eitaa logo
شَب‌هایِ‌روشَن؛
355 دنبال‌کننده
51 عکس
6 ویدیو
1 فایل
قَلب می‌نویسد و مَغز میخواند... . شهید آوینی؛ کانال دوممون.. https://eitaa.com/morteza_aviny . گپ نویسندگی شَب‌هایِ‌روشَن؛ https://eitaa.com/joinchat/351012449C6f829b1742
مشاهده در ایتا
دانلود
قهقهه‌های از سرِ شادیِ من، وقتی در کنار تو بودم، نه از جنسِ خنده… از جنسِ بی‌خودی بود؛ مست‌کننده، تا آن‌جا که انگار خوشبختی خودش را از زبانم بیرون می‌کشید و روی لب‌هایم می‌نشاند. اما اکنون، در تاریکیِ شب، همان قهقهه‌ها تبدیل می‌شوند به هق‌هق—آرام، بی‌صدا، و پنهان در میانِ نفس‌های بریده‌ام.من دیگر نمی‌خندم؛ من تکه‌تکه می‌شوم، و تکه‌تکه شدنم را با گریه‌ای می‌پوشانم که درمانی ندارد.زمانی بود که درس زیباییِ زندگی را از چشمان تو می‌خواندم؛چشمانی که در آن‌ها، معنا موج می‌زد و امید، بی‌هیچ توضیحی، ریشه می‌دواند.اما حال—زندگیِ من، بی‌چشمانت، سرد می‌شود و یخ می‌زند؛انگار نور از جهان رخت بربسته، و حتی فردا هم بوی همان جدایی را می‌دهد. تو آمدی و شدی درمان روح و روانم؛کسی که وقتی کنارت بودم، گویی بر ابرها پرواز می‌کردم؛زمین را فراموش می‌کردم و دل را از وزنِ زمان می‌رهانیدم.اما با نامردی، تو همه‌چیز را برعکس کردی؛همان خاطره‌هایی که قرار بود روزنه‌ی امید باشند، تبدیل شدند به دیوار. و تو رفتی—آن‌چنان که انگار وعده‌ی ماندن هرگز از اول قرار نبوده.گرم ی دستانت—گرمایی که یادِ قلبِ تیکه‌تیکه‌ام را زنده می‌کند—چنان درد می‌کشد که بدنم در برابرش تاب نمی‌آورد؛دردی که می‌گوید: مرگ نزدیک است؛ آرام‌آرام می‌آید، بی‌دردسر، بی‌صدا… و جانم را به تملّک می‌گیرد. نه به تندیِ پایان‌ها، به کندیِ آوارگی‌ها. کاخ آرزوهایی که باهم ساخته بودیم سر به فلک کشیده بود؛بلند، روشن، و استوار، مثل رؤیایی که می‌خواهد تبدیل به حقیقت شود. اما حال؟ تمامش خاک و خاکستر شده.هر ستونش فرو ریخته، هر وعده‌اش ترک برداشته، و من مانده‌ام با ویرانه‌ای که اسمش را نمی‌توانم با هیچ آرامشی عوض کنم.برای لذت بردن از دیدنِ اجزای صورتت، از تو رای می‌گرفتم—یا در دل خود به دیدنت راضی میشدم. آن‌لحظه‌ها شیرین بود؛جایی که نگاهِ تو، دل مرا مهر می‌کرد و می‌گفت باش.اما حال چیزی که می‌بینم همان یار است…یارِ در تصوراتِ من، نه در واقعیت.چنان که اگر هم باشد، از جنسِ دست‌نیافتنی‌هاست؛ از آن فاصله‌هایی که نفس را می‌برند.تو محرمِ راز و خنده‌های من بودی؛ در کنار تو، دلِ من خوب بود—خوبِ واقعی، نه خوبِ نمایشی. اما حال، مرورِ همان رازها و خنده‌ها،مرا می‌برد به جایی که دیگر لبخند معنا ندارد؛ به زار زدنِ بی‌پناه.به اشکی که برای رسیدن به چشم‌ها راهِ طولانی را طی می‌کند و وقتی می‌رسد، دیگر برنمی‌گردد.و من مانده‌ام میانِ همه‌ی این واژگانِ وارونه و عشقی که هیچوقت در دلم ویرانه نمیشود .
ای عزیزترینم ....آشنا ترین غریبه!!!اگر هرگز ندیده بودمت.....هیچوقت نفس هام از عشق تو بوی شبنم نمی‌گرفت هرگز نور چشمی نداشتم که عشق او خورشید روز ام و ماه شب ام باشد! هرگز کسی را نداشتم که از موهای سرش تا انگشتان پاش به قربانش روم! هرگز کسی نبود که تبسم اش ...تپش قلبم و قطرات اشک اش...گورکن قبرم باشد! او تمام وقت آرزوی من بود ...اما چه فایده که تمام این ها خواب های سپیده دم ...تمام کلام های داغ ،گرمای لبش...تمام پناه دستای قطبی اش جز خیال و فانی هیچ چیز نبود!! تو مثل من مجنون و عاشق نبودی...از نسل عاشقان شقایق نبودی..کاش همان اول می‌دانستم تو صادق عشق نیستی! مثل سایه ها سردی و غریبه...خزانی خسته و خالی !! چون موج سرگردون شکسته در گلوی من بغض عشق تو دریای طوفان ،عزیزترینم! یک روز گونه هامو از شور سرخ کردی و آینه ای بعد چشمانم کاسه ی خون غم تو شد! ته ساحل آرامشی ...نه نوایی با من داری...نه حتی مرا میشنوی غریبه!! میان واژه ها
تمام این مدت فکر می‌کردم عشق، مثل یک جاده دوطرفه است که تهش به مقصد می‌رسد، اما حالا فهمیده‌ام که تمام این سال‌ها، من فقط در حال دویدن در یک هزارتوی بی‌پایان بودم. تو همیشه آنجا بودی؛ با همان لبخند همیشگی که برای همه بود، جز من که می‌خواستم سهمِ اختصاصی‌ام باشد. هر بار که صدایت می‌زدم، نگاهت از روی من می‌گذشت و انگار پشت سرم را تماشا می‌کردی. چقدر تلخ است که بفهمی برای کسی که تمام دنیای توست، حتی به اندازه یک رهگذر گذری هم اهمیت نداری. حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم تنها چیزی که از این عشقِ یک‌طرفه نصیبم شد، سکوت‌های شبانه بود و تصویرِ تارِ رویاهایی که هیچ‌وقت قرار نبود رنگِ واقعیت بگیرند. کاش می‌شد به عقب برگشت و قلبم را قبل از اینکه در این بن‌بستِ دوست‌داشتنِ تو جا بماند، از سینه بیرون می‌کشیدم. امید
به شدت از آدم های تقلید کار بیزارم میگن هرکاری قرار انجام بدید به کسی نگید علتش هم همین آدم های تقلید کاره،همین عامل جلوی پیشرفت آدمارو میگیره. هرچقدر بقیه کمتر درمورد زندگیتون و اهدافتون بدونن شما به موفقیت های بز بزرگتری می رسید. یه ایده خیلی خفن برای نوشتن یه رمان داشتم،اما نمیدونم واقعا چرا اینو به یکی از اقوام گفتم و بعد مدت کوتاهی متوجه شدم دقیقا با همون ایده داره مینویسه. دقیقااا خود ایده من. و خب الان دیگه من نمیتونم از ایده ام برای کار خودم استفاده کنم💔 واقعا لعنت بر خودم.
هدایت شده از شهاب پارسا
رضا امیرخانی توی مقدمه‌ی کتاب داستانِ سیستان در مورد دیدار حضرت آقا با نویسندگان روایت جالبی داره که به‌مناسبت نمایشگاه کتاب میفرستم بخونید؛ چندخطی که هیچوقت از خوندنش سیر نشدم: منتظر بودیم تا رهبر بیایند. با بعضی از دوستانِ نویسنده دیدار تازه می‌کردیم که جوانی کم‌سال‌تر از من داخل آمد و مرا بغل گرفت و به‌جای چاق‌سلامتی گفت: «آقای رضا امیرخانیِ منِ او!» در میانِ ما کسی او را نمیشناخت، بعدتر او را شناختم؛ پسرِ کوچک رهبر. او از در بیرون رفت و رهبر وارد شد. اذانی و نمازی و بعد هم نشستنِ آقا روی صندلی بینِ دو نماز، یحتمل بخاطرِ عارضه‌ی کمر. بعد از نماز دور نشستیم، روی صندلی. صندلی‌های فلزیِ حسن‌آبادی که برای اتاقِ انتظارِ پزشکان - تازه آن هم پزشکانِ عمومیِ غیرِمتخصص ـ می‌خرند. سرشار بعد از سلام‌وعلیک، همه را معرفی کرد و در معرفی هم انصافا سنگِ تمام گذاشت. جالب آن بود که آقا تقریبا همه را می‌شناخت و از هرکسی به‌قاعده‌ای کتاب خوانده بود که بتواند دو کلمه راجع به‌کارش صحبت کند. جالب‌تر قضیه‌ی محمد ناصری بود که از جمله‌ی کارهایش "جای پای ابراهیم" ـ سفرنامه‌ی حج ـ را گفت. آقا به ابرو گره انداخت و گفت، چاپ شده؟ منتشر هم شده؟ چطور ممکن است! من هم‌چه چیزی را نخوانده‌ام... یعنی برایشان عجیب بود که کتابی را نخوانده‌اند... بگذریم. برای من خیلی عجیب‌تر بود که رهبر یک مملکت که حتما کارهای زیادی برای انجام دادن دارد، فرصت داشته باشد که این همه کار را بخواند، اما مسئولانِ فرهنگی ما وقت‌شان شریف‌تر باشد از اینکه برای چنین کارهای نحیفی صرف شود... وای بر ایشان، و البته به عبارتِ دقیق‌تر یا ویلنا! چپ و راست، جدید و قدیم، دولتی و غیردولتی، بسیاری‌شان به‌اندازه‌ی آقا ما را نمی‌شناسند.
جهان در بندِ دردِ عشقِ بی‌درمان گرفتار، و من در جستجویِ مرهمی از عشقِ جانان؛ که جز ذاتِ احد، کی شود درمانِ این درد؟ که عشقِ اوست، دوایِ رنجِ انسان.
هدایت شده از آریامهر²
اون که فکر میکنه زرنگه بدونه، مثل من توی این زمونه کم بود.
گپ نویسندگی شَب‌های‌ِروشَن؛ https://eitaa.com/joinchat/351012449C6f829b1742 اگر نویسنده هستید یا حتی دوست دارید شروع به نوشتن کنید حتما تشریف بیارید؛)