𝗔𝗺𝗶𝗻 𝗕𝗮𝗻𝗶Nashod.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
باید که سر بزارم رو شونه های خودم..
باید که گریه کنم برای عزای خودم..
باید که گل ببرم شبونه خودم برای خودم؛
☆
وقتی به اینه نگاه کردم،چهره ای دیدم که دیگر به من تعلق نداشت:
چهره ای پر از اندوه،اندوهی پایان ناپذیر.
چهره ای بدون احساس،بدون ذره ای امید.
آیا واقعا این من هستم؟ من همان کودکی بودم که دنیا را رنگی میدید همان کودکی که لبخند از لبانش نمی افتاد.
کجاست آن کودک؟لبخندم کجاست؟
همان لبخندی که امید در آن موج میزد،همان لبخندی که از فرط شادی به قهقهه ی مستانه تبدیل میشد.
من همان کودکم اما دیگر آن لبخند زیبا و آن چهره ی خندان از آن من نیست.
آیا من باز میتوانم آن لبخند دلنشین و ان چهره ی پر از امید را دوباره از ان خودم کنم؟
#دلارا
من ماندم اما چیزی در من تمام شد؛ نه آنقدر واضح که بشود اسمش را گذاشت، نه آنقدر ناگهانی که بفهمم از کِی، فقط یک روز دیدم همان آدم قبلی نیستم، هنوز نفس میکشم، هنوز راه میروم، حرف میزنم، میخندم، اما یک جای نامرئی درونم دیگر صدا نمیدهد، انگار بخشی از من آرام و بیسر و صدا جمع شده و رفته، بدون خداحافظی، بدون اینکه کسی متوجه شود، من ماندم با همان زندگی، همان آدمها، همان روزها، اما نگاهها فرق کرده بود، حسها عمق قبلی را نداشتند، چیزهایی که قبلاً خوشحالم میکردند حالا فقط «میگذشتند»، نه دردناک، نه شیرین، فقط خنثی، و عجیبترین بخشش این بود که هیچ اتفاق بزرگی نیفتاده بود، هیچ فاجعهای نبود، فقط فرسودگیِ آرامِ دل، فقط خسته شدن از زیاد فهمیدن و کم شنیده شدن، من ماندم چون باید میماندم، چون زندگی ادامه داشت، چون هنوز دلیلهایی برای ایستادن بود، اما درونم چیزی تمام شده بود که دیگر برنمیگشت؛ شاید شوقِ بیدلیل، شاید باورِ ساده، شاید آن نسخهای از من که هنوز بلد بود امیدوار باشد بدون حسابوکتاب، و حالا من با همین نسخهی جدید ادامه میدهم، آرامتر، محتاطتر، عمیقتر، کسی که هنوز هست، اما میداند بعضی تمامشدنها بیصدا اتفاق میافتند و فقط آدم را عوض میکنند، نه متوقف.
#گلادی.