eitaa logo
شَب‌هایِ‌روشَن؛
429 دنبال‌کننده
119 عکس
25 ویدیو
0 فایل
قَلب می‌نویسد و مَغز میخواند؛ داستانی را که چشمهایت در من آغاز کرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
مغز نمی نویسد. اصلاً نمی خواهد که بنویسد، زیرا نمی خواهد بپذیرد این بُعد ضعیف و بی چاره اش را زیرا نمی خواهد بپذیرد دلیلِ این بُعد ضعیف و بی چاره اش تویی اصلا قرارمان این نبود، بود؟ اما قلب می نویسد؛ از عمقِ وجودش، از دلیلِ هر تپشش، از تو.. تو آمدی و من آن گاه دانستم که دلیلِ زنده بودن می تواند چیزی جز اکسیژن، آب و غذا باشد! تو آمدی و من آن گاه دانستم که زندگی ام تا پیش از تو چه بیهوده بوده است..همانطور که پس از رفتنت نیز شد. تا قبل از رفتنت فکر میکردم اینکه میگویند:«دلتنگی مانند مرگ تدریجی است» اغراقی بیش نیست؛ اما رفتنِ تو، نبودِ تو، دلتنگی برایِ تو، به من ثابت کرد که این جمله نه تنها اغراق نیست بلکه چیزی جز حقیقتِ محض را بیان نمی کند.. آه، چه بی فایده است قلبِ کوچک و بی چاره ی من.. نوشتن از دلتنگی اش بی فایده است... آخر مگر چند کلمه و جمله می توانند از پسِ دلتنگی اش برآیند که بنویسمشان که بگویمشان؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیگه نه انتظاری از کسی دارم و نه میلی به اثباتِ خودم به این و اون. دنیای من محدود شده به همین تتهایی و سکوتِ عمیق،رویا و فکر و خیال های شبانه و یه چای سرد شده که حتی حوصله ندارم گرمش کنم.
«امشب در اتاق، سکوتِ کشنده‌ای حاکم است که فقط با صدای ضربان‌های نامنظمِ من شکسته می‌شود. پزشکان این حال را “بیماری” می‌خوانند، اما من؟ من این تبِ مداوم را دوست دارم؛ تنها راهی است که می‌توانم مطمئن شوم هنوز ذره‌ای از گرمای تو در رگ‌هایم جریان دارد.» نه اینکه بخواهم برای بارِ نمیدانم چندم، از دلتنگی‌ات بنویسم، یا حتی بخاطر نبودنت غُر زدن را دوباره از سر بگیرم؛ اما خب، مثل همیشه هرچه می‌خواهم بگویم انتهایش به یک چیز ختم میشود،«تو». میدانی.. هرچقدر هم عقل و منطق خودشان را به این در و آن در بزنند که من برایت بی‌قراری نکنم، آخر مگر میشود نیمه‌شب شود و هر ضربانِ من چیزی جز «تو» را فریاد بزند؟ دقیقا همانجاست که دیگر عقل و منطق از من نااُمید گشته و ساکت و آرام در گوشه‌ای، تنها به تماشای مجنون‌گری هایِ منِ دیوانه می‌نشینند. هرچند همه‌مان خوب می‌دانیم این بی‌تابی‌ها و جنونِ من همانند آب در هاون کوبیدن بی‌فایده است و سرانجامی جز خون‌ریزی دوباره‌ی یک زخمِ کهنه و چرکین ندارد، اما به این موضوع هم آگاه هستیم که در این وقتِ شب هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تواند جلودارِ یک قلبِ عاشق و بیمار بشود؛ او یک بیمارِ عادی نیست.. او تنها بیماریست که آگاهانه نمی‌خواهد درمان بشود و بندبند وجودش با اشتیاق و لذت دردی که از سوی تو هست را به آغوش می‌کشد. قلبِی که بعد از رفتنت بیمارگونه مانند نابینایی در اتاقی سرد و تاریک، به دنبالِ ردی از توست. حتی اگر آن رد، ردِ خنجری باشد که در آن فرو می‌کنی باز هم با لبخند به انتظارِ آن می‌نشیند. برایِ من، زخمی که از سوی «تو» باشد حلاوتی دارد که در درمان توسط دیگری یافت نمی‌شود.زیرا آن درد هرطور باشد، از سویِ «تو» رسیده؛ و هرچیز از سویِ تو برایِ من مقدس و قابلِ ستایش است، پس این درد نیز مقدس است. البته.. شاید هم بهتر است این‌گونه بگویم که من انتخاب دیگری ندارم؛ بنظر می‌رسد من محکومم به این سرنوشت؛ به تو. اما به تمامِ تو نه، من فقط محکومم به غمِ نداشتنت.. به بغضِ بعد از هربار دلتنگی.. به جنونی که با فکرِ نبودنت به من دست می‌دهد.. به یادت که همیشه در من با هر تپش جانی دوباره می‌گیرد و روزی هزاربار از نوکِ پا تا فرقِ سرم را در آتشِ خواستنت میسوزاند و از نو بازسازی میکند. اصلا مگر جز غم و دلتنگی و فراق از جانب تو، چیزِ دیگری نصیب من میشود؟که بخواهم؟ که آرزو کنم؟ Telegram channel:https://t.me/+7BamE5VzVys2MzBk
حقیقت اینه که خیلی از آدم‌ها فقط برای پر کردن اوقات تنهایی‌شون بهت نیاز دارن، نه برای خودت.
‌کاش قرص anti-overthink وجود داشت هر شب میخوردم.
وقتی نگاهش کردم، انگار زمان یهو ایستاد و تمامِ جهانِ دور و برم به یه نقطه خیره شد، انگار تمامِ رنگ‌ها از دنیا رفتن و فقط اون موند، با اون نگاهی که انگار یه عمر اشک و یه عمر خنده رو توی خودش حبس کرده بود، وقتی چشمام به چشماش افتاد، یهو حس کردم یه غمی خیلی قدیمی و خیلی عمیق توی وجودش نشست که تمامِ وجود من رو هم لرزوند، انگار داشتم به تماشایِ فرو ریختنِ یه ستاره‌ی بی‌صدا می‌نشستم، چقدر نگاهش غریب بود، چقدر نگاهش بویِ بارونِ تهِ پاییز رو می‌داد، یه جورایی همون‌قدر زیبا بود و همون‌قدر دردناک، وقتی به اون چشم‌ها خیره شدم، انگار داشتم توی یه اقیانوسِ تاریک و بی‌کران غرق می‌شدم، اقیانوسی که تهش فقط آرامشِ تلخِ فراموشی بود، چقدر نگاهش سنگین بود، انگار هر نگاهش یه داستانِ ناتمام از دلتنگی‌های بی‌پایان بود، یه جورایی حس کردم که تمامِ غم‌های دنیا توی اون نگاه جمع شده و داره با یه آرامشِ عجیب به من زل می‌زنه، نگاهش جوری بود که انگار می‌خواست بگه «همه چیز تموم شده»، اما همزمان جوری بود که انگار می‌گفت «هنوز هم هستم»، اون نگاهِ لرزون و بی‌قرارش، اون درخششِ محوی که از گوشه‌ی چشمش می‌اومد، انگار یه نوایِ غمگینِ ویولن بود که تویِ سکوتِ شب، مستقیم می‌خورد به قلبم، وقتی نگاهش کردم، حس کردم قلبم داره با سرعتِ زیادی می‌کوبه اما نه از شوق، از یه جور وحشتِ شیرین، از اینکه چقدر این زیباییِ غمگین می‌تونه آدم رو ویران کنه، انگار نگاهش یه جوری بود که آدم رو به خودش می‌آورد و همزمان با یه بی‌رحمیِ لطیف، از خودش می‌راند، یه جورِ موندگار، یه جورِ زخمی، یه جورِ بی‌بازگشت، چقدر نگاهش پر از سوال بود، سوال‌هایی که هیچ جوابی نداشتن و فقط می‌شد تویِ اون سیاهیِ عمیقِ چشم‌هاش گم شد و برای همیشه همون‌جا موند، انگار هر بار که بهم نگاه می‌کرد، یه تکه از وجودم رو با خودش می‌برد و یه جای خالی، یه حفره‌ی بزرگ و پر از درد توی سینه‌ام باقی می‌ذاشت، نگاهش مثلِ یه غروبِ طولانی بود، همون غروبی که آسمون رو با رنگ‌های سرخ و نارنجیِ مرده می‌پوشونه و تو رو وادار می‌کنه به تنهاییِ خودت فکر کنی، چقدر نگاهش زخمی بود، چقدر نگاهش پناه بود، چقدر نگاهش مثلِ یه زخمِ باز بود که هم درد داشت و هم زیبایی، وقتی نگاهش کردم، فهمیدم که عشق همیشه با لب ها نبود بلکه با قلب های تیکه پاره ای بود که هیچ وقت ترمیم نمی‌شدند و درد عمیقی را به جان خریده بودند .
و در آن لحظه، وقتی نگاه من با نگاه او گره خورد، دیگر فقط یک تماشاچی نبودم؛ من بودم و این قلبِ پاره‌پاره‌ام که میان دو جاده‌ی بی‌رحم، زیر چرخ‌های سنگینِ حقیقت، له می‌شد. قلبِ پاره‌پاره‌ام... این کلمه دیگر یک استعاره نیست. من واقعاً حس می‌کنم که تکه‌هایی از وجودم، مثل شیشه‌های شکسته در سینه‌ام رها شده‌اند. هر نفس که می‌کشم، این خرده‌شیشه‌ها در گوشت و استخوانم فرو می‌روند و با هر ضربان، زخمی قدیمی را دوباره از سر تا پا باز می‌کنند. این درد، دردِ یک ضربه‌ی ناگهانی نیست؛ این درد، دردِ هزار تکه شدن است؛ تکه تکه شدنی که آن‌قدر آرام و ظریف اتفاق افتاد که انگار بخشی از ماهیتِ من بود که باید به این شکل، تار و مار می‌شد. می‌خواستم فریاد بزنم، می‌خواستم از میان این سکوتِ خفقان‌آور، غرش کنم و بگویم: «ببین! ببین چطور مرا از درون خالی کردی!» اما صدایی نداشتم. گلویم پر از خاکسترِ تمامِ حرف‌هایی بود که هرگز نتوانستم به او بگویم. قلبم، که زمانی خانه‌ی تمام رویاهای سبز و پرشورم بود، حالا شبیه به ویرانه‌ای است که بعد از یک جنگِ تمام‌عیار، تنها از دیوارها و ستون‌های سوخته‌اش چیزی باقی مانده است. هر تکه از این قلب، یک خاطره است. یک تکه، متعلق به آن اولین لبخندِ بی‌دلی است؛ یک تکه، متعلق به آن شب‌هایی که در آغوش هم، آینده را مثل یک کتاب باز می‌خواندیم. و تکه‌های دیگر... آه، تکه‌های دیگر، غرق در خون و اشک هستند؛ متعلق به تمامِ «خداحافظ»هایی که در گلویم خشکیدند و تمامِ «بمان»هایی که در میانه‌ی راه، با سنگینیِ واقعیت، فرو ریختند. عجیب است؛ با اینکه این قلبِ پاره‌پاره، دیگر توانِ تپیدن ندارد، اما هنوز هم سنگینی می‌کند. سنگینیِ یک کوه، سنگینیِ یک گورستان. انگار هر تکه‌ای که از من جدا شده، بخشی از وزنِ این دنیا را با خود به درونِ سینه‌ام کشیده است. من دیگر آن آدمِ سابق نیستم؛ من مجموعه‌ای ازเศษهای شکسته هستم که سعی می‌کنند با چسبِ ناامیدی، دوباره خودشان را به هم وصل کنند، اما می‌دانم... می‌دانم که هرگز مثل قبل نخواهیم شد. حتی اگر دوباره به هم بچسبیم، خطوطِ این شکستگی‌ها، تا ابد بر روی روحم حک خواهند شد. در چشم‌های او، در آن لحظه‌ی آخر، من نه فقط پایانِ یک رابطه، بلکه پایانِ خودِ خودم را دیدم. دیدم که چگونه یک انسان می‌تواند در یک چشم‌بهم‌زدن، از یک موجودِ زنده، به یک اثرِ باستانی و ویران‌شده تبدیل شود. قلبم پاره‌پاره شد، نه چون او مرا رها کرد، بلکه چون فهمیدم که حتی اگر تمامِ جهان را هم به پای او بریزم، باز هم نمی‌توانم آن تکه‌های گمشده‌ای را که در تاریکیِ نگاه او دفن شده‌اند، پیدا کنم.
در گورستانِ عشقی که به او داشتم، بوی خاکِ مرطوب و خاطراتِ سوخته می‌آید. اینجا، جایی که دیگر خبری از صدای خنده‌های بی‌دلیل و ضربان‌های تندِ قلب نیست؛ اینجا تنها سکوت است؛ سکوتی که مثل یک سنگِ سنگین روی سینه‌ام نشسته و اجازه نمی‌دهد حتی یک آهِ کوتاه از گلویم خارج شود. من اینجا ایستاده‌ام، میان سنگ‌های سرد و بی‌نام، و دارم نگاهشان می‌کنم. هر کدام از این گورها، یکی از رویاهایمان است که نیمه‌کاره دفن شد. آن قولی که زیر نورِ ماه، در میانِ بوسه‌هایمان سپردیم، اینجا در عمقِ خاک است؛ سرد، بی‌روح و فراموش‌شده. آن آینده‌ای که مثل یک شهرِ پر از نور در ذهنم می‌ساختیم، حالا زیرِ لایه‌ای از خاکِ سیاه و فراموشی، خفه شده است. من در این گورستان، نه فقط یک معشوق، که تمامِ نسخه‌هایِ قبلیِ خودم را دفن کرده‌ام. من در اینجا، تمامِ آن آدمِ امیدوار و شاد را به خاک سپردم؛ همان آدمی که فکر می‌کرد عشق، تمامِ جهان را از هم می‌گیرد. عجیب است... وقتی به این گورستان نگاه می‌کنم، احساسِ ترس نمی‌کنم، بلکه احساسِ یک تنهاییِ مطلق دارم. تنهایی‌ای که حتی از مرگ هم ترسناک‌تر است. چون در مرگ، همه چیز تمام می‌شود، اما در این گورستان، خاطرات هنوز زنده هستند؛ آن‌ها مثلِ گیاهانِ وحشی و سمی، از میانِ ترک‌های سنگ‌ها بیرون می‌زنند و روحم را می‌درند. هر بار که می‌خواهم از این سکوت فرار کنم، ردپایِ او را روی خاکِ این خاطرات می‌بینم. من با خودمان، با آن «ما»یی که دیگر وجود ندارد، عزاداری می‌کنم. با کسی که در چشمانِ من بود، اما در واقعیت، هرگز وجود نداشت؛ یا شاید وجود داشت، اما فقط یک خیالِ زیبا بود که در میانه‌ی راه، رنگ باخت و خاک شد. هوا سرد است. سرمایِ نفوذکننده به استخوان‌ها. اما این سرما، حتی به سردیِ این سنگ‌ها هم نمی‌رسد. سنگ‌ها حداقل، ثابت هستند، اما من... من در میان این گورها، مثلِ یک شبح، سرگردانم. می‌خواهم این خاک را از روی قلبم بردارم، می‌خواهم این مراسمِ سوگواری را تمام کنم، اما می‌دانم که این پایانِ ما نیست؛ این تازه آغازِ یک زندگیِ بی‌روح است. عشقی که به او داشتم، در این گورستان، نه تنها مُرد، بلکه با خود تمامِ معنایِ زندگی را هم با خودش به زیرِ خاک برد. حالا من اینجا ایستاده‌ام، در میانِ سنگ‌ها، و تنها چیزی که برای من باقی مانده، این است که بدانم... روزی، روزی، من هم مثل این خاطرات، فقط یک لکه‌ی خاکِ فراموش‌شده بر روی سنگِ سردِ زمان خواهم بود.