eitaa logo
⋆ شوالیه
44 دنبال‌کننده
341 عکس
38 ویدیو
1 فایل
زره ام بر تن سنگین است، همانگونه که خاطرات بر دوشم سنگینی می‌کنند. نامه‌ها تو برام بفرست: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1fj2h4k&btn=شوالیه *🇮🇷 *🇵🇸
مشاهده در ایتا
دانلود
ما همانیم هنوز. یکی از آن ۳۶ میلیون‌ ایرانی در روز اشغال خرمشهر. که بقول رجائی یک قرص نان را سی‌و‌شش میلیون‌نفری میخوریم ولی زیر ذلت نمی‌رویم. و نرفتیم. ما همانیم هنوز. ما یکی از آن سه سرباز ایرانی بر پل آهنی جلفاییم که تا نفس آخر در برابر ارتش سرخ شوروی ایستادیم تا خاک ندهیم. ما آن پیرزن روستایی در برابر چشمان ستارخانیم که مشت‌مشت خاک خوردیم و گفتیم خیالت راحت سردار، ما خاک به دشمن نمی‌دهیم. ما دلیران تنگستانیم هنوز، درمیان نخل‌های بلند جنوب؛ سینه داده به گلوله‌های سربی انگلیسی. ما فهمیده‌ی نوجوانیم زیر شنی‌های تانک بعثی. ما چمران و وصالی در پس‌کوچه‌های پاوه در برابر خاک‌خواهی تجزیه‌طلبان. ما همانیم هنوز. بگو ما را بخوانند. ما را مرور کنند. بگو تهدیدهایشان را به دریا بریزند. که اگر ذره‌ای از خاک مطهر خارک به پوتین سربازهایشان چسبیده باشد، به خون خود آن را می‌شوییم و خارک را گورستان بزرگ دلتافورس‌های آمریکایی می‌کنیم. به خارک خوش‌آمدید. جمعیت ۹۱میلیون نفر! «مهدی مولایی»
ایران وطن ماست ، خاکش کفن ماست !
هدایت شده از درباره ی ما
ببخشید ولی من با این جمله ی دیدین غیر نظامی "هم" زد مشکل دارم. مگه حق داره نظامیامونو بزنه که خط قرمز غیر نظامیا باشن؟
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی اینجا؛ فقط یه شهرستان کوچیکه! در روح و جانِ من، میمانی ای وطن:))) 04.12.25
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به آتیش کشیدن بت بعل / ☝️🏻
چهارشنبه سوری تاریخی 🔥
هدایت شده از هِزارویك‌شَب*
راست راست جلوی چشم همه داشت عکس آقا سید مجتبی خامنه‌ای را از دیوار می‌کند. عکس رهبر مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم! رفتم جلو تشر بزنم سرش که مرد حسابی، مگر من می‌گذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نماز خوان‌های همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکنید! منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمی‌گفت. گفت معذرت می‌خوام. می‌خواستم ببرم برای روستامون اونجا عکس رهبر را نداریم. انگار آب سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسب‌ها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد. گفت: «من اهل روستای جعفریه نزدیک دولت آباد زندگی میکنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سید مجتبی حسینی می‌آید روستایتان. همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود. دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود، یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سید مجتبی حسینی خامنه‌ای. مشغله زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.» مرد هنوز چشم‌هاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز می‌گذرد و حالا دوباره چشم ما به جمال آن سیدی که ساده و بی‌نشان کنار مان زندگی می‌کرد روشن شده. حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظه‌‌ای عکس را از دیوار بردارد و با خودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتی‌ها نشان بدهد و بگوید حالا می‌شناسیدش؟ نشناخته بودیم. راوی: فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی
- همه رو زدن.. دیگه کی مونده..؟ + [ ما ] موندیم.