمدحسین است .
آماده میشوم و همراه چمدانم پایین میروم . قرار است مامان را هم ببریم و برسانیم ترمینال .
مامان را که میرسانیم ، محمدحسین میگوید: حوراء نمیدونی این چن وقته چقد بهت وابسته شدم . شب به زور خوابم میبرد . حالا انقد خوشحالم که شبم کنارمی .
کمی خجالت میکشم . میرسیم خانهشان . چمدانم را میگیرد دستش و راه میافتیم .
وارد خانه که میشویم طاهره خانم به استقبالم میآید و روبوسی میکند و سپس میگوید :
خیلی خوشاومدی عروس خوشگلم . نمیدونی چقدر خوشحالم . راحت راحت باش . خونهی خودته عزیزدلم .از این ابراز احساساتش خوشحال میشوم . آیه از خوشحالی جیغی میکشد و میپرد بغلم .
بعد از جاگیر کردن وسایلم در اتاق آیه ، لباسهای بیرون را با یک مانتوی راحتی و خنک و روسری هم رنگش عوض میکنم . چادر رنگیام را هم در میاورم که آیه میآید تو و بآ تعجب میپرسد :
چادر ؟
بابا بیخیال ،داداش محرمته . میخندم و میگویم : میدونم ولی اینطور راحتترم .میگوید : هر طور راحتی عروس . وقتی بیرون میروم متوجه نگاه متجب طاهره خانم هم میشوم ، چیزی نمیگویم و میروم کنارش در آشپزخانه و میگویم : طاهره خانم کاری هست من انجام بدم ؟
میخندد و میگوید : میشه بهم بگی مامان قربونت بشم ؟
_اتفاقا خودمم خواستم همین کارو کنم اما گفتم بزارم یکم بگذره ، چشم مامان طاهره .
کلی ذوق میکند و میگوید : ای جانم . نه هیچ کاری نیست شما بفرما بشین خانوم .
❣مدتی هست که درگیر سوالی شدهام
تــــــ❤ــــــو چه داری که من اینگونه هوایی شدهام❣
#ادامه_دارد
#ارسالیازبنتالزهرا
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@Khoodneviss
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃