تموم نمیشه، هیچ وقت این حس بد تو وجود من تموم نمیشه، هیچ وقت این حس بد دست از روی گلوی من بر نمیداره ، هیچ وقت از جوییدن خرخره من خسته نمیشه.
دلم میخواد رو ی برگه بنویسم؛"این فرد هیچ علاقه ای به صحبت درباره هیچ موضوعی با هیچ کس ندارد؛ لطفاً سر بحث را باز نفرمایید." بعدشم بچسبونمش به پیشونیم.
از این ناراحت نیستم اونی که باید میشد؛ نشد.
از این ناراحتم چرا با این که میدونستم اشتباهه؛
با سماجت تمام ادامه دادم.
از اینکه واستادم تا به بدترین شکل ممکن ببازم.
دلخور میشیم و حتی یبارم به زبون نمیاریم. تغییر میکنیم، کم میخندیم، کوتاه حرف میزنیم، بیتوجهی میکنیم. نمیدونن این کوتاه گفتنا و اخم کردنا نتیجهی همون نگفتناست. در نتیجه سرد میشن، ترکمون میکنن، فکر میکنن دوستشون نداریم، ما میمونیم و یه عالمه دلخوری و غم، ما میمونیم و دنیایی از سوال و تعجب، ما میمونیم و احساساتی که به مرز دیوونگی رسیده.
فک میکنم فرستادن اهنگای قشنگ، بزرگترین لطفیه که میشه در این فضای "مجازی" در حق همدیگه کرد.