eitaa logo
شَب‌هایِ‌روشَن؛
430 دنبال‌کننده
119 عکس
25 ویدیو
0 فایل
قَلب می‌نویسد و مَغز میخواند؛ داستانی را که چشمهایت در من آغاز کرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
شَب‌هایِ‌روشَن؛
من نیازم تورو هر روز دیدنه...
نامه ی خیس از رطوبت ابر ها .. آه کارن عزیزم . حال آن که نوک انگشتانم از سرمای هوا سِر شده و نوشتن برایم سخت تر از هر کار دیگریست هم باز از نوشتن برای تو و ابراز احساسات خالص و کودکانه ام به تو دریغ نمی کنم .. امشب دختر بچه ایی را به تصویر می کشم که تو در میان صفحه های خاطراتش برایش پر رنگ تر از هر فرد دیگری بودی .. انگشتانم را بار دیگر روی پوسته ی چوبی ملایم پر از خزه ی درخت می کشم و سعی می کنم باری دیگر درخت را آن گونه که اطرافیانم می گفتند تصور کنم .. نمی دانم چه می توان آن را نامید ؛ شاید روشن دل، شاید عصایِ سفید و شاید نابینا .. نمی دانم هر چه بود نعمتی بود که خدا به همه داده بود و آن را از من سلب کرده بود .. باز هم چشمانم پر از اشک شد اما سریع با انگشتانم سعی کردم قطره های اشک را از روی صورتم پاک کنم تا قبل از آنکه مادرم ببیند و بفهمد که ناراحتم .. صدایی شنیدم ولی صدای مادرم نبود . صدای آروم و مهربانی بود، شاید صدای یه پسر . گفت اینجا چقدر قشنگه نه؟ با تعجب سعی کردم جهت صدا رو تشخیص بدم ؛ با من بود؟ نه فک نکنم . دوباره صداش اومد که انگار منو مورد خطاب قرار داده بود .. می دونستی شما هم خیلی خوشگلی؟ حتی خوشگل تر اینجا . پوزخندی زدم و به فکر های احمقانه‌ خودم خندیدم . مگه میشه با من باشه؟ عمرا . هیچ کس یه دختر کور رو دوست نداره، یه دختری که حتی از پس کارای خودش هم بر نمیاد . دوباره صداش اومد این بار با فاصله کمتر . میگم اسمت چیه؟ اسم من کارنه . راستش هول شده بودم .. چون تا حالا پسری باهام حرف نزده بود . هیچ وقت آدما سمتم نمی اومدن تا باهام حرف بزنن یا همسن هام که باهام دوست بشن.. اگه کسی هم می اومد می دونستم یا از سر ترحمه یا اینکه پدر و مادرم ازشون خواستن .. کمی که مکث طولانی شد و صدای کسی نیومد که اسمشو بگه فهمیدم که پسره.. یا همون کارن .. مثل اینکه با من بود . خب فک کنم از من خوشت نمیاد  .. پس من مزاحمتون نمی شم .. دیگه مطمئن شدم که داره با من حرف می زنه . نمی دونستم چی بگم ولی دلم نمی خواست بره فقط گفتم میشه نری؟ .. فک کنم خیلی عاجزانه گفتم چون چند ثانیه مکث کرد و بعد انگار با کمی تعجب و شاید در حالی که خجالت زده دستشو پشت گردنش می برد گفت آره آره معلومه از خدامه که بمونم اینجا پیش همچین بانوی زیبایی احساس کردم کمی لپام سرخ شد .. آروم و زمزمه‌وار زیر لب گفتم ولی چه فایده که نمی تونم ببینم .. اینقدر آروم که گفت چی؟ گفتم هیچی . ولی گفت .. شنیدم چی گفتی . واقعا؟ یعنی می دونست که من کورم و بازم اومده بود سمتم؟ انگار که فکرمو خونده پس گفت مهمه مگه؟ بین خودمون باشه منم خیلی زشتم. تازههه خیلیم لاغر و درازم ، مامانمینا همیشه بهم میگن چوب خشک . خندم گرفته بود از حرفاش .. در حالی که لبخند تلخی گوشه لبم بود گفتم .. آخه اینکه با این چیزا قابل مقایسه نیست . بلافاصله گفت از نظر من که این چیز اصلااا مهمی نیسسس نزاشت حرفی بزنم سریع گفت بگذریم .. نگفتی اسمت چیه هاااحواست هستتت . لبخندی زدم و گفتم .. اسمم فاطمه س . البته یه اسم دیگه هم دارم نازگل . می خندد و در حالی که روی سنگی کنار درخت می نشیند رو به من میگی خب چرا دوتاشو یکی نکردن؟ ملا فاطمه نازگل مثل ساجده مهلا شایدم نگارین زهرا می خندم می گم امیر کوروش، محمد رایان همچنان ادامه‌ می دهد .. آره مثلا محمدکارن با تعجب می پرسم اسمت محمدکارنه؟ باز هم می خندد و میگه آره صنعتی سنتی باهم حیح کمی دیگر باهم حرف می زنیم و با هر کلمه جای محکم تری در قلبم پیدا می کند .. نمی دانم چند ساعت طول کشید تا بخواهیم از هم جدا بشیم ولی در تمام اون مدت نه گذر زمان رو حس کردم نه دوباره اینکه چشمام بینایی نداره رو به یاد آوردم .. هر چیزی که من نمی تونستم ببینم رو بدون هیچ ترحمی و مدت ها با حوصله و صبر برایم به تصویر می کشید .. با یادآوری خاطرات گذشته لبخندی عمیق روی لب هایم نشست.. مدت ها گذشته ولی برای من انگار همین دیروز بوده .. لمس خزه های درخت و صدای پسر غریبه .. صدای سوت زدن کارن از آشپزخونه موقع آشپزی به گوش می رسه لبخند زنان به سمتم میاد انگار که خیلی مست و سرخوشه .. رو به روی صندلی راکرِ همیشگی من جلوم زانو می زنی و میگه .. من که می‌دونم دوباره داری به چی فکر می کنی به این که منو کی از دست میدی .. جواب اینه خب؟ هیچ وقت . من قرار نیس برم هیچ جایی خانوم . تا روز آخررررر زندگیت منو باید تحمل کنی خب؟ گریه نکن دیگه فدای اون مروارید های غلتان رویِ گونه ت بشم من .. نکن اینکارو با دل من . آروم زمزمه می کنم کارن.. از حرارت بدنت متوجه میشم که نزدیک تر شدی .. جانِ دل کارن . می مونی همیشه؟ تا الان نموندم؟ لبخندی به خاطرات قدیمی زدم و شاخه گلی که براش آوردم رو روی سنگ قبرش گذاشتم ..