در گورستانِ عشقی که به او داشتم، بوی خاکِ مرطوب و خاطراتِ سوخته میآید.
اینجا، جایی که دیگر خبری از صدای خندههای بیدلیل و ضربانهای تندِ قلب نیست؛ اینجا تنها سکوت است؛ سکوتی که مثل یک سنگِ سنگین روی سینهام نشسته و اجازه نمیدهد حتی یک آهِ کوتاه از گلویم خارج شود. من اینجا ایستادهام، میان سنگهای سرد و بینام، و دارم نگاهشان میکنم. هر کدام از این گورها، یکی از رویاهایمان است که نیمهکاره دفن شد.
آن قولی که زیر نورِ ماه، در میانِ بوسههایمان سپردیم، اینجا در عمقِ خاک است؛ سرد، بیروح و فراموششده. آن آیندهای که مثل یک شهرِ پر از نور در ذهنم میساختیم، حالا زیرِ لایهای از خاکِ سیاه و فراموشی، خفه شده است. من در این گورستان، نه فقط یک معشوق، که تمامِ نسخههایِ قبلیِ خودم را دفن کردهام. من در اینجا، تمامِ آن آدمِ امیدوار و شاد را به خاک سپردم؛ همان آدمی که فکر میکرد عشق، تمامِ جهان را از هم میگیرد.
عجیب است... وقتی به این گورستان نگاه میکنم، احساسِ ترس نمیکنم، بلکه احساسِ یک تنهاییِ مطلق دارم. تنهاییای که حتی از مرگ هم ترسناکتر است. چون در مرگ، همه چیز تمام میشود، اما در این گورستان، خاطرات هنوز زنده هستند؛ آنها مثلِ گیاهانِ وحشی و سمی، از میانِ ترکهای سنگها بیرون میزنند و روحم را میدرند. هر بار که میخواهم از این سکوت فرار کنم، ردپایِ او را روی خاکِ این خاطرات میبینم.
من با خودمان، با آن «ما»یی که دیگر وجود ندارد، عزاداری میکنم. با کسی که در چشمانِ من بود، اما در واقعیت، هرگز وجود نداشت؛ یا شاید وجود داشت، اما فقط یک خیالِ زیبا بود که در میانهی راه، رنگ باخت و خاک شد.
هوا سرد است. سرمایِ نفوذکننده به استخوانها. اما این سرما، حتی به سردیِ این سنگها هم نمیرسد. سنگها حداقل، ثابت هستند، اما من... من در میان این گورها، مثلِ یک شبح، سرگردانم. میخواهم این خاک را از روی قلبم بردارم، میخواهم این مراسمِ سوگواری را تمام کنم، اما میدانم که این پایانِ ما نیست؛ این تازه آغازِ یک زندگیِ بیروح است.
عشقی که به او داشتم، در این گورستان، نه تنها مُرد، بلکه با خود تمامِ معنایِ زندگی را هم با خودش به زیرِ خاک برد. حالا من اینجا ایستادهام، در میانِ سنگها، و تنها چیزی که برای من باقی مانده، این است که بدانم... روزی، روزی، من هم مثل این خاطرات، فقط یک لکهی خاکِ فراموششده بر روی سنگِ سردِ زمان خواهم بود.
#گلادی
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، باران باشد و او چترِ کسی نباشد.
یک شب، در خیابانِ بینامِ این شهرِ همیشهدودگرفته، پیاده برود تا تهاش، بدون آنکه کسی از پشت، اسمش را صدا بزند.
آرزو داشت برای یک شب، ماه را نه از پشت پنجره، که از ته چاهِ حیاطِ خانهی پدری ببیند؛ همان چاهی که کودکی تویش فریاد زده بود و صدا، چند ثانیه بعد، با خودِ او برگشته بود.
یک شب، غریبگی کند در شهر خودش.
با پوستِ دیگری، با لهجهی دیگری، با نگاهِ دیگری از کنار آینه رد شود و خودش را نشناسد.
آرزو داشت برای یک شب، کسی او را دوست نداشته باشد تا سنگینترین بار دنیا، یعنی عشق، از دوشش بیفتد.
تا بتواند بیپناه باشد، بیتکیهگاه، بیآنکه مدام برای کسی نفس بکشد.
اما آرزو، همیشه در فاصلهی یک پلک زدن، به واقعیت میرسد و میسوزد.
و او هر شب، همان کسی میماند که برای بودنِ دیگران، بودنِ خودش را قرض داده بود.
آخر، یک شب هم که شده...
اما شبها، حتی برای آرزوها، همیشه کوتاهتر از آناند که بشود تا صبح، غریب ماند.
#ناشناس
آرزو داشت برای یک شب هم که شده دوباره به آن شب برگردد. از همان شب همه چیز را جبران کند. چه آرزوی تلخ و ناممکنی به جاگذاشته بود از خود، آن شب! تمام اتفاقات آن شب در ذهنش تکرار می شد. نمی توانست از تکرار آنها جلوگیری کند. نگاهش را به زمین دوخت و به قدم هایش که عقب جلو می شدند نگاه می کرد. هیچ کدام از حسرت هایش مانند جاده تمام نمی شد!
(r-t)
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، آسمان، سنگینیِ ابرها را از دوشِ مهتاب بردارد.
شبی که نور، بدونِ شرم، تمامِ کوچه را تا ته بنوشد و دیوارها، سایههایِ خودشان را بشناسند، نه چیزِ دیگری را.
آرزو داشت هوا، بویِ نانِ شبِ مادربزرگ بدهد، بویِ خاکِ گلدانِ تازهآبیاریشده، بویِ نامههایی که نمیرسند اما امیدِ رسیدن دارند. پنجره را وا بگذارد تا نسیم، با احتیاطِ یک عاشقِ کهنهکار، لایِ اوراقِ دفترش بگردد و سطرهایی را که نخوانده، برایش بلند بخواند.
آرزو داشت ماه، چنان نزدیک باشد که بتواند زخمهایِ سطحش را بشمارد، و با هر عدد، یک دلخوریِ کهنه را از یاد ببرد. ستارهها را مثلِ دکمههایِ یک پیراهنِ کهنه، یکییکی بچیند و بدوزد به پارچهیِ شب، جایی که چشمِ دوست داشتنیترینِ روزهایش گم شده.
زیرِ پاهایش، زمین، نه نرم باشد و نه سفت؛ بلکه درست به اندازهیِ یک باورِ تازه، محکم و صمیمی. بتواند تا صبح، بیتردید و بیدلهره، از این کوچه تا آن کوچه راه برود، دستهایش را توی جیبِ یک کتِ پشمی گرم کند، و برای هر قدم، دلیلی تازه پیدا کند.
و در میانِ این همه خلوتِ پر از نور، آرزو داشت کسی پشتِ پنجرهیِ روبرو، چراغ را روشن کند؛ نه برای دیدنش، فقط برای اینکه بداند شب، اینقدر تنهاییِ خوشرنگی هم میتواند داشته باشد.
شبی که صبح، بدونِ خجالت، از پشتِ بام سرک بکشد و ببیند که زمین، با همان لباسِ دیشب، پذیرایِ روز شده.
آرزو داشت یک شب، آسمان، به جایِ هر وعدهای که رفتنی است، وعدهیِ ماندن بدهد. و او، بیآنکه منتظرِ چیزی باشد، خودش را به تماشا بنشیند. بیدلهره، بینشانیِ رفتن، بیبویِ خداحافظی. فقط یک شب، برایِ همیشهیِ یک دلِ ساده.
#ناشناس
آرزو داشت برای یک شب هم که شده، تمام این دنیای لعنتی و شلوغیهای اعصابخردکنش را پشت سر بگذارد. دلش لک زده بود برای آن سکوتِ مطلق؛ همان سکوتی که وقتی توی دشتهای دورافتاده شب میافتد، آدم حس میکند صدای چرخش زمین را هم میشنود. میخواست بداند آن بالا، پشت آن لایههای ضخیم ابرها که همیشه مثل یک سقف سربیِ سنگین روی شهر افتادهاند، چه خبر است.
فقط یک شب! نه بیشتر. میخواست برای یک شب، هیچ «باید» و «نبایدی» در کار نباشد.فقط آرامشی باشد از نبودن یاد او از آن دردی که همیشه بهت از رفتنش داشت .
#آرتی
آرزو داشت برای یک شب هم که شده... فقط برای یک شبِ تنها، تمام این سازوکارِ بیرحم و ماشینیِ جهان، این تکرارِ خستهکننده و لعنتی از بودن و نبودن، بایستد. آرزو داشت که زمان، این چرخدنده غولپیکر و سرد که با بیتفاوتیِ مطلق، ما را از لحظهای به لحظهی دیگر میکشد تا در نهایت به چنگالِ فرسودگیِ مطلق بسپارد، برای لحظهای از حرکت بازایستد. نه برای آنکه چیزی را اصلاح کند، نه برای آنکه معنایی به این پوچیِ بیپناه ببخشد، بلکه فقط برای آنکه این فشارِ خردکننده بر روح را، این وزنِ کمرشکنِ هستی را، برای مدتی کوتاه از روی شانههای لرزانِ او بردارد. آرزو داشت که آن شب، مرز میانِ واقعیتِ تلخ و خیالِ آرام، چنان در هم بیامیزد که دیگر تشخیصناپذیر شود؛ جایی که نه "بودن" معنایی داشته باشد و نه "نبودن" ترسی برانگیزد.
چقدر سنگین است این سنگینیِ محض؛ این حضورِ اجباری در جهانی که نه برای تو ساخته شده و نه به تو توجهی دارد. انگار تمامِ مولکولهای بدن، تمامِ اتمهای تشکیلدهنده از گوشت و پوست و استخوان، در یک شورشِ خاموش علیه این حضورِ بیهدف، در حالِ فروپاشی هستند. آدم در اوجِ این تنهایی، فکر میکند که با گریستن، با فریاد زدن، یا با پناه بردن به کارهای روزمره، میتواند این حفرهی عظیم و سیاه را در میانهی سینهاش پر کند؛ اما او نمیداند که این حفره، نه یک زخم، که یک سیاهچالهیِ بیانتهاست. هر چه بیشتر تلاش میکند تا معنایی به زندگیاش ببخشد، هر چه بیشتر به درون این خلأ نگاه میکند، این حفره بیشتر و بیشتر از او میبلعد. تمامِ خاطرات، تمامِ امیدها و تمامِ تکههای باقیمانده از "خودش" را، مثلِ دانههای ریزِ شن، در این شکافِ بیپایانِ پوچی میبلعد و هیچ چیز، حتی یک بازتابِ کوچک از نور، از آن بیرون نمیآید.
او به سقفِ تاریکِ اتاق خیره شده بود، اما نگاهش از سنگینیِ تاریکی فراتر میرفت. نگاهش از سقف عبور میکرد، از دیوارهایِ سرد و بیروح میگذشت و به پهنهیِ بیکرانِ آسمانِ شب میرسید؛ آسمانی که آنقدر وسیع، آنقدر دور و آنقدر بیتفاوت بود که وقتی در اوجِ فروپاشیِ درونی ایستادهای، تنها پاسخِ جهان، همان سکوتِ کرکننده و سنگینِ ستارگان است. ستارهها در آن بالا میدرخشند، اما این درخشش، نه برای هدایت، نه برای تسلی و نه برای تماشایِ زیبایی، بلکه تنها برای نشان دادنِ این حقیقتِ وحشتناک است که چقدر در این اقیانوسِ عظیمِ هستی، تو یک نقطهیِ بیمقدار، یک سایهیِ گذرا و یک موجودِ منزوی هستی که حتی صدایِ فریادهایش در لایههایِ اتمسفر هم طنینانداز نمیشود. جهان، با تمامِ عظمتش، در برابرِ رنجِ یک موجود، همانقدر بیتفاوت است که یک سنگِ سرد در برابرِ برخوردِ یک قطرهیِ باران.
در آن تاریکی، او با خود میگفت که شاید تنها راهِ نجات، همین سنگ شدن است. اینکه اجازه دهی این غم، مثلِ یک لایهیِ ضخیم از خاک، تمامِ حسهایت را دفن کند. چون حس کردن، یعنی لرزیدن؛ و لرزیدن، یعنی زنده بودن؛ و زنده بودن در این جهانِ بیمعنا، یعنی تحمل کردنِ یک شکنجهیِ دائمی و بیپایان. او میخواست آنقدر در این غم غرق شود که دیگر مرزی میانِ "من" و "غم" باقی نماند. میخواست که خودِ او، تبدیل به همان سیاهیای شود که اتاق را گرفته است؛ تا دیگر نیازی به تحمل کردنِ این حقیقت که "من هستم و این هستی، رنج است" نداشته باشد. چون وقتی دیگر "من" وجود نداشته باشد، دیگر رنجی هم نخواهد بود.
بارانِ بیرون، دیگر تنها یک پدیده جوی نبود. انگار که آسمان هم از این سکوتِ ممتد و این بیتفاوتیِ مطلق، به تنگ آمده بود و داشت از شدتِ درماندگی، اشکهایِ سرد و بیروحش را بر سرِ این دنیایِ ویران میریخت. هر قطرهای که به شیشه برخورد میکرد، مثلِ ضربهی کوچکی بر روی یک زخمِ قدیمی بود؛ زخمی که دیگر خون نمیداد، اما هر بار، لرزهای از دردِ عمیق و هستهای را در روحِ او به حرکت درمیآورد. این درد، از نوعِ دردِ جسمانی نبود؛ از نوعِ دردی بود که از اعماقِ وجود میآید، از جایی که حتی کلمات هم در آنجا ناتوان و بیمعنا میشوند.
او در میانهی این سکوت، احساس میکرد که زمان، دیگر یک خطِ مستقیم نیست که از گذشته به آینده برود، بلکه یک دایرهیِ بسته و خفهکننده است. هر لحظه، بازگشتی است به همان لحظهیِ قبلی؛ تکراری از همان حسِ پوچی، همان تنهایی و همان آرزویِ محالی که در آن شبِ تاریک، در میانهیِ تاریکیِ هستی، از سر میگذراند. شب، مثل یک جادهیِ بیپایان و تاریک بود که هیچ چراغی در کنارش نبود، هیچ نشانهای از مقصد در آن دیده نمیشد و هیچ فرشتهای برای نجات در آن پرواز نمیکرد. او در میانهی این جاده ایستاده بود، با پاهایی که از سنگینیِ تحملِ این زندگی، دیگر توانِ حرکت نداشتند و با چشمانی که از تماشایِ بیپایانِ تاریکی، دیگر نه نور را میشناختند و نه سایه را.
روز، تنها نقابی است که بر چهرهیِ تاریکِ شب میکشد تا ما را فریب دهد که شاید چیزی تغییر کرده است. اما حقیقت، در زیرِ این نقاب، همان تاریکیِ مطلق و همان پوچیِ همیشگی است.
او در میانهی این ویرانیِ درونی، با خود زمزمه کرد: «آرزو داشتم... آرزو داشتم...» اما حتی کلمهی "آرزو" هم در دهانش طعمِ خاک میداد. چون آرزو، یعنی امید؛ و امید، در این جهان، تنها یک نوعِ شکنجهیِ ظریفتر است. امید یعنی اینکه تو را در انتظارِ چیزی نگه دارند که هرگز نخواهد آمد. امید یعنی که تو را با تصویرِ زیباییای فریب دهند، تا وقتی که سقوطِ خود را در تاریکیِ عمیقتر، بیشتر حس کنی. پس حتی آرزو کردن هم، یک اشتباهِ بزرگ بود. یک اشتباهِ بزرگ که او را در این وضعیتِ بیچاره، تنها گذاشته بود.
در آن سکوتِ سنگین، او متوجه شد که زمان، دیگر آن مفهومِ آشنایِ گذرا نیست؛ آن چیزی که ما در ساعتها و تقویمها میبینیم، تنها یک دروغِ بزرگ و آرامبخش است که بشر ساخته تا بتواند با وحشتِ مطلقِ "همیشگی بودن" روبرو نشود. زمانِ واقعی، زمانِ آن نبود که عقربهها حرکت میکردند؛ زمانِ واقعی، همان کش آمدنِ بیرحمانهی هر ثانیه در درونِ گلو بود؛ همان کش آمدنِ لحظهای که انگار برای همیشه متوقف شده است تا تو را در میانهیِ دردِ خود، به کمال برساند. او احساس میکرد که در میانهیِ یک فرآیندِ بیپایان از زوال ایستاده است، فرآیندی که نه با مرگ، که با "بودن" آغاز میشود.
او به دستهایش خیره شد. دستهایی که در نورِ ضعیفِ ماه، مثل دو تکه سنگِ بیجان به نظر میرسیدند. چقدر ترسناک است این حقیقت که ما از گوشت و خون و استخوان ساخته شدهایم، اما در نهایت، تمامِ این ساختارِ پیچیده و معجزهآسا، تنها وسیلهای است برای تجربه کردنِ یک رنجِ بیپایان. هر سلول، هر مولکول، هر پیوندِ شیمیایی در بدن او، گویی داشت در برابرِ این حضورِ بیهدف، استغاثه میکرد. انگار تمامِ مادهیِ تشکیلدهندهیِ هستی، در درونِ این کالبد، در حالِ فریاد زدن بود، اما فریادی که هیچ فرکانسی نداشت، فریادی که در خلاءِ سکوتِ اتاق گم میشد و باز نمیگشت. این، اوجِ تراژدیِ زیستن بود: اینکه تمامِ پیچیدگیِ جهان در درونِ تو جمع شده باشد، تنها برای اینکه بتوانی سنگینیِ یک بیمعناییِ مطلق را حس کنی.
او در ذهن خود، به دنبالِ ریشهی این درد گشت، اما هرچه عمیقتر میرفت، کمتر به "دلیل" میرسید و بیشتر به "نیستی" برخورد میکرد. غم، نه از فقدانِ چیزی میآمد، نه از شکستِ چیزی؛ غم، از خودِ "بودن" میآمد. از این حقیقت که جهان، با تمامِ وسعت، تمامِ زیباییها و تمامِ ویرانیهایش، یک تماشاگرِ بیتفاوت است. جهان، یک مکانیسمِ خودکار است؛ یک ماشینِ عظیم که بدونِ هدف، بدونِ معنا و بدونِ ذرهای شفقت، در حالِ چرخیدن است. ما، موجوداتی هستیم که به اشتباه، در میانهی این ماشینِ سرد، آرزویِ معنا یافتهایم. ما، تکههایی از آگاهی هستیم که در دلِ مادهای بیروح، بیدار شدهایم تا بفهمیم که چقدر تنها هستیم. و این آگاهی، بزرگترین نفرینِ هستی است.
او به پنجره نگاه کرد. باران هنوز میبارید. اما حالا، باران دیگر فقط آب نبود؛ باران، مثلِ دانههایی از خاکِ مرده بود که از آسمان فرو میریخت تا هر چیزی را که هنوز کمی در زندگی باقی مانده بود، دفن کند. او با خود فکر کرد: «اگر تمامِ جهان همینقدر بیمعناست، پس چرا ما اینقدر درد میکشیم؟ چرا این حجم از احساس، این حجم از درک، در میانهی این بیتفاوتیِ مطلق، به ما داده شده است؟» شاید درد، تنها شواهدِ وجودِ ما بود. شاید تنها چیزی که ثابت میکرد ما واقعاً در این خلأ حضور داریم، همین دردی بود که مثلِ اسید، رگهای روحمان را میسوزاند. اگر درد نبود، شاید ما هم مثلِ ستارهها، فقط جرمهای بیجان و سردی بودیم که در تاریکی میچرخیدند و هیچ تفاوت میانِ وجودشان و نبودنشان نبود. اما ما درد میکشیم، پس هستیم؛ و چون هستیم، پس باید این رنج را تا سرحدِ نابودی تاب بیاوریم.
اتاق، با سایههایش، داشت به او نزدیکتر میشد. سایهها، مثلِ موجوداتی نیمهجان و لرزان، از گوشهی دیوارها بیرون میخزیدند و دورِ او حلقه میزدند. او احساس میکرد که تاریکی، تنها یک نبودِ نور نیست، بلکه یک "حضورِ فعال" است. تاریکی، چیزی است که میآید تا تمامِ مرزها را از بین ببرد. تاریکی، چیزی است که میآید تا "من" را با "هیچ" یکی کند. او در آن لحظه، آرزو داشت که این یکی شدن، زودتر اتفاق بیفتد. میخواست چنان در این سیاهیِ غرق شود که دیگر هیچ تفاوتی میانِ تنِ خود و فضایِ اتاق، میانِ نفسهایش و جریانِ بادِ سرد، و میانِ قلبش و سکوتِ جهان نباشد. میخواست به همان درجه از بیتفاوتی برسد که جهان دارد. میخواست سنگ شود، خاک شود، اتم شود؛ هر چیزی که دیگر نتواند "حس" کند.
زمان، مثلِ یک تازیانهیِ بیصدایی، بر پشتِ روحش میخورد. هر ثانیه، یک ضربه بود. و هر ضربه، او را بیشتر به سمتِ آن نقطهیِ مفقود، آن نقطهیِ نابودیِ کامل، میکشاند. او میدانست که این شب، تمام نمیشود. این شب، یک دورهیِ بیپایان از تکرارِ رنج است. هر بار که خورشید بالا بیاید، تنها برای این نیست که روزی جدیدی را آغاز کند، بلکه برای این است که پردهیِ نمایشِ جدیدی از همان رنجِ قدیمی را بالا ببرد.
#گلادی
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته و هیچچیز، هیچچیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند.
- سهراب سپهری -