من ادم حرف زدن نیستم
حتی وقتایی که میخوام حرف بزنم نمیتونم
هر بار شروع میکنم به کندن یه قبر جدید برای دفن کردن و گرفتن مراسم ختم برای حرفام
غریبه فکر میکنی کندن قبر برای حرفای خودت کار راحتیه!؟
نیست
خستگی کندن مدام این قبرا ادمو تا پای مرگ میبره
ولی من هر بار داوطلبانه این رنجو به جون میخرم.
"دیگه نمیخوامش!"چقدر خستگی از این جمله پیداست... و چقدر سخته شنیدنش و سخت تر از اون گفتنش... چقدر بده که حواسمون نیست توی رابطمون چی داریم به سر طرف مقابل میاریم که حواسمون نیست یجاهایی داره تحملمون میکنه داره صبوری میکنه داره مدارا میکنه که حواسمون نیست اخر خسته میشه که اخر ازمون سرد میشه و میرسه به یه جمله "دیگه نمیخوامش"
چقدر بده که حواسمون به احوالاتش نیست!
تموم نمیشه، هیچ وقت این حس بد تو وجود من تموم نمیشه، هیچ وقت این حس بد دست از روی گلوی من بر نمیداره ، هیچ وقت از جوییدن خرخره من خسته نمیشه.
دلم میخواد رو ی برگه بنویسم؛"این فرد هیچ علاقه ای به صحبت درباره هیچ موضوعی با هیچ کس ندارد؛ لطفاً سر بحث را باز نفرمایید." بعدشم بچسبونمش به پیشونیم.
از این ناراحت نیستم اونی که باید میشد؛ نشد.
از این ناراحتم چرا با این که میدونستم اشتباهه؛
با سماجت تمام ادامه دادم.
از اینکه واستادم تا به بدترین شکل ممکن ببازم.
دلخور میشیم و حتی یبارم به زبون نمیاریم. تغییر میکنیم، کم میخندیم، کوتاه حرف میزنیم، بیتوجهی میکنیم. نمیدونن این کوتاه گفتنا و اخم کردنا نتیجهی همون نگفتناست. در نتیجه سرد میشن، ترکمون میکنن، فکر میکنن دوستشون نداریم، ما میمونیم و یه عالمه دلخوری و غم، ما میمونیم و دنیایی از سوال و تعجب، ما میمونیم و احساساتی که به مرز دیوونگی رسیده.