eitaa logo
شَب‌هایِ‌روشَن؛
405 دنبال‌کننده
53 عکس
5 ویدیو
1 فایل
قَلب می‌نویسد و مَغز میخواند... کپی؟فور زیباتر. . شهید آوینی؛ کانال دوممون.. https://eitaa.com/morteza_aviny . گپ نویسندگی شَب‌هایِ‌روشَن؛ https://eitaa.com/joinchat/351012449C6f829b1742
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شهاب پارسا
رضا امیرخانی توی مقدمه‌ی کتاب داستانِ سیستان در مورد دیدار حضرت آقا با نویسندگان روایت جالبی داره که به‌مناسبت نمایشگاه کتاب میفرستم بخونید؛ چندخطی که هیچوقت از خوندنش سیر نشدم: منتظر بودیم تا رهبر بیایند. با بعضی از دوستانِ نویسنده دیدار تازه می‌کردیم که جوانی کم‌سال‌تر از من داخل آمد و مرا بغل گرفت و به‌جای چاق‌سلامتی گفت: «آقای رضا امیرخانیِ منِ او!» در میانِ ما کسی او را نمیشناخت، بعدتر او را شناختم؛ پسرِ کوچک رهبر. او از در بیرون رفت و رهبر وارد شد. اذانی و نمازی و بعد هم نشستنِ آقا روی صندلی بینِ دو نماز، یحتمل بخاطرِ عارضه‌ی کمر. بعد از نماز دور نشستیم، روی صندلی. صندلی‌های فلزیِ حسن‌آبادی که برای اتاقِ انتظارِ پزشکان - تازه آن هم پزشکانِ عمومیِ غیرِمتخصص ـ می‌خرند. سرشار بعد از سلام‌وعلیک، همه را معرفی کرد و در معرفی هم انصافا سنگِ تمام گذاشت. جالب آن بود که آقا تقریبا همه را می‌شناخت و از هرکسی به‌قاعده‌ای کتاب خوانده بود که بتواند دو کلمه راجع به‌کارش صحبت کند. جالب‌تر قضیه‌ی محمد ناصری بود که از جمله‌ی کارهایش "جای پای ابراهیم" ـ سفرنامه‌ی حج ـ را گفت. آقا به ابرو گره انداخت و گفت، چاپ شده؟ منتشر هم شده؟ چطور ممکن است! من هم‌چه چیزی را نخوانده‌ام... یعنی برایشان عجیب بود که کتابی را نخوانده‌اند... بگذریم. برای من خیلی عجیب‌تر بود که رهبر یک مملکت که حتما کارهای زیادی برای انجام دادن دارد، فرصت داشته باشد که این همه کار را بخواند، اما مسئولانِ فرهنگی ما وقت‌شان شریف‌تر باشد از اینکه برای چنین کارهای نحیفی صرف شود... وای بر ایشان، و البته به عبارتِ دقیق‌تر یا ویلنا! چپ و راست، جدید و قدیم، دولتی و غیردولتی، بسیاری‌شان به‌اندازه‌ی آقا ما را نمی‌شناسند.
جهان در بندِ دردِ عشقِ بی‌درمان گرفتار، و من در جستجویِ مرهمی از عشقِ جانان؛ که جز ذاتِ احد، کی شود درمانِ این درد؟ که عشقِ اوست، دوایِ رنجِ انسان.
هدایت شده از آریامهر²
اون که فکر میکنه زرنگه بدونه، مثل من توی این زمونه کم بود.
دوستت دارم چرا که تو آغاز روح منی و پایانش! - نزار قبانی -
هدایت شده از شهاب پارسا
امشب هرکی ازتون پرسید آقا سمت خانما چیکار می‌کنید؟ نامه‌ی رهبری درخصوص افزایش جمعیت رو بهش نشون بدید.
تازگی به یه نتیجه ای رسیدم،تمام رفیقایی که فکر میکردم برام رفیق صمیمی هستن حتی دوست معمولی هم نبودن... واقعا پیدا کردن رفیق خیلی کار سختیه. چون آدمی که بتونه خودت و شرایطتو درک کنه به شدت کم. انگار همه اون رفیقای به اصطلاح صمیمی آدم هم یه جایی از ما ناامید میشن‌. هیچکس موندگار نیست،تنهایی زندگی کردن رو یاد بگیریم...
گفت: آدمی را دارید که وقتی از زندگی خسته شدید، شما را دوباره به زندگی برگرداند؟ «من از تو برایشان گفتم.» - یلدا سیدی -
- پرسید او هم هنوز تو رو به یاد داره؟! با لبخندی غمگین به او گفتم من وقتی کنارش بودم هم فراموش شده بودم.
- راستش دلم واسش خیلی تنگ شده و ... اینو دارم از خودم هم پنهان میکنم .